سخن با ابن ‏ملجم

نوع اصطلاح :
عنوان :
سخن با ابن ‏ملجم
مجلسی رحمه الله از شعبی نقل کرده است:
.. ابن‏ملجم را دستگیر کردند و نزد امیرمؤمنان علیه‏السلام آوردند. حسن علیه‏السلام به او نگریست و فرمود:وای بر تو، ای دور از رحمت خدا! ای دشمن خدا! تو امیرمؤمنان علیه‏السلام را کشتی؟ تو امام مسلمانان را از دست ما گرفتی؟ آیا این پاداش اوست که تو را پناه داد و نزدیک ساخت و بر دیگری مقدم داشت؟! ای بدبخت! آیا او برای تو، بد امامی بود که این گونه کیفرش دادی؟! ابن‏ملجم چیزی نگفت، ولی گریست. حسن علیه‏السلام بر روی پدر افتاد و او را بوسید و گفت:پدرجان! این، کشنده‏ی توست که خدا ما را بر او مسلط کرد. علی علیه‏السلام چون خواب بود، پاسخی نداد. حسن علیه‏السلام نخواست او را بیدار کند.
حسن علیه‏السلام به ابن‏ملجم رو کرد و فرمود:ای دشمن خدا! آیا این پاداش اوست که تو را پناه داد، و نزدیک ساخت و عطا کرد، و بر دیگران مقدم داشت؟ ای بدبخت‏ترین بدبختان! آیا او برای تو بد امامی بود که این گونه کیفرش دادی؟
آن ملعون گفت:ای ابامحمد! آیا تو کسی را که در آتش است، نجات می‏دهی؟ پس فریاد گریه و شیون مردم برخاست. حسن علیه‏السلام فرمود:آرام باشید. سپس به حذیفه که ابن‏ملجم را آورده بود، رو کرد و فرمود:چگونه بر این دشمن خدا دست یافتی؟ کجا او را دیدی؟ گفت:مولای من! داستان من با او عجیب است. من دیشب خواب بودم؛ همسرم که از قبیله غطفان است، کنارم بود. من خواب بودم، او بیدار. او فریادی شنید و هاتفی که خبر مرگ امیرمؤمنان علیه‏السلام را می‏داد و می‏گفت:«سوگند به خدا! ارکان هدایت فرو ریخت. سوگند به خدا! نشانه‏های درخشان تقوا نابود شد. پسر عموی محمد مصطفی کشته شد. علی مرتضی کشته شد. بدبخت‏ترین بدبختان او را کشت.»
همسرم مرا بیدار کرد و گفت:امام تو، علی بن ابیطالب علیه‏السلام را کشتند، و تو در خوابی! من پریشان برخاستم و گفتم:وای بر تو! چه می‏گویی؟ خدا دهانت را بشکند! شاید سخن شیطان شنیده‏ای، یا خواب دیده‏ای؟ وای بر تو! امیرمؤمنان علیه‏السلام که گناه و ظلمی بر کسی، نکرده است! او همچون پدری مهربان برای یتیمان و همچون همسری دلسوز برای بیوه‏زنان است. علاوه بر این، چه کسی می‏تواند علی علیه‏السلام را که شیری دلاور، پهلوانی شجاع و جوانمردی بزرگوار است، بکشد؟! او گفت:من چیزی شنیدم که تو نشنیدی، و از چیزی باخبرم که تو نیستی...
حسن علیه‏السلام [بعد از آوردن ابن‏ملجم و دیدن او] فرمود:سپاس آن خدایی را که ولی خود را یاری کرد و دشمن خود را خوار ساخت. سپس بر روی پدر افتاد و او را بوسید و فرمود:پدرجان! این، دشمن خدا و دشمن توست که خدا ما را بر او مسلط کرد. علی علیه‏السلام چون خواب بود، پاسخی نداد. حسن علیه‏السلام نخواست او را بیدار کند. لحظاتی گذشت و او دیده گشود و فرمود:ای فرشتگان پروردگار! با من مدارا کنید. حسن علیه‏السلام عرض کرد:[پدرجان!] این، دشمن خدا و دشمن تو، ابن‏ملجم است که خدا ما را بر او مسلط کرد. اینک نزد شماست.
امیرمؤمنان علیه‏السلام چشم گشود و به او، که کتف بسته و شمشیر در گردن بود، نگریست و با صدای ضعیف و شکسته و مشفقانه فرمود:فلانی! گناه بزرگی کردی و اشتباهی عظیم مرتکب شدی. آیا من برای تو، بد امامی بودم که این گونه کیفرم دادی؟ آیا بر تو، مهربان نبودم، تو را بر دیگران مقدم نداشتم، به تو احسان نکردم و بر عطای تو نیفزودم؟ آیا درباره‏ی تو به من چنین و چنان نمی‏گفتند؟ با این حال، من تو را آزاد گذاردم. و باز عطایم را به تو دادم. با این که می‏دانستم تو - به ناچار - مرا خواهی کشت؛ ولی ای ناجوانمرد! من امید داشتم که از جانب خدا بر تو پیروز شوم و تو از گمراهی‏ات برگردی، اما ای بدبخت‏ترین بدبختان! شقاوت بر تو غلبه کرد و تو مرا کشتی.
ابن‏ملجم گریست و گفت:ای امیرمؤمنان! آیا تو کسی را که در آتش است، نجات می‏دهی؟ امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:راست گفتی. سپس به فرزند خود حسن علیه‏السلام رو کرد و فرمود:با اسیر خود مدارا کن. به او رحم کن. به او نیکی کن. بر او مهربان باش. آیا نمی‏بینی چگونه چشمانش گود افتاده است.، و دلش از هراس و بیم می‏لرزد؟ حسن علیه‏السلام عرض کرد:پدرجان! این لعن شده‏ی تبهکار تو را کشت و ما را داغدار کرد. شما می‏فرمایید:با او مدارا کنیم؟ امیرمؤمنان علیه‏السلام فرمود:آری، فرزندم! ما خاندانی هستیم که بر خطاکاران خود، جز کرم و عفو نیفزاییم... [1] .

پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار 284:42.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir