یک ملاقات ناگوار و دو خطبه‏ی متفاوت

نوع اصطلاح :
عنوان :
یک ملاقات ناگوار و دو خطبه‏ی متفاوت
طبیعی بود که پس از امضای قراداد صلح میان امام حسن علیه‏السلام و معاویه، آن دو در نقطه‏ی واحدی با مسالمت اجتماع کنند، تا از این طریق، هم صلح خود را با نمونه‏ای عملی، که تاریخ بتواند بدان شهادت دهد، مسجل کرده باشند و هم آنکه، هر یک از دو طرف، در برابر عموم مسلمانان، بدانچه به طرف مقابل خود داده و به تعهدی که به وی سپرده است، اعتراف کند.
هر دو طرف، شهر کوفه را انتخاب کرده و بدان سو روانه شدند، سیل جمعیت نیز به طرف این شهر، سرازیر شد و آن پایتخت بزرگ را مملو از همه گونه مردم ساخت.
بیشتر این جمعیت، سربازان دو جبهه بودند، که اینک اردوگاه خود را رها کرده و برای شرکت در این واقعه‏ی تاریخی - که در طالع نحس شهر کوفه ثبت شده بود و کوفه نیز خواه ناخواه، می‏بایست شاهد آن باشد - به این شهر، رو آورده بودند.
نخستین بار بود که پایتخت عراق، دهها هزار سرباز سرخ پوش شامی، مسیحی یا مسلمان را از نزدیک می‏دید. این اردوگاه، دیر زمانی بود که روی امن و...[1] .
... زنهار از یکدیگر دریغ داشته، و از روزگاری قدیم - از دوران حوادث «سلمان باهلی» و «حبیب بن مسلمه‏ی فهری» در عهد «عثمان بن عفان» - جز با دشمنی‏های تاریخی و حوادث خونین، با یکدیگر روبرو نشده بودند. حال شما فکر می‏کنید، به سرباز وفادار کوفی چه احساسی دست می‏دهد، هنگامی که می‏بیند بناچار، باید سلاح خود را بر زمین افکنده و تسلیم موج غرور و تبختر فاتحانه‏ی سپاهیان شامی، که رواق‏های مسجد با عظمت و بر اساس تقوا بنیان نهاده شده‏ی کوفه را فراگرفته بود، شود؟!
این حادثه، برای یاوران مخلص خاندان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله - که در عین حال یا از هدفهای امام حسن علیه‏السلام از صلح با معاویه و یا اساسا از اوضاعی که بار سنگین صلح را بر آن حضرت تحمیل کرده بود، آگاهی نداشتند - بسی تلخ و کشنده بود.
ولی اکثریت خیانتکار، یکباره همه‏ی پرده‏ها را دریده و با چهره‏ی واقعی خود، بر روی صحنه ظاهر گشته بودند.
در میان انبوه سپاهیان شام، دسته‏هایی از کوفیان نیز به چشم می‏خوردند که در شادی بی‏فروغ جشن‏های افسرده و پیروزی بی - فرجام آنان، شرکت جسته بودند.
منادیان، مردم را برای شنیدن خطابه‏ی طرفین قرارداد صلح، به مسجد جامع دعوت کردند.
معاویه، باید اولین سخنران می‏بود. لذا به سوی منبر پیش رفت و بر فراز آن نشست و خطابه‏ی مفصل خود را که مآخذ تاریخی، بجز چند قسمت برجسته‏ی آن را ضبط نکرده‏اند، ایراد نمود.
(جابر ابن سمرة گوید: «من هرگز رسول خدا صلی الله علیه و آله را ندیدم که جز به حال ایستاده خطبه بخواند، پس هر کس بگوید که آن حضرت، نشسته خطبه می‏خواند، تو دروغگویش بدان». این حدیث را جزایری، در کتاب «آیات الأحکام» ص 75، روایت کرده است. گویا معاویه، اول کسی است که خطبه را، به صورت نشسته، خواند!)
یکی از قسمت‏های این نطق معاویه را، یعقوبی در تاریخ خود، اینطور، ضبط کرده است:
«... و پس از این همه، بی‏گمان، در هر امتی که بعد از پیغمبرش، اختلافی پدید آمد، باطل بر حق پیروز گشت»!!
یعقوبی می‏نویسد: ناگهان معاویه، دانست که این سخن به زیان اوست، لذا این عبارت را به سخن خود افزود:
«مگر در این امت، که حق بر باطل غلبه یافت»!![2] .
قسمت دیگری از خطبه‏ی معاویه را مداینی، اینچنین روایت کرده است:
«هان ای اهل کوفه! آیا شما می‏پندارید که من بخاطر نماز و زکات و حج، با شما جنگیدم، با اینکه من می‏دانستم که شما، همه‏ی اینها را به جا می‏آورید؟!
من فقط به این خاطر با شما به جنگ برخاستم که بر شما حکمرانی کنم و زمام امر شما را به دست گیرم! و اینک خدا، مرا به این خواسته، نایل کرده است، هر چند شما خوش ندارید. اکنون شما بدانید که هر خونی که در این فتنه بر زمین ریخته شده، هدر است و هر عهدی که من با کسی بسته‏ام، آن عهد زیر این دو پای من است!! و مصلحت مردم فقط در این سه کار است:
1- ادای مالیات‏ها، در سر وقت.
2- روانه کردن سرباز، در سر وقت
3- جنگیدن با دشمن، در خانه‏ی دشمن؛ زیرا اگر شما، به سراغ آنان نروید، آنان بر سر شما خواهند آمد».
ابوالفرج اصفهانی، از حبیب بن ابی‏ثابت به طور مسند، نقل می‏کند که: معاویه در این خطاب، از امام علی علیه‏السلام یاد کرد و زبان به دشنام او گشود و سپس به امام حسن علیه‏السلام نیز، ناسزا گفت[3] .
ابواسحاق سبیعی، این جمله را نیز اضافه کرده است که معاویه گفت:
«بدانید! هر تعهدی که من به حسن بن علی علیه‏السلام سپرده‏ام، زیرا این دو پای من است و من به آنها وفا نخواهم کرد»!!
آنگاه ابواسحاق سبیعی می‏گوید: «به خدا قسم! (معاویه) مکار و حیله‏گر بود!»[4] .
[البته، لازم به ذکر است که: «ابواسحاق سبیعی»، همان «عمرو بن عبدالله همدانی» و از تابعین است. (تابعین کسانی هستند که رسول خدا صلی الله علیه و آله را درک نکردند، ولی صحابه‏ی آن حضرت را، دیدند)او، همان کسی است که درباره‏اش گفته‏اند: چهل سال، نماز صبحگاه خود را با وضوی نماز شامگاه خود بجای آورد و در هر شبی، یک ختم قرآن می‏کرد و در زمان او، کسی از وی عابدتر و در حدیث، مورد اعتمادتر، نبود.]
پس از پایان یافتن سخنان معاویه، لحظه‏ای به انتظار گذشت و ناگهان، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله، حضرت امام حسن مجتبی علیه‏السلام، که از جهت منظر، اخلاق و هیبت، از همه کس به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شبیه‏تر بود، پدیدار گشت، که از طرف محراب پدر بزرگوارش حضرت امام علی علیه‏السلام در آن مسجد با عظمت، به طرف منبر پیش می‏رفت.
در جمعیت‏های انبوه، معمولا حالت شیفتگی و ولعی است که موجب می‏شود که کوچکترین حرکات و حالات بزرگان نیز، از نظر مردم پوشیده نماند.
مردم، با خود لکنت زبان و شتابزدگی معاویه را، با متنانت و خونسردی فراوان امام حسن علیه‏السلام، که اینکه برفراز منبر ایستاده و با نگاهی دقیق، انبوه جمعیت را از نظر می‏گذرانید، مقایسه کردند.
مسجد کوفه، یکپارچه گوش بود. همه می‏خواستند ببینند که امام حسن علیه‏السلام، به معاویه چه پاسخی را خواهد گفت و در برابر عهدشکنی و بدزبانی معاویه، چه عکس العملی را از خود نشان خواهد داد.
امام حسن علیه‏السلام، از همه‏ی مردم بدیهه گوتر و در جلوه دادن و ترسیم نمودن موضوع، از همه‏ی سخنوران بزرگ، تواناتر بود؛ لذا در آن موقع حساس، آن خطابه‏ی بلیغ و مفصل را، ایراد فرمود.
خطابه‏ی امام حسن علیه‏السلام، یکی از شیواترین اسناد، درباره‏ی روابط مردم با خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، پس از رحلت جانسوز آن حضرت است. و در ضمن، سرشار از پند و نصیحت و دعوت مسلمانان، به محبت و مهربانی و همبستگی است.
امام حسن علیه‏السلام، با بیان شیوای خود، مردم را به یاد موفقیت خاندان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، بلکه به یاد وضعیت و موقعیت پیامبر خدا (علیهم‏السلام) افکند.
سپس، آن حضرت، در پایان سخن خود، یاوه گویی‏های معاویه را رد کرد. بدون آنکه با دشنام و ناسزا از معاویه یاد کند، هر چند که گفتار آن حضرت، با آن روش بلاغت آمیز، خود گزنده‏ترین دشنام و توهین به معاویه بود[5] .

و اینک، خطبه‏ی امام حسن علیه‏السلام:[6] .
امام حسن علیه‏السلام، خطابه‏ی خود را چنین آغاز کرد:
«ستایش می‏کنم خدای را، چنانکه ستایشگرانش ستوده‏اند و شهادت می‏دهم که خدایی بجز «الله» نیست، چنانکه گواهان بر این، شهادت داده‏اند.
و شهادت می‏دهم که محمد صلی الله علیه و آله، بنده و پیامبر اوست او را به هدایت خلق فرستاد و امین وحی خویش قرار داد. درود و رحمت خدا، بر او و بر خاندانش باد.
اما بعد: به خدا سوگند! من امیدوارم که خیرخواه‏ترین خلق، برای خلق باشم و سپاس و منت خدای را که من، کینه‏ی هیچ مسلمانی را به دل نگرفته‏ام و خواستار ناپسند و ناروا، برای هیچ مسلمانی نیستم.
هان، بدانید! که هر آنچه در هماهنگی شما را خوش نیاید، به از آن است که در تنهایی و تکروی شما را پسند افتد.
آگاه باشید! که من آنچه برای شما در نظر گرفتم، بهتر از آن است که خود شما می‏اندیشید. پس شما با فرمان من مخالفت نورزید و رأی و نظر مرا رد نکنید. خدا، من و شما را بیامرزد و ما را به آنچه متضمن رضا و محبت است، رهنمون گردد»[7] .
سپس فرمود: «هان، ای مردم! خداوند، شما را به اولین ما هدایت کرد و خونتان را به آخرین ما، محفوظ داشت. همانا، این امر را دورانی است و دنیا، در تغییر و گردش است.
خدای عزوجل، به پیامبرش محمد صلی الله علیه و آله فرموده است: بگو نمی‏دانم، آنچه بدان وعده داده می‏شوید، نزدیک است یا دور. همانا او، سخن آشکار و آنچه را کتمان کنید، می‏داند و من می‏دانم، شاید که این، آزمایشی است و بهره‏ای تا دیگر زمانی»[8] .
آنگاه، امام حسن علیه‏السلام فرمود:
«... معاویه چنین وانمود کرده، که من او را شایسته‏ی خلافت دیده و خود را شایسته ندیده‏ام. او دروغ می‏گوید.
ما در کتاب خدای عز و جل به قضاوت پیامبرش صلی الله علیه و آله، به حکومت از همه کس سزاوارتریم و از لحظه ای که رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات یافت، ما همواره مورد ظلم و تعدی قرار گرفته‏ایم.
خدا، میان ما و کسانی که بر ما ستم روا داشتند و بر ما تسلط جستند و مردم را بر ما شورانیدند و نصیب و بهره‏ی ما را، از ما بازداشتند و آنچه را که رسول خدا صلی الله علیه و آله برای ما در ما قرار داده بود از او بازگرفتند، حکم خواهد کرد.
به خدا سوگند! اگر مردم، در آن هنگام که رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت، با پدرم بیعت می‏کردند، آسمان، رحمت خود را بر آنان می‏بارید و زمین، برکت خود را از ایشان، دریغ نمی‏داشت و تو - ای معاویه! - در خلافت طمع نمی‏کردی.
ولی، چون خلافت از جایگاه خود برآمد، قریش در میان خود بر سر آن، به منازعه برخاستند و آنگاه بردگان آزاد شده و فرزندانشان - یعنی: تو و یارانت - نیز در آن طمع کردند.
در حالیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است: هرگاه، ملتی زمام (امور) خود را به کسی بسپرد، در حالیکه داناتر از او، در میان آن ملت هست، کارش پیوسته به پستی و انحطاط خواهد کشید، تا آنجا که به سرمنزل نخستین خود، تنزل کند.
بنی اسرائیل، هارون علیه‏السلام را ترک کردند، در حالیکه می‏دانستند که او خلیفه موسی علیه‏السلام است و از سامری پیروی کردند.
امت اسلام نیز، پدرم را ترک کرده و در پی دیگران افتادند، با اینکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند که (به پدرم) می‏فرمود: تو نسبت به من، همچون هارون علیه‏السلام نسبت به موسی علیه‏السلام هستی، مگر در پیامبری.
آنها، دیده بودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله، در روز غدیر خم، پدرم را (به خلافت) نصب نموده و فرمان داد که حاضران، این مطلب را به دیگران (غایبان) برسانند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله، از قوم خود - که آنها را به سوی خدا دعوت می‏کرد - فرار نموده و وارد غار شد و اگر آن حضرت (برای خود) یاورانی می‏داشت، هرگز فرار نمی‏کرد.
پدرم، چون مردم را سوگند داد، یاری خواست و پاسخ نشنید، دست از کار فروکشید.
خداوند:
1- هارون علیه‏السلام را که بی‏یار و ضعیف گشته و جانش در خطر بود، در وسعت نهاده و مؤاخذه نکرد.
2- پیامبر صلی الله علیه و آله را که یاوری نداشت و به غار فرار کرد، آزاد گذارده و بازخواست ننمود.
3- من و پدرم نیز که از طرف این امت حمایت نشدیم و یاوری نیافتیم، از جانب خدا مورد مسؤولیت و مؤاخذه نخواهیم بود.
اینها، سنتهای خدا و کارهای همانندی است که بعضی در پی بعضی، پدید می‏آید»[9] .
سپس، آن حضرت اضافه کرد:
«سوگند به آن کس که محمد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث کرد، هر کس که از حق ما چیزی را فروگذارد، خدا از عمل او فروخواهد گذارد، و هرگز قدرتی بر ما حکومت نکند، جز آنکه فرجام کار، از آن ما خواهد بود و هر آینه، خبر این را پس از روزگاری، خواهید دانست»[10] .
آنگاه، امام حسن مجتبی علیه‏السلام، رو به معاویه کرد، تا آن ناسزایی را که او به پدر بزرگوار آن حضرت داده بود، به خود او بازگرداند و فرمود - و چه شیوا هم فرمود -:
ای آنکه نام علی علیه‏السلام را بردی! من حسنم و پدرم، علی علیه‏السلام است! و تو معاویه‏ای و پدرت صخر است!
مادر من، فاطمه علیهاالسلام است! و مادر تو هند است!
پدر بزرگ من، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است! و پدر بزرگ تو، عتبه است! مادر بزرگ من، خدیجه علیهاالسلام است! و مادر بزرگ تو، فتیله است! خدا لعنت کند از ما دو نفر، آن کس را که نام و نشانش پست‏تر و اصل و تبارش ننگین‏تر و گذشته‏اش، شرارت‏بارتر و سابقه‏ی کفر و نفاقش، بیشتر است»!!!
راوی می‏گوید: گروه‏هایی از اهل مسجد، فریاد برآوردند: آمین!
فضل بن حسن می‏گوید که: یحیی بن معین گفت: من نیز می‏گویم: آمین! ابوالفرج، از ابوعبید نقل می‏کند که: فضل بن حسن گفت: و من نیز می‏گویم: آمین!
علی بن الحسین اصفهانی (ابوالفرج) گوید: و من نیز می‏گویم: آمین!
ابن ابی‏الحدید، در کتاب «شرح نهج‏البلاغه» می‏نویسد: عبدالحمید بن ابی‏الحدید، مؤلف این کتاب نیز می‏گوید: آمین![11] .
مؤلف کتاب «صلح الحسن علیه‏السلام» می‏نویسد: و ما نیز به نوبه‏ی خود، می‏گوییم: آمین!
و ما نیز به نوبه‏ی خود می‏گوییم: آمین!
در تاریخ خطابه‏های جهانی، این تنها خطابه‏ای است که از قبول و تحسین نسلهای متوالی، در امتداد تاریخ، برخوردار گشته است و چنین است سخن حق، که پیوسته اوج می‏گیرد و چیزی بر آن برتری نمی‏یابد[12] .

پی نوشت ها:
[1] متأسفانه این قسمت از متن، چاپ نشده بود.
[2] تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 192.
[3] شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحدید، ج 4، ص 16.
[4] شرح نهج‏البلاغه، ابن‏ابی‏الحدید، ج 4، ص 16.
[5] صلح الحسن علیه‏السلام، علامه آل یاسین، ص 389.
[6] تدکرة الخواص، سبط ابن‏جوزی - کامل، ابن‏اثیر - مقاتل الطالبیین، از ابوالفرج اصفهانی.
[7] الارشاد، شیخ مفید، چاپ ایران، ص 169.
[8] مسعودی، (حاشیه‏ی ابن‏اثیر)، ج 6، صص 61 - 62 و ابن‏کثیر، ج 8، ص 18، و طبری، ج 6، ص 93.
[9] بحارالأنوار، ج 10، ص 114.
[10] مسعودی (حاشیه‏ی ابن‏اثیر)، ج 6، صص 61 - 62.
[11] شرح نهج‏البلاغه‏ی، ابن ابی‏الحدید، ج 4، ص 16.
[12] زندگانی امام حسن علیه‏السلام، آقای حسین وجدانی، صص 157 - 166 (با اندکی تغییر و تصرف).
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir