چگونگی دستیابی به کتاب صحیفه

نوع اصطلاح :
عنوان :
چگونگی دستیابی به کتاب صحیفه
در مقدمه کتاب شریف «صحیفه کامله سجادیه» پس از ذکر سلسله سند روایتی که به وسیله آن این کتاب شریف روایت شده است، چنین آمده است: «متوکل بن هارون» می‏گوید: من با «یحیی بن زید بن علی» علیه‏السلام در حالی که به سوی خراسان رهسپار بود، پس از کشته شدن پدرش، برخورد و ملاقات کردم و بر او سلام نمودم. «یحیی» پرسید: «از کجا می‏آیی؟» گفتم: «از حج مراجعت می‏کنم.» او درباره کسان و اقوام و پسر عموهای خود که در «مدینه» بودند از من پرسید: بالاخص از احوال جعفر بن محمد علیه‏السلام سؤال را به مبالغه رسانید (سؤالات زیاد کرد) و من خبر آنها را و خبر او را به وی دادم و مراتب حزن و اندوهشان را بر قتل پدرش: جناب «زید بن علی» علیه‏السلام بیان کردم. یحیی به من گفت: عموی من: محمد بن علی علیه‏السلام (امام باقر علیه‏السلام) پدرم را به ترک خروج و قیام امر می‏فرمود و او را مطلع نمود که اگر علیه «بنی امیه» خروج کند و از «مدینه» بیرون رود، عاقبت کار او به کجا خواهد کشید. حال تو آیا با پسر عموی من جعفر بن محمد علیه‏السلام (امام صادق) ملاقات نمودی؟ گفتم: «آری!» گفت: «آیا از او درباره من سخنی شنیدی؟» گفتم: «آری!» گفت: «چگونه مرا یاد می‏کرد؟ به من خبر ده!» گفتم: «فدایت شوم! من دوست ندارم با تو روبرو شوم با بیان آنچه از او شنیده‏ام» (و بدین وسیله خاطر تو را پریشان سازم.)یحیی گفت: «آیا تو مرا از مرگ می‏ترسانی؟! آنچه را که از او شنیده‏ای بیاور!!» من گفتم: «از او شنیدم که می‏فرمود: هر آینه تو نیز کشته می‏شوی و به دار آویخته می‏شوی، همان طور که پدرت کشته شد و به دار آویخته گشت.!!» در این حال رنگ چهره «یحیی» تغییر کرد و گفت: «یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب» [1] یعنی: «آنچه را خداوند بخواهد از میان می‏برد، و آنچه را که خداوند بخواهد برقرار می‏کند و علم «ام الکتاب» که تغییر ناپذیر است در نزد اوست.»
ای متوکل!! بدرستی که خداوند عزوجل این امر ولایت را به ما تأئید نمود، و از برای ما هم «علم» را قرار داد و هم «شمشیر» را، و هر دو تای آنها را برای ما جمع کرد. و پسرعموهای ما فقط به «علم» اختصاص یافتند. من گفتم: «فدایت گردم! من چنین می‏دانم و می‏انگارم که «توده مردم به پسرعمویت جعفر -علیه‏السلام- میلشان بیشتر است از میلی که به تو و به پدرت دارند!» یحیی گفت: «این بدان سبب است که عمویم محمد بن علی و فرزندش جعفر علیهماالسلام مردم را به حیات و زندگی فرامی‏خوانند و ما مردم را به مرگ فرا می‏خوانیم.!»
من گفتم: «یابن رسول الله! آیا ایشان داناترند و یا شما داناتر هستید؟!» «یحیی» مدتی سر به زیر افکنده و سپس سر خود را بلند کرده و گفت: «همگی ما دارای علم می‏باشیم، مگر آنکه ایشان می‏دانند تمام چیزهایی را که ما می‏دانیم و لیکن ما نمی‏دانیم تمام آنچه را که ایشان می‏دانند.» پس از این «یحیی» به من گفت: «آیا تو از گفته‏ها و کلمات پسرعموی من چیزی نوشته‏ای؟!» گفتم: «آری!» گفت: «آنها را به من نشان بده!» من از برای او بیرون آوردم مسائل گوناگونی را از علم و بیرون آوردم برای او دعایی را که ابوعبدالله -علیه‏السلام- بر من املاء نموده بود، و به من خبر داده بود که: پدرش محمد بن علی علیهماالسلام آن دعا را بر او املاء نموده بود و خبر داده بود که آن دعا از دعاهای پدرش علی بن الحسین -علیهماالسلام- است از دعای «صحیفه کامله». «یحیی» نظری در آن دعا کرد تا آنکه تا پایانش را قرائت نمود و به من گفت: «آیا به من اجازه می‏دهی از آن نسخه‏ای بردارم؟» گفتم: «یابن رسول الله! آیا از من اجازه می‏خواهی در مورد چیزی که از شما و از جانب شما به ما رسیده است؟!!» «یحیی» گفت: «هان، اینک من برای تو بیرون می‏آورم صحیفه‏ای را از دعای کامل از آنچه را که پدرم از پدرش حفظ نموده است، و حقا پدرم سفارش می‏نمود به صیانت و حفاظت آن که مبادا به دست غیر اهل برسد.» «عمیر» می‏گوید: پدرم (متوکل بن هارون) گفت: «من برخاستم و سر و صورت او را بوسیدم و به وی عرض کردم: «سوگند به خداوند ای پسر رسول خدا! من محبت شما و اطاعت از شما را «دین» خود برای خود قرار داده‏ام! و حقا امیدمندم که همین ولاء و طاعت، مرا در زندگانی‏ام و در مردنم سعادتمند گرداند!!» پس صحیفه‏ای را که من به او داده بودم انداخت به سوی غلامی که با وی بود و گفت: «این دعا را با خط روشن و آشکار و زیبایی بنویس! و به من عرضه بدار! امید است من آن را از بر کنم. چرا که من آن را از جعفر - حفظه الله - طلب می‏کردم و او از من دریغ می‏نمود.» «متوکل» می‏گوید: «من در این حال بر کرده خود پشیمان گشتم و نمی‏دانستم چکار باید بکنم؟ و ابوعبدالله -علیه‏السلام- هم چنین نبود که قبلا به من بفهماند که من نباید آن را به احدی بدهم.»
سپس «یحیی» صندوقچه‏ای را طلبید، و چون به نزدش آوردند، از میان آن صحیفه قفل و مهر شده‏ای را بیرون آورده و نظری به مهر آن نمود و آن را بوسید، و گریه کرد و پس از آن مهرش را شکست و قفل آن را گشود و سپس «صحیفه» را باز کرد و به روی چشمش گذاشت و به چهره‏اش مالیده و گفت: «سوگند به خداوند، ای «متوکل»! اگر تو گفته پسر عمم را به من نمی‏گفتی که: «من کشته می‏شوم و به دار آویخته می‏گردم»، تحقیقا من این «صحیفه» را به تو نمی‏دادم، و در حفظ آن ساعی بوده و از دادن به غیر بخل می‏ورزیدم. و لیکن من تحقیقا می‏دانم که: «گفتار او حق است که از پدرانش اخذ کرده است و تحقیقا صحت آن به وقوع خواهد پیوست. بنابراین نگران آن شدم که مثل چنین علمی به چنگ «بنی امیه» افتد و آنان آن را کتمان کنند، و در خزانه‏هایشان برای خود ذخیره نمایند. بنابراین تو این «صحیفه» را بگیر و مرا از نگرانی فارغ ساز، و در مورد آن در انتظار باقی بمان! پس در آن هنگامی که خداوند میان من و آن جماعت آنچه را که بخواهد حکم کند، حکم فرمود، این «صحیفه» امانتی است و از من نزد تو، تا اینکه آن را برسانی به سوی دو پسر عمویم: محمد و ابراهیم دو پسران عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی علیهماالسلام زیرا که آن دو جانشینان من هستند در امر امامت پس از من.»
«متوکل» می‏گوید: من «صحیفه» را از وی اخذ نمودم، و چون «یحیی بن زید» کشته شد، به سوی «مدینه» رهسپار شدم، و ابوعبدالله امام صادق -علیه‏السلام - را دیدار کردم، و از حدیث و داستان «یحیی» برای او گفتم.» حضرت گریست و اندوهش بر فقدان «یحیی» به شدت رسید، و گفت: «خداوند رحمتش را بر پسرعموی من نازل کند، و وی را به پدرانش و اجدادش ملحق فرماید!! و سوگند به خداوند ای «متوکل»! مرا از دادن دعا به او دریغ نیامد، مگر از همان جهتی که او بر صحیفه پدرش ترسید و کجاست آن «صحیفه»؟ گفتم: «این است آن «صحیفه». حضرت آن را گشود و گفت: «سوگند به خداوند این خط عمویم «زید» و دعای جدم علی بن الحسین -علیهماالسلام - است.» پس از آن گفت به پسرش، برخیز ای «اسماعیل» و بیاور آن دعایی را که من تو را به حفظ و صیانتش امر کردم!! «اسماعیل» برخاست و صحیفه‏ای را بیرون آورد که گویا بعینه همان صحیفه‏ای بود که «یحیی بن زید» به من داده بود. حضرت آن را بوسید و به دیده‏اش نهاد و گفت: «این خط پدرم، و املاء جدم علیهماالسلام در حضور من می‏باشد.»
گفتم: «یابن رسول الله؛ آیا اذن می‏دهید من این «صحیفه» را با «صحیفه زید» و «یحیی» «مقابله کنم؟!» حضرت در این کار به من اذن داد و گفت: «تو را برای این امر مهم شایسته یافتم!» من نگاه کردم و دیدم آن دو «صحیفه»، مطلب واحدی است، و در آن حتی یک حرف را نیافتم که با «صحیفه» دیگر اختلاف داشته باشد. در ادامه روایت مسأله تحویل صحیفه به دو پسر عبدالله بن الحسن و مکالمه حضرت صادق با آن دو آمده است و سپس به صورت مفصل کلام حضرت امام صادق -علیه‏السلام- در ارتباط با سخنان «یحیی بن زید» که «ما مردم را به مرگ می‏خوانیم و پسرعموهای ما آنان را به حیات» آمده است و همچنین داستان شگفت‏انگیز خواب حضرت رسول - صلی الله علیه و آله و سلم - بالای منبر راجع به حاکمیت «بنی امیه» و لزوم برخورد با آنان و اینکه سلطنت آنان هزار ماه به طول خواهد انجامید و در این مدت هرگز ملکشان زائل نخواهد شد و اینکه آنان هزار ماه به طول خواهد انجامید و در این مدت هرگز ملکشان زائل نخواهد شد و اینکه آنان بغض و کینه «اهل بیت» را شعار خود قرار خواهند داد و خداوند عملکرد آنان را برای رسولش بیان کرده است.
بعد حضرت فرمود: هر کس از ما «اهل بیت» خروج کند برای دفع ستم، بلیه و گرفتاری او را از پای در آورده و موجب فزون شکنجه و آزار ما و شیعیانمان خواهد شد (که منظور قیام استقلالی و خود سرانه در عرض معصوم است و در صورت نبود امکانات، نه قیام و نهضتی که در طول آن و به پیروی از دستورات آنان باشد که با توجه به وجوب دفع ظلم و فضیلت و وجوب خروج از زیر بار حکومت جائر و اینکه تشکیل حکومت اسلام از الزم فرائض است، نه تنها منعی نداشته که واجب و لازم هم می‏باشد.)بعد «متوکل به هارون» می‏گوید: «سپس حضرت ابوعبدالله بر من آن دعاها را املاء نمودند و آنها هفتاد و پنج باب می‏باشد. یازده باب آن از دست من به در رفت و از آنها شصت و اندی باب را نگه داشتم. و سپس در مقدمه صحیفه‏های موجود آمده است که «حدثنا ابوالمفضل... - تا آخر سلسله روایت» [2] .

پی نوشت ها:
[1] آیه 39 از سوره 13: الرعد.
[2] مقدمه صحیفه کامله سجادیه.

منبع: اسوه کامل‏؛ محمد محسن دعایی؛ اطلاعات چاپ اول 1380.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir