خبرهای غیبی شگفت‏انگیز

نوع اصطلاح :
عنوان :
خبرهای غیبی شگفت‏انگیز
حذیفه می‏گوید: حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله روزی در کوه حرا یا کوه دیگری نشسته بود. حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام و ابوبکر و عمر و عثمان نیز در خدمت آن حضرت نشسته بودند و جماعتی از مهاجر و انصار هم حاضر بودند.
ناگهان مشاهده کردند که امام حسن علیه‏السلام با نهایت تمکین و وقار می‏آید، چون نظر حضرت رسول صلی الله علیه و آله بر او افتاد فرمود: «جبرئیل او را هدایت می‏کند و میکائیل او را دوست می‏دارد او فرزند من است و از جان من است، او دنده‏ای از دنده‏های من است، او فرزند زاده و نور دیده‏ی من است، پدرم فدای او باد.»
سپس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برخاست و ما نیز با او برخاستیم و از امام حسن علیه‏السلام استقبال نمودیم، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسن علیه‏السلام فرمود: «تو سیب بوستان من و حبیب و جان و دل من هستی.»
سپس دست او را گرفت و آورد و نزد خود نشاند. ما نیز بر گرد آن حضرت نشستیم و به آن حضرت نظر می‏کردیم، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم دیده‏ی خود را از آن نور دیده‏ی خود برنمی‏داشت.
بعد فرمود: «این فرزند، بعد از من هدایت کننده و هدایت یافته خواهد بود. این هدیه‏ای است از جانب خداوند عالمیان از برای من، مردم را از جانب من خبر خواهد داد و آثار پسندیده‏ی مرا به ایشان خواهد رساند، او سنت مرا احیاء خواهد کرد و متولی کارهای من خواهد شد و نظر لطف حق تعالی با او خواهد بود، پس خدا رحمت کند کسی را که قدر او را بشناسد و در حق او با من نیکی کند و به گرامی داشتن او مرا گرامی بدارد.»
هنوز سخن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تمام نشده بود که اعرابی در حالی که نیزه‏ی خود را بر روی زمین می‏کشید از دور پیدا شد. چون نظر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بر او افتاد فرمود: «بسوی شما مردی می‏آید که با شما به کلام غلیظی سخن می‏گوید که پوستهای شما از آن بلرزد. از امری چند سؤال خواهد کرد و بی‏ادبانه سخن خواهد گفت.»
پس اعرابی آمد و سلام نکرد و گفت: «کدام یک از شما محمد است؟»
ما گفتیم:«چه می‏خواهی؟»
حضرت فرمود: «راحتش بگذارید.»
اعرابی گفت: «ای محمد! قبل از این ترا دشمن می‏داشتم اکنون که ترا دیدم بیشتر از قبل ترا دشمن می‏دارم.»
پس ما غضبناک و عصبانی شدیم ولی حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متبسم گردید.
خواستیم آن اعرابی را ادب کنیم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آرام باشید.»
سپس اعرابی گفت: «ای محمد! تو ادعا می‏کنی که پیغمبری ولی بر پیغمبران دروغ می‏گوئی و حجت و برهانی بر پیغمبری خود نداری.»
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «از کجا می‏دانی که من حجت ندارم.»
اعرابی گفت: «حجت و برهان تو چیست؟»
حضرت فرمود: «اگر می‏خواهی، برهان مرا، عضوی از اعضای من برای تو خبر دهد تا آنکه برهان کاملتر باشد.»
اعرابی گفت: «آیا عضو انسان سخن می‏گوید؟»
حضرت فرمود: «بلی.»
پس حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم به امام حسن علیه‏السلام خطاب کرد که: «برخیز و حجت را بر اعرابی تمام کن.».
اعرابی تعجب کرد و گفت: «کودکی را برمی‏خیزاند که با من سخن بگوید.»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «او را به آنچه می‏خواهی عالم خواهی یافت.»
پس حضرت امام حسن علیه‏السلام فرمود: «ای اعرابی! از جاهل و غافلی سؤال نمی‏کنی بلکه از فقیه دانائی سؤال می‏کنی و خود جاهل و نادان هستی.»
سپس امام حسن علیه‏السلام شعری در نهایت فصاحت و بلاغت در مقام مفاخرت و بیان علم و فضل و جلالت خود انشاء کرد و بعد فرمود: «زبان خود را گشودی و از اندازه‏ی خود خارج شدی و نفست ترا بازی داد، اما از این مجلس با ایمان خواهی رفت انشاء الله تعالی.»
اعرابی تبسم کرد و گفت: «بگو چه چیزی سبب مسلمان شدن من خواهد شد.»
حضرت فرمود: «تو و قومت در مجلسی جمع شدید و از روی جهالت و نادانی، محمد صلی الله علیه و آله و سلم را یاد کردید و گفتید که همه‏ی عرب با او دشمن گردیده‏اند و او با همه‏ی عرب دشمنی می‏کند. دفع او لازم است و اگر او کشته شود کسی طلب خون او را نمی‏کند، پس به سبب قلت تأمل و سوءتدبیر، برعهده‏ی تو قرار دادند که آن حضرت را به قتل برسانی.
تو نیزه‏ی خود را برداشتی و به اراده‏ی قتل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدی و بسیار می‏ترسیدی بودی از اینکه مبادا کسی بر این امر مطلع گردد، در حالی که نمی‏دانی خدا ترا برای امر خیری که برایت اراده کرده آورده است.
اکنون به تو خبر می‏دهم از آنچه در سفر تو واقع شد: وقتی تو در شب مهتاب روشنی از میان قوم خود بیرون آمدی، ناگهان باد تندی وزید و هوا را تیره گرداند. ابری در آسمان پیدا شد و باران تندی بارید. تو حیران و سرگردان شدی و راه را گم کردی که دیگر نه قدرت آمدن داشتی و نه یارای برگشتن. صدای پای کسی را نمی‏شنیدی، روشنی آتشتی در دور خود نمی‏دیدی، ابر تمام آسمان را گرفته بود، ستاره‏ها از تو پنهان شده بود، گاهی ترا باد برمی‏گردانید و گاهی خار و خاشاک به پایت آزار می‏رساند. رعد و برق، چشم را می‏ربود، سنگ پایت را مجروح می‏نمود. ناگهان از این سختی‏ها و شدتها رهائی یافتی و خود را نزد ما دیدی. پس چشمانت روشن شد و ناله‏ات ساکت گردید.
اعرابی گفت: «از کجا اینها را گفتی و چگونه از قلب من خبر دادی؟! گویا در این سفر همراه من بوده‏ای و از امور من هیچ چیز بر تو مخفی نبوده است، گویا از غیب سخن می‏گوئی، اکنون بگو اسلام چیست تا من مسلمان بشوم!»
حضرت فرمود: «بگو: شهادت می‏دهم که نیست معبودی جز خداوند، او تنهاست و شریکی ندارد و بدرستی که محمد، بنده و فرستاده‏ی اوست.»
پس آن اعرابی مسلمان شد و اسلامش نیکو گردید و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم قدری از قرآن را به او تعلیم فرمود.
اعرابی گفت: «ای رسول خدا! آیا اجازه می‏فرمایید که بسوی قوم خود برگردم و ایشان را هدایت کنم و شرایع دین را به آنها تعلیم نمایم.»
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم نیز او را مرخص فرمود.
چون آن اعرابی بسوی قوم خود رفت، جمعی از ایشان را به خدمت حضرت آورد و آنها نیز مسلمان شدند.
پس بعد از آن، مردم هرگاه حضرت امام حسن علیه‏السلام را می‏دیدند می‏گفتند که: «حق تعالی به او درجه‏ای عطا کرده است که به احدی از خلق خود عطا نکرده است.» [1] .

پی نوشت ها:
[1] العد القویه.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir