امام با هشام بن عبدالملک

نوع اصطلاح :
عنوان :
امام با هشام بن عبدالملک
سالی هشام بن عبدالملک به حج بیت الله الحرام رفت و مأموران زیادی همراهش بودند و جیره‏خواران و بزرگان و اعیان شام اطراف او را گرفته بودند و به زحمت می‏خواست حجرالاسود را استلام کند و به خاطر ازدحام جمعیت حاجیان نتوانست، مردم برای بوسیدن حجرالاسود یک دیگر را دور می‏کردند کسی به هشام اعتنا نکرد و راه نداد، چون در آن مکان مقدس امتیازات ملغاست. برای هشام منبری آراسته بودند، بالای آن نشسته و به طواف حاجیان تماشا می‏کرد، در آن میان امام زین العابدین علیه‏السلام برای انجام طواف آمد، یکی از حاجیان که چشمش به امام افتاد، او را شناخت و با صدای بلند فریاد زد:
«این بقیة الله در زمین است...»
«این یادگار نبوت است...»
«این امام المتقین و سیدالعابدین است.» حاجیان غرق در هیبت امام شدند آن هیبت و شکوهی که هر بیننده را به خود جذب می‏کرد و در برابرش سر تعظیم فرود می‏آوردند، شکوه و جلالی که هیبت و عظمت جدش رسول الله - صلی الله علیه و آله - را به خاطر می‏آورد! از همه طرف مسجدالحرام صدای تهلیل و تکبیر بلند شد و مردم از دو طرف صف را باز کردند و خوشبخت آن کسی بود که بتواند دست امام را ببوسد و لباس احرامش را لمس کند و تمام خانه خدا پر از نوای تکبیر شد، هوش از سر مردم شام پرید و از این منظره با شکوه مات و مبهوت شدند زیرا که آنان جز خاندان اموی کسی را شایسته این همه تکریم و تعظیم نمی‏دانستند و به نظر آنها خاندان اموی تنها وارث خلافت پیامبر (ص) و خویشاوند او بودند چنان که بزرگان بنی‏امیه بر این مطلب تأکید ورزیده و در اذهان مردم جا داده بودند! مردم شام با دیدن این صحنه رو به هشام کردند و گفتند: «این شخص کیست که مردم این قدر از او تجلیل می‏کنند؟» هشام برآشفت و رگهای گردنش از خشم ورم کرد و احول [1] بودن چشمش پیدا شد و بر سر مردم فریاد کشید و گفت: «من او را نمی‏شناسم!» البته آشنایی و شناخت امام علیه‏السلام را از آن جهت منکر شد که بیم داشت مبادا مردم شام به آن حضرت بگروند و از بنی‏امیه روی بگردانند، فرزدق شاعر بزرگ عرب که در آن جا حاضر بود، وجدانش بیدار شد و حق و حقیقت سراسر فکر و اندیشه‏اش را به خود مشغول کرد و تمام بدنش لرزیدن گرفت و رو به مردم شام کرد و با حالی انقلابی و روح حماسی گفت: «من او را می‏شناسم.»
- «ای ابوفراس! او کیست؟» هشام نعره‏ای برآورد و عقل از سرش پرید که مبادا فرزدق امام علیه‏السلام را به مردم شام معرفی کند و بر سر او فریاد کشید: «من او را نمی‏شناسم» اما صدای فرزدق بلند شد و با حالت اعتراض به هشام گفت: «آری تو آری می‏شناسی.» آنگاه فرزدق رو به مردم شام کرد و گفت: «ای مردم شام! هرکه می‏خواهد این سرور را بشناسد، باید توجه کند...» مردم شام و دیگران همه در حال سکوت متوجه شاعر بزرگ عرب شدند در حالی که گوشها را آماده شنیدن سخن او کرده بودند و فرزدق که تمام وجودش حماسه و آماده یاری حق بود بدون مقدمه و بالبداهه این قصیده بلند خود را که بیانگر صداقت بیان و زیبایی اسلوب است انشاد کرد و گفت:

هذا سلیل حسین و ابن‏فاطمة
بنت الرسول الذی انجابت به الظلم‏

هذا الذی تعرف البطحاء و طأته‏
و البیت یعرفه و الحل و الحرم‏

هذا ابن‏خیر عباد الله کلهم‏
هذا التقی النقی الطاهر العلم‏

اذا رأته قریش قال قائلها:
الی مکارم هذا ینتهی الکرم‏

یرقی الی ذروة العز الذی قصرت‏
عن نیلها عرب الاسلام و العجم‏

یکاد یمسکه عرفان راحته‏
رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم‏

یغضی حیاء و یغضی من مهابته‏
فلا یکلم الا حین یبتسم‏

بکفه خیزران ریحها عبق‏
من کف اروع فی عرنینه شمم‏

من جده دان فضل الأنبیاء له‏
و فضل امته دانت له الأمم‏

ینشق نور الهدی عن نور غرته‏
کالشمس تنجاب عن اشراقها الظلم‏

مشتقة من رسول الله نبعته‏
طابت عناصرها و الخیم و الشیم‏

هذا ابن‏فاطمة ان کنت جاهله‏
بجده انبیاء الله قد ختموا

الله شرفه قدما و فضله‏
جری بذاک له فی لوحه القلم‏

فلیس قولک من هذا بضائره‏
العرب تعرف من أنکرت و العجم‏

کلتا یدیه غیاث عم نفعهما
یستوکفان و لا یعروهما عدم‏

حمال أثقال أقوام اذا فدحوا
حلو الشمائل تحلو عنده نعم‏

لا یخلف الوعد میمون نقیبته‏
رحب الفناء أریب حین یعتزم‏

من معشر حبهم دین و بغضهم‏
کفر و قربهم منجی و معتصم‏

ان عد أهل التقی کانوا ائمتهم‏
او قیل من خیر اهل الارض قیل هم‏

لا یستطیع جواد بعد غایتهم‏
و لا یدانیهم قوم و ان کرموا

هم الغیوث اذا ما أزمة ازمت‏
و الأسد أسد الشری و البأس محتدم‏

لا ینقص العسر بسطا من اکفهم‏
سیان ذلک ان أثروا و ان عدموا

یستدفع السوء و البلوی بحبهم‏
و یسترد به الاحسان و النعم‏

مقدم بعد ذکر الله ذکرهم‏
فی کل امر و مختوم به الکلم‏

یأبی لهم أن یحل الذل ساحتهم‏
خیم کریم و أید بالندی هضم‏

أی الخلائق لیست فی رقابهم‏
لأولیة هذا أوله نعم‏

من یشکر الله یشکر أولیة ذا
فالدین من بیت هذا ناله الأمم [2] .

این فرزند امام حسین (ع) و پسر فاطمه (ع) دختر پیامبر (ص) است که ستمها بر او رفته است. این کسی است که سرزمین بطحاء (حجاز) جای پای او را می‏شناسد و خانه خدا، حل و حرم او را می‏شناسد. این پسر بهترین همه بندگان خداست، این همان انسان پاک و مطهر و با نام و نشان پاکیزه است، مردم قریش وقتی که او را ببینند، سخنشان این است که تمام فضایل به این سرور پایان گرفته و این است سرچشمه تمام کمالات،
و به اوج عزتی رسیده است که کسی را در اسلام از عرب و عجم یارای رسیدن به آن مقام نیست. وقتی که به استلام حجر می‏آید، رکن حطیم [3] می‏خواهد - از روی اشتیاق -کف دست او را نگهدارد.(موقع نگاه کردن) از روی حیا چشم بر هم می‏نهد و هر که می‏خواهد بر او بنگرد از شکوه و هیبت او چشم می‏بندد و تا لبخند نزند کسی را یارای سخن گفتن با او نیست،
عصای دست آن حضرت بوی خوشی دارد، وه چه کف دست با شکوهی که در اصل و از آغاز بوی خوشی دارد! همه انبیا در فضیلت به جد او نمی‏رسند و فضیلت امت او نیز بالاتر از همه امتهاست، انوار هدایت از نور سیمای او جدا می‏شود، همچون خورشید که در اثر تابش آن تاریکیها پراکنده می‏شود، وجود او از وجود رسول خدا سرچشمه گرفته، و عناصر روحی و سجایای اخلاقیش پاک و پاکیزه است، این پسر فاطمه (ع) است اگر تو او را نمی‏شناسی، (بدان که) به جد او نبوت انبیاء (ع) ختم می‏شود، خداوند از ازل او را شرافت و فضیلت داده است، و قلم قدرت بر لوحه تقدیر الهی چنین جاری گشته است،
پس این سخن تو: «این کیست؟» زیان و ضرری به حال او ندارد، زیرا که عرب و عجم، که تو او را نمی‏شناسی! می‏شناسد،
دستهایش ابری است که برای همگان سودمند است و همه از بخشش او بهره‏مند می‏شوند و تنگدستی محرومان (هر چه از دست او بگیرند باز هم از ابر جود او) چیزی کم نمی‏کند،
در وقت بیچارگی و فشار زندگی مردم، او بارهای سنگین مردمان را بر دوش می‏گیرد، شیرین خصالی که بذل و بخشش در نظر او شیرین و گواراست،
هرگز وعده خلافی نمی‏کند، مبارک طبع و بلند همت، و در وقت تصمیم کاردان و هوشمند است،
جمعیتی که محبت و دوستی ایشان دیانت و دشمنی و عداوت ایشان کفر است و تقرب به ایشان باعث نجات و دستاویز است، اگر اهل تقوا را بشمارند، آنان پیشوایان اهل تقوایند، و یا اگر از بهترین مردم روی زمین بپرسند، گفته شود: آنان بهتر از همه‏اند، هیچ بخشنده‏ای به حد آنها نمی‏رسد و هیچ قومی به هنگام بخشش همتای آنان نیست،
آنان ابرهای رحمتند وقتی که بحرانها و شداید رو آورد چون شیرند، شیر حمله‏ور و دلیر خشمگین، از بس که سخاوتمند و دست و دل بازند، سختیها چیزی از بخشندگی آنها نمی‏کاهد چه ثروتمند باشند و چه تنگدست برای آنها بی‏تفاوت است،
به وسیله دوستی و محبت ایشان بدی و گرفتاری را می‏شود برطرف کرد و اصل هر بذل و بخششی به او می‏رسد، پس از ذکر خدا، یاد ایشان در همه چیز مقدم است و تمام سخنها به او ختم می‏شود، ساحت قدس آنان بالاتر از این است که خواری و زبونی را بپذیرند، خو و خصلتشان بزرگواری و دستهایشان به بذل و بخشش عادت کرده است،
کدام فرد از خلایق است که نعمت ولایت آنان در گردنشان نباشد زیرا این حقیقت مسلمی است (نیازی به برهان ندارد)، هر کس سپاسگزار خدا باشد، از این حقیقت مسلم سپاسگزار خواهد بود، زیرا که دین از خاندان این بزرگوار به تمام مردم عالم رسیده است.
این قصیده بلند از دیگر اشعار عربی این امتیاز را یافت که به خاطر شوریدن بر باطل و یاری کردن حق، در طول تاریخ جاودانه ماند، زیرا که در زمانی فرزدق مناقب اهل‏بیت علیهم‏السلام را بر زبان آورده است که بر دهانها مهر زده بودند و زبانها لال شده بود، به طوری که هر کس سخنی درباره اخلاق و رفتار و یا فضایل ایشان می‏گفت از طرف حکومت ستمگر اموی که تمام نیروی خود را برای نابود کردن آثار اهل‏بیت از صفحه هستی به کار انداخته بود، به دست اعدام و نابودی سپرده می‏شد. فرزدق در قصیده خود، در برابر مردم شام و دیگر حجاج سایر کشورها درباره امام بزرگوار سخنانی گفت که خود ضربت سهمگینی برای سیاست اموی شمرده می‏شود، بستانی در تعلیقات خود بر این قصیده می‏گوید: «و دانشمندان و مورخان درباره فرزدق گفته‏اند: همین یک قصیده کافی است که باعث رفتن فرزدق به بهشت گردد.» [4] .
علاوه بر همه اینها که قصیده دارای صراحت و صداقت تمام و پشتیبانی از حق و حقیقت است از زیبایی مخصوص در انسجام و هماهنگی اشعار برخوردار می‏باشد. سید علی مدنی می‏گوید: اما انسجام اشعار این قصیده به قدری است که قابل درک نیست و در حدی است که دیگری را توان آن نمی‏باشد، به راستی که از هر گونه حشو و زواید بر کنار و از زیباترین انسجام برخوردار است. و هر که این شعر فرزدق را ببیند و این قصیده را مشاهده کند، احساس تعجب و شگفتی نماید، زیرا که هیچ مناسبتی بین این اشعار و سایر گفته‏های او؛ از خصوصیت شعری، مدح و هجو وی نمی‏باشد هر چند که این قصیده را بالبداهه و بدون مقدمه سروده است، بدون تردید خداوند سبحان در سرودن این اشعار او را یاری کرده و به هنگام آغاز از پشتیبانی حق تعالی برخوردار بوده است. [5] .

پی نوشت ها:
[1] جاحظ در صفحه 89 رسائل خود می‏نویسد: «به هشام بن عبدالملک احول السراق می‏گفتند»، و ابوالنجم عجلی نیز در قصیده خودش درباره وی چنین می‏گوید: «الحمد لله الوهوب المجزل» - که هشام با شنیدن این مصرع شعر خوشحال شد و از خوشحالی دستهایش را به هم زد تا این که رسید به این مصرع که نام خورشید آمده است گفت: - «و الشمس فی الأرض کعین الاحول»، دستور داد پشت گردنی زدند و از مجلس بیرون کردند» جاحظ اضافه می‏کند: که این نوع شعر گفتن دلیل ضعف فوق‏العاده و از نادانی زیاد است!.
[2] نهایةالارب: 21 / 331 - 327، این قصیده را به طور کامل نقل کرده و منابع و مآخذ ادبی، تاریخی و سیره‏ها قسمتی و یا بیشتر آن را نقل کرده‏اند که ما ذیلا به بعضی از آن منابع اشاره می‏کنیم:
زهرالآداب: 1 / 103، سرح العیون ابن‏نباته: ص 309، فصول المهمه ابن‏صباغ: ص 193، الاتحاف بحب الاشراف: ص 51، اخبارالدول قرمانی: ص 110 تاریخ دمشق: 36 / 161، روضة الواعظین: 1 / 239، دائرة المعارف بستانی: 9 / 356، انوار الربیع: 4 / 35. البته با مقداری اختلاف در ترتیب ابیات.
[3] رکن حطیم یعنی دیوار حجرالاسود و به قولی ما بین رکن، زمزم و مقام ابراهیم است و از آن رو حطیم گفته‏اند که محل ازدحام مردم است - م.
[4] دائرة المعارف بستانی: 9 / 356.
[5] انوار الربیع: 4 / 35.

منبع: تحلیلی از زندگانی امام سجاد (جلد 1)؛ باقر شریف قرشی مترجم محمد رضا عطائی؛ کنگره جهانی حضرت رضا علیه السلام 1372.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir