هدیه‏ آسمانی‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
هدیه‏ آسمانی‏
پدر با صدای در از جا برخاست و به سمت در رفت. از پشت در صدایی به گوش رسید: «السلام علیکم یا أهل بیت النبوة»، مردی فقیر و گرسنه‏ام، کمکم کنید....
بوی نان تازه، آن مرد را به آن‏جا کشانده بود. هنوز سخن آن شخص تمام نشده بود که پدر و مادرم نان‏های خود را به او بخشیدند، یاد حرف پدرم افتادم. آن روزی که برای من و حسین آیات قرآن را تلاوت می‏کرد گفت: اگر می‏خواهید به سعادت برسید از آنچه دوست دارید انفاق کنید [1] .
بی‏درنگ هم ما دو برادر و هم فضه نان‏های خود را به آن مرد بخشیدیم تا برای همسر و فرزندانش ببرد. چشم‏های مرد، از خوشحالی برقی زد و دعا کنان رفت. اگر می‏دانست در آن روزگار سخت، پدرم مقداری «جو» قرض کرده و مادرم و فضه با دهان روزه نان پخته‏اند شاید نان‏ها را نمی‏گرفت. آن شب فقط با آب افطار کردیم.
دومین روز بود که روزه نذری می‏گرفتیم. مقدار دیگری از «جو» ها را آسیاب کرده و نان پخته بودند. منتظر بازگشت پدر از مسجد بودیم تا به اتفاق افطار کنیم.
نان گرم و تازه بوی خوبی داشت و گرسنگی را بیشتر می‏کرد و انتظار را طولانی‏تر.
سر سفره‏ی افطار نشستیم. پدر از چاه آب کشید، درون کوزه‏ای ریخت و کنار سفره آورد. هنوز دست به غذا نبرده بودیم که حلقه‏ی در به صدا درآمد. همه به یکدیگر نگاه کردیم. این بار من برای باز کردن در برخاستم. پسر بچه‏ی یتیمی در آستانه‏ی در بود و سخت گرسنه....
بلافاصله پنج قرص نان در آغوش طفل جای گرفت. آن شب نیز گرسنگی را با خود به رختخواب بردیم.
روز سوم سخت ‏تر از روزهای قبل بود، اما نذری که برای شفایمان کرده بودیم باید ادا می‏شد؛ این عهد با خدا گسستنی نبود. ضعف و گرسنگی طاقتمان را ربوده بود و گاهی از شدت ضعف می‏لرزیدیم، اما پدر چون کوهی استوار و مقاوم بود و به روی خود نمی‏آورد، سعی می‏کرد به ما روحیه ببخشد.
هنوز مقداری جو باقی مانده بود که آن را برای تهیه‏ی نان آرد کردند. بر سر سفره پدر دعا می‏کرد و ما آمین می‏گفتیم که صدایی از پشت در بلند شد: «کیست که به اسیری درمانده و گرسنه کمک کند.»
همه می‏دانستیم این یک امتحان الهی است، باید سربلند و پیروز از میدان مبارزه بیرون می‏آمدیم.
برای بار سوم نان‏های خود را بخشیدیم. در سفره به جز نمک و کاسه‏ی گلین آب و کوزه چیز دیگری نبود.
من و حسین از شدت ضعف از حال رفتیم. پدرم دست ما را گرفت و به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برد. پیامبر وقتی حال و روز ما را دید متأثر شد و بغض راه گلوی مبارکش را بست. بلافاصله حال میوه‏ی دلش زهرا علیهاالسلام را پرسید، اما به پرسش قناعت نکرد. به خانه‏ی ما آمد و فاطمه علیهاالسلام را در محراب عبادت بسیار ضعیف و نحیف یافت. همین که دست‏های او را بوسه زد بغضش ترکید و مثل ابر بهار گریست، بعد گفت: «خدایا، اهل بیتم برای رضای تو چه کارها که نمی‏کنند...».
در این هنگام چشم‏های اشکبار پیامبر صلی الله علیه و آله به افقی دوردست خیره شد. جبرئیل امین برای آنان از بهشت «هدیه» آورده بود. لب‏های پیامبر صلی الله علیه و آله به هم خورد: (و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا) [2] از این مائده آسمانی، خانواده‏ی علی علیه‏ السلام غرق در نور و معنویت شده بود. [3] .

پی نوشت ها:
[1] (لن تنالوا البر حتی تفقوا مما تحبون) «آل عمران» (3) آیه‏ی 92 .
[2] برای دوستی خدا به فقیر و طفل یتیم و اسیر طعام می‏دهند «انسان (76) آیه‏ی 8 ».
[3] برگرفته از تفسیر نمونه، ج 25، ص 343.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir