زنده شدن دختر پادشاه

نوع اصطلاح :
عنوان :
زنده شدن دختر پادشاه
یکی از سلاطین مقتدر چین، وزیری بسیار مدبر و دانشمند داشت و آن وزیر، پسری داشت در کمال حسن جمال. پادشاه، همیشه به او علاقه و محبت می‏ورزید. و خود شاه، دختری داشت، در نهایت وجاهت و او را نیز بسیار دوست می‏داشت.
پسر وزیر و دختر پادشاه، یکدیگر را دیده و با هم پیمان عشق بسته بودند، تا اینکه شاه، از این راز مطلع شد. لذا هر دو را احضار نمود و امر کرد هر دوی آنها را کشتند.
پادشاه، پس از قتل آن دو، به جهت کثرت محبتی که به آن دو نفر داشت، پریشان حال گردیده و راه چاره‏ای ندید. سپس، علما و بزرگان را طلبید و جریان قتل پسر وزیر و دختر خود و نیز ندامت و پشیمانی خود از این کار را به آنان اظهار کرد و از آنان در اینباره، راه چاره خواست.
پادشاه، در ادامه‏ی سخنان خود، به دانشمندان و بزرگان، گفت: باید در زنده شدن آن دو، چاره نمایید و گرنه، همه را خواهم کشت. دیگر زندگی به درد من نمی‏خورد و قتل عام خواهم کرد.
آنها گفتند: این، محال است که مرده، زنده بشود.
یکی از آنها (که شیعه بود) گفت: می‏گویند: در مدینه، شخصی است به نام حسن بن علی علیه‏السلام، اگر او بخواهد، می‏تواند این قضیه را چاره کند (بلکه از مشرق تا مغرب را زنده نماید)!
پادشاه گفت: تا آنجا چقدر راه است؟
او گفت: شش ماه.
پادشاه، به یکی از چاکران دلیر خود حکم کرده و به او گفت: تو یک ماهه، آن شخص را نزد من بیاور و گرنه، من تو را می‏کشم و عیالت را اسیر می‏کنم.
آن شخص دلیر، مهموم و غمگین، از شهر بیرون رفت. قدری راه رفت و بر چشمه‏ای رسید. در آنجا وضویی کامل گرفت، دو رکعت نماز خواند، رو به مدینه کرد و عرض نمود: ای آقا! (حسن بن علی علیه‏السلام)، ای فریادرس درماندگان! تو را به حق جد و پدر و مادرت قسم می‏دهم، که تو راضی نشوی که این سلطان مرا بکشد و عیالم را اسیر کند. تو خود می‏دانی که من نمی‏توانم شش ماه راه را، به یک ماه بیایم و برگردم...
سپس سر خود را به سجده گذاشت و گریه کرد.
ناگاه، دید که شخصی نورانی، پای خود را به او می‏زند و می‏فرماید: برخیز!
آن مرد می‏گوید: من برخاستم و به او گفتم: تو کیستی که نگذاشتی من درد دل خود را با آقای خود، حسن بن علی علیه‏السلام بگویم؟
آن شخص فرمود: منم حسن بن علی بن ابی‏طالب! گریه مکن. برو و به شاه بگو که من، فلان وقت خواهم آمد.
او، خودش را به روی قدم‏های آن حضرت انداخت، سپس برگشت و جریان را به شاه گفت.
پادشاه، از شنیدن این خبر، خوشحال شده، (شهر را برای خاطر قدوم امام حسن علیه‏السلام تا دربار، آینه بست) و با جمع کثیری از اطرافیان خود، (در وقت تعیین شده) از شهر بیرون رفت.
ناگهان، چشم آنان به جمال دلارای امام حسن علیه‏السلام افتاد. سپس آن حضرت، با کمال عزت داخل قصر گردید.
آنگاه، پادشاه امر کرد نعش دختر و پسر را آوردند. سپس، جریان قتل پسر و دختر را به عرض امام حسن علیه‏السلام رساند و از آن حضرت خواهش کرد که از خداوند بخواهد که آن دو را زنده کند.
حضرت امام حسن علیه‏السلام، (دو رکعت نماز به جا آورد) و دست به دعا برداشت و عرض کرد: خداوندا! به حق جدم محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و پدرم علی مرتضی علیه‏السلام و مادرم فاطمه‏ی زهرا علیهاالسلام و برادرم سیدالشهداء علیه‏السلام، این دو را زنده فرما!
(ناگاه دیدند) به دعای حضرت امام حسن مجتبی علیه‏السلام، پسر وزیر و دختر پادشاه، هر دو، زنده شده (و برخاستند).
پس از آن، مجلس عقدی فراهم آوردند و امام حسن مجتبی علیه‏السلام، دختر پادشاه را به پسر وزیر عقد کرد و عروسی ملوکانه‏ای، برپا شد.
پس از آن، آن حضرت از آنجا مراجعت کردند[1] .

پی نوشت ها:
[1] فضایل امام حسن مجتبی علیه‏السلام، ص 94؛ طبق نقل آفتاب مهربانی، صص 51،53.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir