اظهار شجاعت، در جنگ جمل

نوع اصطلاح :
عنوان :
اظهار شجاعت، در جنگ جمل
جنگ جمل، همچنان ادامه داشت. سپاه حق، بر سپاه ضلالت، حمله می‏کردند و آنان، دفاع می‏نمودند. این حمله و دفاع، کم کم، ملال می‏آورد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرمود: تا آن شتری که هودج آن زن و علم سپاه بصره را بر پشت دارد، بر سر پا ایستاده باشد، این جنگ، پایان پذیر نیست.
آنگاه، امیرمؤمنان علیه‏السلام، متوجه فرزند برومندش، محمد حنفیه شده، فرمود: محمد! شمشیر خود را از غلاف برکش و دندانهایت را به هم بفشار. به نام خدا، حمله آغاز کن و تا وقتی که شتر آن زن را از پا نینداخته‏ای، باز مگرد!
محمد بن حنفیه هم اطاعت کرده، خود را به ابزار جنگ آراست و به عزم حمله، پای به میدان نهاد.
کمان داران بصره، وقتی محمد حنفیه را از دور دیدند، پیکان تیرها را به سینه‏ی کمان گذاشتند. آنگاه تیرها، از چپ و راست، به سمت محمد حنفیه، پر می‏کشید.
این، رگبار بهاری بود که قضا را تیره ساخته بود و با این وضع، محمد حنفیه پیش می‏رفت. ولی او احساس کرد که این پیشروی بیهوده است و در چنین هنگامه‏ای، صف شکافی و لشکر شکنی، کار هیچ کس نیست.
آنگاه، محمد حنفیه، از رزمگاه برگشت و عقب‏نشینی نمود و به خدمت پدر بزرگوارش، امیرمؤمنان علیه‏السلام رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! این صحنه‏ی میدان نیست، این، عرصه‏ی قیامت است! اجازه بدهید این تیرباران اندکی آرام بگیرد.
امام علی علیه‏السلام با خشونت، دست بر سینه‏ی محمد حنفیه زد، او را عقب رانده و به او فرمود: تو، این سستی و اهمال را، از مادرت به ارث برده‏ای، و گرنه، پدران تو، هرگز از رگبار تیر، نمی‏ترسیدند.
امیرمؤمنان علیه‏السلام می‏خواست، شخصا این کار را به پایان برساند، که امام حسن مجتبی علیه‏السلام، پیش آمده و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! من به جهت انجام این کار، به میدان می‏روم.
امام علی مرتضی علیه‏السلام، علاوه بر اینکه عقیده داشت که درباره‏ی حسن علیه‏السلام و حسین علیه‏السلام باید احتیاط کرد - زیرا که نسل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، در گروی وجود این دو فرزند عزیز است - اساسا امام حسن علیه‏السلام را عاشقانه دوست می‏داشت، لذا سؤال کرد: ابامحمد! آیا تو می‏روی؟!
امام حسن علیه‏السلام عرض کرد: آری، من می‏روم.
امیرمؤمنان علیه‏السلام، اندکی فکر کرد و سپس فرمود:
«سر علی اسم الله»
یعنی: «برو، به نام خدا»!
سپس، امام حسن مجتبی علیه‏السلام، رهسپار میدان جنگ شده و به حمله پرداخت.
البته، قبایل بصره، همچنان پایدار و پافشار مانده بودند. باران تیر به شدت می‏بارید، ولی امام مجتبی علیه‏السلام، خیال بازگشت نداشت.
از آن طرف، «ضبی‏ها» و «ازدی‏ها» هم نمی‏خواستند، که هودج را بر زمین بزنند.
امام حسن مجتبی علیه‏السلام، پیوسته به پیش می‏رفت و صفوف آنان را می‏شکست.
امیرالمؤمنین علیه‏السلام از دور، فرزندش، امام حسن علیه‏السلام، را می‏دید که همچون غریقی، در میان دریای بیکران، گاهی پدیدار و گاهی ناپدید می‏شود.
سرانجام، امام علی علیه‏السلام دید که پرچم بصری‏ها سرنگون شد و سپاه عظیم بصره، از هم پاشیده و پریشان گردید و آنها، راه گریز را اختیار نمودند.
محمد بن حنفیه، که در کنار پدرش ایستاده بود، این صحنه‏ی دیدنی را تماشا می‏کرد. وقتی که علم بصری‏ها سرنگون شد، حضرت امام علی علیه‏السلام، چشم به محمد بن حنفیه دوخت.
این نگاه، به محمد حنفیه، می‏گفت: ای پسر! آیا برادرت حسن علیه‏السلام را نمی‏بینی که یک تنه، چه می‏کند؟ آیا دیدی که عاقبت، شمشیر او، علم نفاق را از پای درآورد؟
محمد حنفیه، در آتش شرم می‏سوخت و یارای سخن گفتن نداشت.
اما، امیرمؤمنان علیه‏السلام، به محمد حنفیه فرمود: نه، خجالت مکش، محمد! تو خودت را با حسن علیه‏السلام قیاس مکن؛ زیرا که او، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است و تو، فرزند من هستی و آنچه از دست او برمی‏آید، از دست تو برآمدنی نیست[1] .

پی نوشت ها:
[1] بحارالأنوار، ج 43، ص 345، مناقب، ابن‏شهرآشوب، ج 4، ص 21؛ طبق نقل آفتاب مهربانی، صص 25 - 27.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir