آبی به که یاقوت سرخ تبدیل شد

نوع اصطلاح :
عنوان :
آبی به که یاقوت سرخ تبدیل شد
شخصی از اکابر بلخ [1] اکثر ایام حج می‏کرد و با مشقت به زیارت خانه‏ی خدا می‏رفت و به مدینه‏ی منوره جهت زیارت حرم حضرت رسول خاتم صلی الله علیه و آله و سلم مشرف می‏شد و بعد از آن به خدمت حضرت سیدالساجدین علیه‏السلام نائل می‏گردید و آن حضرت را زیارت می‏کرد و مسائل دینی را از آن وجود مقدس پرسیده و هدایای زیاد و خوبی به خدمت آن حضرت تقدیم می‏داشت و آن‏گاه به وطن خود مراجعه می‏کرد. یک سال زن او در مقام طعنه برآمد و گفت: «شما که هر سال به حج می‏روی و هدایا برای علی بن الحسین می‏بری، چرا نمی‏بینم آن جناب به عوض آن‏ها یک التفاتی به تو نماید.» آن مرد گفت: «ای زن! شخصی که من برای او تحفه می‏برم پادشاه دنیا و آخرت است و جمیع مخلوقات به واسطه‏ی وجود او نعمت‏های خداوندی را می‏خورند و او خلیفه‏ی خداوند تبارک و تعالی است در روی زمین و حجت اوست بر بندگان و او فرزند رسول خدا و مولای ما و مقتدای ما می‏باشد.» آن زن نیز این سخنان را که شنید ساکت شد و دیگر حرفی نزد. سال آینده آن شخص بار دیگر به حج رفت و بعد از مناسک و اعمال حج به مدینه‏ی منوره مشرف شد و قبر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را زیارت کرد و آن‏گاه به دربار عرش مدار امام سجاد علیه‏السلام مشرف گشت و طلب اجازه نمود.
حضرت اجازه داد و او شرفیاب شد و دست‏های مبارک امام علیه‏السلام را بوسید.
در آن حال طعام برای حضرت علیه‏السلام حاضر نمودند. حضرت علیه‏السلام او را به نزد خویش خواند و فرمود: «طعام میل نمایید.» پس آن مرد به قدر حاجت و نیاز غذا خورد. سپس حضرت علیه‏السلام فرمود: «طشت و ابریق (پارچ آب) حاضر کنید.» آن شخص خواست دست حضرت را بشوید. پس حضرت علیه‏السلام فرمود: «یا شیخ انت ضیف فکیف تصب علی یدی الماء؟!» «ای مرد محترم! تو میهمان ما هستی. چگونه اجازه دهم که دستان مرا بشویی؟!»
عرض کرد: «فدایت شوم! من دوست دارم به دست مبارکت آب بریزم.» امام علیه‏السلام فرمود: «تو که دوست داری آب به دستم بریز پس به خدا سوگند هر آینه نشان می‏دهم به تو چیزی را که دوست داری و راضی و خشنود شوی و چشم‏های تو روشن گردد.» سپس زائر بلخی آب به دست مبارک مولا ریخت تا این‏که یک ثلث ظرف پر شد. حضرت علیه‏السلام فرمود: «داخل ظرف را نگاه کن. چه می‏بینی؟» گفت: «آب می‏بینم.» فرمود: «بل هو الیاقوت الأحمر باذن الله تعالی»
«بلکه آن یاقوت سرخ رنگ است به اذن و قدرت الهی.» و مرد با کمال تعجب ظرف را دید که از یاقوت سرخ و درخشان پر شده است. حضرت علیه‏السلام فرمود: «دوباره آب بریز.» زائر آب ریخت به دست معجزه نمای حضرت سجاد علیه‏السلام تا این‏که دو ثلث ظرف پر شد. حضرت علیه‏السلام فرمود: «چه می‏بینی؟» عرض کرد: «آب است ای پسر رسول خدا!» حضرت علیه‏السلام فرمود: «بل هو زمرد اخضر باذن الله تعالی». «بلکه آن زمرد سبز است به حکم خداوند تعالی.» و زائر بلخی دید که راست است. دفعه‏ی سوم فرمود: «آب بریز.» مرد بلخی برای سومین بار آب به دست‏های طاهر و مطهر امام علیه‏السلام ریخت تا این‏که طشت پر شد. حضرت علیه‏السلام فرمود: «این چه چیز است؟» عرض کرد: «آب است ای مولای من!» حضرت علیه‏السلام فرمود: «بل هو در ابیض باذن الله تعالی» بلکه آن مروارید سفید است به حکم خداوند بلند مرتبه.» و آن‏گاه ظرف پر شده به سه نوع از جواهرات (یاقوت سرخ و زمرد سبز و در سفید» را مقابل مرد بلخی گذارد. مرد بلخی که این معجزه‏ی شگفت را مشاهده کرد بسیار متحیر شد و به پای مبارک امام علیه‏السلام افتاد و دست و پای آن حضرت را بوسه داد.
پس حضرت علیه‏السلام فرمود: «نزد ما چیزی نیست که به شما دهیم، این عوض هدایای شماست.» آن‏گاه فرمود: «از طرف همسرت عذرخواهی کن (که نسبت به هدایای شما التفاتی نکردیم.)» مرد سعادتمند سرش را پایین انداخت و با شرمساری عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! فدایت شوم، نمی‏دانم سخن زن مرا چه کسی به محضر مبارکت خبر داد. ولی می‏دانم که شما از اهل‏بیت رسالت هستید و از جمیع خفیات آگاهید.» آن‏گاه آن حضرت را وداع کرد و جواهرات را با خود برد تا به منزلش رسید و قضیه را برای همسرش تعریف کرد.
آن زن گفت: «چه کسی حرف‏های مرا به حضور مولا برده است. این‏جا بلخ است و تا مدینه فاصله‏ی زیادی دارد.» مرد گفت: «مگر من به تو نگفتم آن بزرگوار معدن و خزینه‏ی علم خداوند است.» سپس آن زن سجده‏ی شکر کرد و شوهرش را به خداوند قسم داد که او را به زیارت امام زین‏العابدین علیه‏السلام ببرد تا روی مبارک آن حضرت را ببیند. در سال آینده مرد بلخی دگربار تدارک حج دید و زن خود را نیز همراه برد. در میانه‏ی راه آن زن مریض شد تا این‏که نزدیک مدینه‏ی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وفات کرد. شوهرش با دلی غمگین به تنهایی به آستانه‏ی ولایت‏مدار امام علیه‏السلام مشرف شد و گریان و نالان وفات زنش را به آن بزرگوار خبر داد و تفصیلا بیان کرد که این زن به قصد زیارت و دیدار شما آمده بود. حجت خدا چون این سخنان را بشنید، برخاست و دو رکعت نماز خواند و سر به آسمان بلند نمود و دعا خواند، آن‏گاه فرمود:
«فارجع الی زوجتک. فان الله تعالی قد احیاها بقدرته و حکمته و هو یحی العظام و هی رمیم».
«نزد همسرت بازگرد. به درستی که خداوند به قدرت و حکمت خود او را زنده کرد. همان خدایی که استخوان‏های پوسیده و خاکستر شده را زنده می‏کند.» آن مرد شاد شد و فرمایش امام علیه‏السلام را تصدیق کرد و فورا به خیمه‏ی خود داخل شد و زنش را دید صحیح و سالم نشسته است و لبخند می‏زند. از زنش پرسید: «خداوند متعال چگونه تو را زنده کرد.» زن گفت: «ملک‏الموت آمد و روح مرا قبض کرد و خواست روحم را به آسمان ببرد، ناگهان مردی نورانی آمد. فرشته‏ی مرگ پشت دو پای او را بوسید و سلام کرد. آن مرد جواب سلام عزرائیل را داد و فرمود:
ای ملک‏الموت! روح این زن را به جسد او برگردان. همانا از پروردگارم خواسته‏ام که این زن سی سال دیگر در دنیا بماند. ملک‏الموت عرض کرد: «سمعا و طاعة یا ولی الله» و آن‏گاه روح را به بدنم برگرداند. سپس دست مبارک آن مرد را بوسید و به طرف آسمان پرواز کرد.» مرد زائر دست عیال خود را گرفت و به محضر امام چهارم علیه‏السلام آورد. همین که زن نگاهش به چهره‏ی ملکوتی امام علیه‏السلام افتاد، آن حضرت را شناخت و خود را به قدم‏های مبارک امام علیه‏السلام انداخت و بوسید و گفت «این آقا مرا زنده کرد.» باری، آن زن و شوهر سعادتمند قسم خوردند که دیگر امام سجاد علیه‏السلام را ترک نکنند و تا آخر عمر در مدینه‏ی طیبه و در محضر آن حضرت به سر بردند. [2] .

پی نوشت ها:
[1] بلخ از توابع هرات، واقع در شمال افغانستان و جزء استان مزار شریف محسوب می‏شود.
[2] واعظ نخجوانی، کشکول نور، ج 1، ص 307، به نقل از مناقب آل ابی‏طالب ابن شهر آشوب.

منبع: کرامات و مقامات عرفانی امام سجاد؛ سید علی حسینی قمی؛ نبوغ؛ چاپ دوم 1381 .
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir