خیانتها و بی ‏وفاییهای مردم

نوع اصطلاح :
عنوان :
خیانتها و بی ‏وفاییهای مردم
می‏گویند: وقتی که حضرت علی علیه‏السلام به شهادت رسید، مردم به امام حسن علیه‏السلام روی آوردند و به او گفتند: «تو جانشین و خلیفه‏ی پدرت هستی و ما به سخنان تو گوش می‏دهیم و مطیع تو هستیم، پس به هر چه می‏خواهی دستور بده.»
امام حسن علیه‏السلام فرمود: «به خدا سوگند دروغ می‏گویید! شما به کسی که از من بهتر بود، وفا نکردید، چگونه به من وفا می‏کنید؟! چگونه من به شما اطمینان کنم؟! من به شما اعتماد نمی‏کنم. اگر راست می‏گویید وعده‏گاه من و شما در اردوگاه مدائن، آنجا به من برسید.»
پس حضرت سوار شده و عده‏ای که قصد داشتند با حضرت بروند، آنها نیز سوار شدند. ولی خیلی از مردم به گفته‏های خود وفا نکردند و با او مکر نمودند همانطور که با پدرش مکر نمودند.
آنگاه حضرت برخاست و خطبه‏ای خواند و فرمود: «با من کردید همانطور که با کسی که قبل از من بود (یعنی: حضرت علی علیه‏السلام) مکر نمودید! با کدام رهبر و پیشوا خواهید جنگید؟!
با کافر و ستمکاری که اصلا به خدا و پیامبرش ایمان ندارد و بخاطر ترس از شمشیر، او و بنی‏امیه ظاهرا اسلام را پذیرفته‏اند؟ و اگر برای بنی‏امیه جز یک پیرزن دندان افتاده باقی نمی‏ماند، باز به دین ستم می‏کردند و آن را کج می‏نمودند. این سخن رسول خدا است که این‏گونه فرموده است.»
بعد از آن، حضرت چهار هزار سپاهی را به فرماندهی شخصی از «کنده» بسوی معاویه فرستاده و دستور داد که در محلی به نام «انبار» اردو بزند و کاری نکند تا فرمان او برسد.
وقتی که آن شخص به انبار روانه شد و آنجا فرود آمد، معاویه فهمید و شخصی را بطرف او فرستاد و در نامه‏ای برای او نوشت که: «اگر بسوی من بیایی، ترا در بعضی از استانهای شام و شمال عراق، والی می‏کنم بدون اینکه زحمتی برای تو باشد.» و پنج هزار درهم نیز برایش فرستاد.
کندی - آن دشمن خدا - پولها را گرفت و از یاری امام حسن علیه‏السلام برگشت و با دویست مرد از نزدیکانش، بسوی معاویه رفت.
وقتی این خبر به امام حسن علیه‏السلام رسید، برخاست و خطبه خواند و فرمود: «این شخص کندی، بسوی معایه رفت به من و شما مکر نمود. من بارها گفتم که شما وفایی ندارید و بنده‏ی دنیا هستید. اما باز من مردی دیگر را به جای او می‏فرستم ولی می‏دانم که او نیز مثل رفیق خود رفتار می‏کند و در مورد من و شما از خدا نخواهید ترسید.»
امام حسن علیه‏السلام مردی از مراد را با چهار هزار سپاه فرستاد و در مقابل مردم، بطرف او رفت و بر او وظایفش را تأکید کرد.
سپس فرمود: «او نیز مانند مرد کندی، خیانت خواهد کرد.»
آن مرد قسم‏هایی که کوهها تاب مقاومت آن را نداشتند خورد که خیانت نمی‏کند، ولی امام حسن علیه‏السلام باز فرمود: «او مکر خواهد کرد.»
وقتی که او به انبار رسید، معاویه مانند سابق، شخصی را بسوی او فرستاد و نامه‏ای مانند نامه‏ی قبلی نوشت و پنج هزار درهم برایش فرستاد و گفت: «هر کدام از شهرهای شام و شمال عراق را بخواهی به تو می‏دهم.»
پس آن ملعون نیز از یاری امام حسن علیه‏السلام برگشت و راه شام را در پیش گرفت و آنچه را که از عهد و پیمان بسته بود، حفظ نکرد و خیانت نمود.
خبر خیانت آن شخص مرادی هم به امام حسن علیه‏السلام رسید، حضرت برخاست و خطبه خواند و فرمود: «بارها به شما گفتم که به عهد و پیمان خدا وفا نمی‏کنید. این هم رفیق مرادی شما که به من و شما خیانت کرد و بسوی معاویه رفت.»
معاویه نامه‏ای به امام حسن علیه‏السلام نوشت و گفت: «ای پسرعمو! آن خویشاوندی که میان من و تو می‏باشد را قطع نکن، چون مردم به تو و به پدرت قبل از تو خیانت کردند.»
مردم به امام حسن علیه‏السلام گفتند: «اگر آن دو مرد به تو خیانت و مکر نمودند، ما پشتیبان و ناصح تو هستیم.»
حضرت به آنان فرمود: «این بار نیز به آنچه میان من و شماست برمی‏گردم، در حالی که من می‏دانم شما مکر خواهید کرد. وعده‏گاه من و شما، اردوگاه من در «نخیله» باشد. در آنجا به من ملحق شوید، ولی به خدا سوگند! به عهدتان وفا نخواهید کرد و پیمان میان من و خود را خواهید شکست.»
آنگاه امام حسن علیه‏السلام راه نخیله را در پیش گرفت و ده روز در آنجا اردو زد، تااینکه بیشتر از چهار هزار نفر به او نپیوستند.
پس بسوی کوفه برگشت و به منبر رفت و فرمود: «شگفتا! از جماعتی که نه دین دارند و نه حیا! به خدا سوگند! اگر حکومت را به معاویه واگذار کنم، با بنی‏امیه، راحتی و گشایش نخواهید دید.
به خدا سوگند! شما را به بدترین عذاب مبتلا خواهند کرد تا اینکه آرزو کنید که یک نفر حبشی بر شما حاکم شود.
اگر یاوری داشتم خلافت را به او تسلیم نمی‏کردم چرا که خلافت بر بنی‏امیه حرام است. خاک بر سر شما باد ای بندگان دنیا!»
بسیاری از اهل کوفه برای معاویه نامه نوشتند که: «ما با تو هستیم و اگر می‏خواهی حسن را گرفته و بسوی تو بفرستیم.»
سپس بر خیمه‏ی امام حسن علیه‏السلام هجوم آوردند و آن حضرت را مجروح نمودند.
سپس امام حسن علیه‏السلام، پاسخ معاویه را نوشت که: «حکومت و خلافت، مال من و خاندان من است و برای تو و خاندان تو حرام است و این مطلب را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده‏ام.
اگر اشخاص با استقامتی که عارف به حق من بوده و منکر آن نباشند، می‏یافتم، خلافت را به تو تسلیم نمی‏کردم و آنچه را می‏خواستی به تو نمی‏دادم.»
بعد حضرت بسوی کوفه برگشت و امور را به معاویه واگذاشت. [1] .

پی نوشت ها:
[1] جلوه‏های اعجاز معصومین علیهم‏السلام.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir