مناقب امام صادق

نوع اصطلاح :
عنوان :
مناقب امام صادق
مفضل بن عمر گويد:
منصور دوانيقي شخصي را پيش فرماندار خود، حسن بن زيد - که فرماندار او در مکه و مدينه بود - فرستاد و به او دستور داد که: خانه‏ي جعفر بن محمد عليهماالسلام را آتش بزند.
آنها دستور را اجرا و خانه‏ي امام صادق عليه‏السلام را آتش زدند، شعله‏ي آتش بر در خانه و اتاقها رسيد، امام صادق عليه‏السلام، پا روي آتش مي‏گذاشت و از روي آن مي‏رفت و مي‏فرمود:
أنا ابن أعراق الثري، و أنا ابن ابراهيم خليل الله.
من فرزند بهترين رگه‏ها و ريشه‏هاي زمين و ارکان آن، يعني فرزند حضرت اسماعيل هستم، من پسر حضرت ابراهيم خليل‏الله هستم. [1] .
روايت شده است:
هنگامي که نمرود لعين، حضرت ابراهيم عليه‏السلام را در آتش انداخت، مردم مشاهده کردند که آتش بر آن حضرت صدمه‏اي نمي‏زند، نمرود گفت:
اين نيست جز اين‏که او از رگه‏ها و ارکان زمين است و نيست رگ او مگر از رگه‏هاي زمين (که آتش در آن اثر نمي‏کند).
نويسنده رحمه‏الله گويد: «أعراق الثري»؛ کنايه از حضرت اسماعيل عليه‏السلام است، و شايد علت کنايه اين باشد که فرزندان او در همه جا پراکنده و منتشر شده‏اند.
1020 / 2 در مناقب ديلمي رحمه‏الله آمده است: حماد بن عيسي گويد: شخصي از امام صادق عليه‏السلام پرسيد: آيا تعداد فرشتگان زياد است يا مردم؟
حضرت فرمود:
والذي نفسي بيده! ملائکة الله في السماوات أکثر من تراب الأرض، و ما في السماء موضع قدم الا و فيه ملک ساجد أو راکع، يسبح الله تعالي و يمجده و يقدسه، و لا في الأرض شجرة الا و فيها ملک يحفظها، و کلهم يستغفرون لمحبينا و يدعون لهم، و يلعنون باغضينا و يسألون الله تعالي أن يرسل عليهم العذاب.
سوگند به خدايي که جانم در قبضه‏ي قدرت اوست! فرشتگان خدا در آسمانها بيشتر از ذرات خاک زمين است، در آسمان جاي پايي نيست جز آن که در آن، فرشته‏اي در سجده يا در رکوع است که خداي متعال را تسبيح گفته تمجيد و تقديس مي‏نمايد.
و همچنين در روي زمين، هيچ درختي نيست جز آن که فرشته‏اي حافظ آن است، همه‏ي آنها بر دوستداران ما استغفار نموده و براي آنها دعا مي‏کنند، و دشمنان ما را لعنت کرده،از خداوند درخواست عذاب بر آنها مي‏کنند. [2] .
1021 / 3 در کتاب «قرب الاسناد» مي‏نويسد: علي بن رئاب گويد: از امام صادق عليه‏السلام شنيدم که در سجده، چنين دعا مي‏فرمود:
اللهم اغفر لي و لأصحاب أبي، فاني أعلم أن فيهم من ينتقصني.
خداوندا! مرا و اصحاب پدرم را بيامرز، زيرا که مي‏دانم در ميان آنها برخي هستند که مرا کم و کوچک مي‏شمارند. [3] .
1022 / 4 در کتاب «الثاقب في المناقب» مي‏نويسد: ابوهارون عبدي گويد:
من در محضر با صفاي امام صادق عليه‏السلام حضور داشتم، شخصي وارد شد و گفت: به چه چيزي فرزندان ابي‏طالب به ما افتخار مي‏کنند؟!
راوي گويد: در برابر امام صادق عليه‏السلام سيني خرمايي بود، حضرت خرمايي برداشته و هسته‏ي آن را در آورد، آنگاه در زمين کاشت و از آب دهان مبارکش بر آن ريخت، و همان دم رشد کرد و از زمين بيرون آمد، و فوري رسيد و خرما داد، حضرت از آن چند دانه رطب چيد و آن را در سيني قرار داد و به آن شخص تعارف فرمود.
او خرمايي برداشته و هسته‏اش را در آورد و ميل کرد، ناگاه ديد در هسته‏ي خرما نوشته شد:
لا اله الا الله، محمد رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم، أهل بيت رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم خزان الله في أرضه.
معبودي جز خدا نيست، محمد پيامبر خداست. خاندان پيامبر خدا، گنجينه‏داران خدا در روي زمين هستند.
آنگاه امام صادق عليه‏السلام رو به آن مرد کرد و فرمود: آيا شما توانايي انجام چنين کاري را داريد؟!
آن مرد گفت: سوگند به خدا! وقتي خدمت شما آمدم براي من، در روي زمين کسي دشمن‏تر از شما نبود اينک براي من در روي زمين کسي محبوب‏تر از شما نيست. [4] .
1023 / 5 در کتاب «الصراط المستقيم» مي‏نويسد:
عبدي، محضر امام صادق عليه‏السلام شرفياب شد، آن روز امام صادق عليه‏السلام دو لباس نخي بر تن داشت، همسر عبدي به بيماري سختي مبتلا شده بود، بيماري او چنان شديد بود که ديگر از حيات و زنده ماندن او نااميد شده بودند، عبدي جريان همسرش را به محضر امام صادق عليه‏السلام رسانيد.
امام صادق عليه‏السلام لختي سر به پايين انداخت، آنگاه سر بلند کرد و فرمود:
من دعا کردم و خدا او را شفا داد، نزد او برگرد، وقتي باز گردي مي‏بيني مشغول خوردن (سکر طبرزد) [5] .
عبدي نزد همسرش بازگشت، ديد همان‏گونه است که حضرت فرموده بود، از او جريان را پرسيد:
همسرش گفت: آقاي بزرگواري که دو لباس نخي بر تن داشت وارد خانه شد، و فرمود:
يا ملک الموت! ألست امرت لنا بالسمع والطاعة؟
اي ملک الموت! مگر تو مأمور نيستي که از ما بشنوي و اطاعت کني؟
پاسخ داد: آري.
فرمود: دستور مي‏دهم که قبض روح او را بيست سال به تأخير بيانداز!
آن شخص با ملک الموت از خانه خارج شده و همان موقع حال من بهبود يافت. [6] .
1024 / 6 باز در همان کتاب آمده است: عبدالرحمان بن حجاج گويد:
من در سفري ميان مکه و مدينه در محضر همراه امام صادق عليه‏السلام بودم، حضرت سوار بر قاطر و من سوار بر الاغي بودم، کسي نزد ما نبود، عرض کردم: آقاي من! از حق بزرگ امام عليه‏السلام چه چيزي واجب و لازم گرديده؟ فرمود:
يا عبدالرحمان! لو قال لهذا الجبل: سر، لسار.
اي عبدالرحمان! اگر امام به اين کوه بگويد: بيا، خواهد آمد.
عبدالرحمان گويد: سوگند به خدا! ناگاه ديدم که کوه حرکت کرد، امام عليه‏السلام به آن نگاه کرد و فرمود: مقصود من تو نبودي؛ کوه توقف نمود. [7] .
1025 / 7 در کتاب «الثاقب في المناقب» مي‏نويسد: صالح بن اشعث بزار کوفي گويد:
در خدمت مفضل، يار باوفاي امام صادق عليه‏السلام بودم، ناگاه نامه‏اي از جانب مولايمان امام صادق عليه‏السلام براي وي رسيد، او نامه را خواند و برخاست و بر من تکيه کرد.
آنگاه به سرعت خود را به خانه‏ي امام صادق عليه‏السلام رسانيديم، در زديم، عبدالله بن وشاح آمد و گفت: اي مفضل! با رفيقت فوري خدمت امام عليه‏السلام شرفياب شويد!
ما خدمت مولايمان امام صادق عليه‏السلام شرفياب شديم، حضرت بر روي صندلي نشسته بود و در برابرش زني بود، رو به ما کرد و فرمود:
اي مفضل! اين زن را به بياباني در حومه‏ي شهر ببر و ببين کارش به کجا منتهي مي‏شود، آنگاه فوري نزد من بيا!
مفضل گويد: من فرمان مولايم را امتثال نموده و به همراه آن زن، به بيابان بيرون شهر رفتم، وقتي آن زن در وسط بيابان قرار گرفت، صداي ندا دهنده‏اي را شنيدم که گفت: مفضل! کنار برو!
من از آن زن، کناره گرفتم، ناگاه ابر سياهي آسمان را پوشانيد و سنگ بر روي آن زن باريد که هيچ اثري از او نماند.
من از اين پديده ترسيده و به سرعت خود را به مولايم رساندم، خواستم جريان را بازگو کنم، حضرتش زودتر از من جريان را توضيح داد و فرمود:
اي مفضل! آيا آن زن را مي‏شناختي؟
عرض کردم: نه، مولاي من!
فرمود: او زن فضال بن عامر بود، من فضال را به سوي فارس براي آموزش ديني به يارانم فرستاده‏ام، او به هنگام خروج از منزلش به زنش گفت: اين مولايم جعفر عليه‏السلام بر تو شاهد است که خيانت نکني.
او گفت: آري، اگر خيانت کردم خداوند از آسمان عذابي براي من فرود آورد.
ولي او در همان شب خيانت کرده و خداوند آنچه خواسته بود، برايش فرود آورد.
يا مفضل! اذا هتکت امرأة سترها [8] و کانت عارفة بالله، هتکت حجاب الله، و قصمت ظهرها، والعقوبة الي العارفين والعارفات أسرع.
اي مفضل! هنگامي که زني با آگاهي از امر خدا، هتک حرمت در نفس خويش نموده و پرده‏ي عفت خود را بدرد، حرمت الهي را رعايت نکرده و پشت خود را شکسته است، و همواره عقوبت و عذاب، بر آگاهان (از زن و مرد) سريع نازل مي‏شود. [9] .
1026 / 8 باز در همان کتاب آمده است: سعد بن ظريف گويد:
ما در محضر امام صادق عليه‏السلام بوديم که مردي از اهالي کوهستان وارد و هدايا و تحفه‏هايي آورد. در بين هدايا، انباني بود که در آن مقداري گوشت و نان بود.
حضرت انبان را در مقابل آن مرد باز کرد و فرمود:
اين گوشت را ببر و به سگها بده!
آن مرد گفت: چرا؟
حضرت فرمود: اين گوشت حلال نيست و (ذبح شرعي) نشده است.
آن مرد گفت: من اين گوشت را از مسلماني خريده‏ام که گفت: حلال است و ذبح شرعي شده است.
حضرت گوشت را داخل آن انبان نمود، آنگاه به آن مرد فرمود: برخيز و اين را داخل آن اتاق در گوشه‏اي بگذار!
آن مرد از امر امام عليه‏السلام اطاعت نمود.
حضرت کلماتي را بيان فرمود که من نفهميدم چه مي‏فرمايد و چه (دعايي) بود؟ در اين هنگام، آن مرد صدايي از گوشت شنيد که مي‏گفت:
اي بنده‏ي خدا! نبايد گوشتي همانند مرا امام و فرزندان پيامبران بخورند، چون من ذبح شرعي نشده‏ام.
آن مرد انبان را برداشت و به نزد امام صادق عليه‏السلام آمد و جريان را عرض کرد. حضرت رو به او کرد و فرمود:
أما علمت يا هارون! انا نعلم ما لايعلمه الناس؟!
اي هارون! آيا نمي‏داني که ما چيزي را مي‏دانيم که مردم نمي‏دانند؟!
گفت: آري، قربانت گردم.
آنگاه آن مرد خارج شد، من نيز به دنبال او خارج شدم، ديدم در ميان راه به سگي برخورد و آن گوشت را به آن داد، سگ همه‏ي گوشت را خورد و چيزي از آن باقي نماند. [10] .
1027 / 9 در همان کتاب، حديثي مفصلي از امام کاظم عليه‏السلام نقل شده که اينک خلاصه‏اي از آن را نقل مي‏نماييم:
امام کاظم عليه‏السلام مي‏فرمايد:
پادشاه هند، کنيز زيبايي را توسط برخي از معتمدين خود به همراه هداياي زيادي براي پدر بزرگوارم امام صادق عليه‏السلام فرستاد، وي در ضمن نامه‏اي به حضرتش نوشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
من ملک الهند الي جعفر بن محمد الطاهر من کل نجس.
بنام خداوند بخشنده‏ي مهربان‏
از طرف پادشاه هند به خدمت جعفر بن محمد؛ آن شخصيت پاکيزه‏اي که از هر پليدي و آلودگي دور است.
اما بعد، خداوند مرا، توسط شما هدايت و راهنمايي فرمود، يکي از کارگزاران من، کنيز زيبايي را به من هديه نمود، من تاکنون کنيزي به زيبايي او نديده‏ام، وي داراي جمال، بزرگواري، خرد و کمال است، وي را به من هديه نمود تا فرزندي براي من بياورد و پس از من زمام امور را بدست بگيرد.
من از او و امر او در شگفت شدم، يک شبانه روز نزد من بود و من در او و جلالتش فکر مي‏کردم. جز شما کسي را شايسته‏ي او نديدم، آن کنيز را به همراه مقداري زيورآلات و جواهر و عطر به حضور شما فرستادم.
من همه‏ي وزيران، کارگزاران و امناي خودم را جمع نموده و از ميان آنان هزار نفر که شايسته‏ي امانت‏داري بودند، برگزيدم، و از هزار نفر، صد نفر، و از صد نفر، ده نفر و از ده نفر يک نفر بنام «ميزاب بن حباب» [11] انتخاب کردم، در کشورم کسي را عاقل‏تر و شجاع‏تر از او نيافتم، اينک اين هدايا و اين کنيز را توسط او خدمت شما فرستادم.
کاروان هدايا به وسيله ميزاب به راه افتاد و وارد شهر مدينه شد، حضرت او را راه نداد، وي مکرر به پشت در آمده و کساني را شفيع قرار داد تا اجازه ورود بدهد، امام صادق عليه‏السلام به او فرمود: اي خائن! از آن جايي که آمده‏اي با هدايايت بازگرد!
او گفت: آيا پس از آن‏که راه طولاني را با زحمت شديد متحمل شده و اينک هدايا را کنار درب آورده‏ام، هديه‏ي پادشاه را نمي‏پذيريد؟
حضرت فرمود: تو نزد من پاسخي نداري، و من پذيراي هداياي تو نيستم، زيرا که تو در آنچه آوردي و امين شدي، خيانت کردي.
او گفت: سوگند به خدا! من نهبه شما و نه به پادشاه، خيانت نکرده‏ام.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: اگر تکه‏اي از لباسهايت بر خيانت تو گواهي بدهد آيا اسلام مي‏آوري؟
گفت: مرا از اين کار عفو کنيد و هر چه دوست داريد، بپرسيد؟
او پوستيني بر تن داشت، امام عليه‏السلام دستور داد تا آن را از تنش در آورده و در گوشه‏اي از اتاق بگستراند. آنگاه امام عليه‏السلام برخاست و دو رکعت نماز گزارد، رکوع و سجودش را طولاني نمود، و آنچه مي‏خواست دعا فرمود، وقتي سر از سجده برداشت نور از چهره‏ي حضرتش مي‏درخشيد، رو به آن پوستين کرد و فرمود:
أيها الفروالطائع لله تعالي! تکلم بما تعلم منه، وصف لنا ما جني.
اي پوستيني که در اطاعت خدا هستي! آنچه از اين مرد مي‏داني بازگو و جنايت او را براي ما توصيف کن!
امام کاظم عليه‏السلام مي‏فرمايد: پوستين باز شد آنگاه جمع شد تا آن‏که همانند يک گوسفند کامل گشت، و (به اذن خدا) لب به سخن گشود - که همه‏ي حاضران در مجلس صداي او را شنيدند - و گفت:
اي فرزند رسول خدا! اي راستگو! اين مرد را پادشاه هند به عنوان فرد معتمد و امين خود قرار داده و اين کنيز را به همراه اموالي بدو سپرد، و در مورد نگهداري آنها خيلي سفارش نمود.
ما به راه افتاديم و بر اين حال بوديم تا اين‏که به بياباني رسيديم، دچار بارش باران شديم، و هر چه داشتيم خيس شد، ما در آن بيابان يک ماه کامل توقف نموديم تا اين‏که خورشيد از پشت ابرها بيرون آمده و باران باز ايستاد، ما هر چه داشتيم بر روي سنگ (پهن کرده و بر) درختان آويزان کرديم تا خشک گردد.
اين مرد، غلامي بنام بشير را که خدمتگزار آن کنيز بود خواست و گفت: بشير! برو اين شهر و مقداري خوراک تهيه کن تا وسايلمان خشک مي‏گردد، از غذاي اين شهر بخوريم، آنگاه مقدار زيادي درهم به او داد و او راهي شهر شد.
وقتي او رفت، ميزاب به اين کنيز دستور داد از خيمه‏ي مخصوص خود خارج شود و در خيمه‏اي که در برابر آفتاب زده‏اند، بنشيند، و به او گفت: از اين خيمه به چشم‏انداز درختان و اين شهري که در نزديکي آن هستيم نگاه کن.
کنيز از خيمه خارج شد، چون زمين گل آلود بود، لباس از ساقهاي خود بالا زد و روسري او افتاد، اين خائن، به او و زيبايي و جمال او نگريست و او را به سوي خود دعوت کرد و او نيز پذيرفت، پس مرا بر زمين گسترانيد، و با او در آميخت و مرتکب عمل زنا شد و بدين وسيله بر تو - اي فرزند رسول خدا! - خيانت کرد.
اين بود قصه‏ي او و آن کنيز، من از تو مي‏خواهم به حق آن خدايي که خير دنيا و آخرت را براي تو جمع کرده، از خداوند بخواهي که مرا به خاطر فرش قرار گرفتنم بر فسق و فجور آن عذاب ننمايد.
امام کاظم عليه‏السلام مي‏فرمايد: در اين هنگام، امام صادق عليه‏السلام گريست و من، و همه‏ي حاضران در مجلس گريه کرده و (از ناراحتي و وحشت) رنگشان زرد شد.
«ميزاب» نيز ترسيد و وحشت و لرز شديدي او را فراگرفت و خود را سجده‏کنان براي خدا بر زمين انداخت و گفت: مي‏دانستم که جد تو بر مؤمنان مهربان بود، بر من رحم کن خداي بر تو رحم نمايد، تو از اخلاق جدت الگو بگير و پادشاه را از قصه‏ي من آگاه نکن، که من خطا کردم.
امام عليه‏السلام فرمود: من هرگز بر تو رحم نکرده و مهرباني نخواهم کرد، جز آن‏که به خيانت خود اعتراف کني.
آن مرد هندي همان‏گونه که پوستين خبر داده بود به خيانت خودش اعتراف نمود.
امام کاظم عليه‏السلام مي‏فرمايد: وقتي پوستين را پوشيد آن جمع شد و گلوي او را فشرد به گونه‏اي که صورتش سياه گشت.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: اي پوستين! او را رها کن.
پوستين گفت: به حق خدايي که تو را امام قرار داده! اجازه بده تا او را بکشم!
حضرت به او فرمود: اين شخص پليد را رها کن تا به سوي پادشاه خود باز گردد، او به مجازاتش از ما سزاوارتر است. [12] .
صاحب «الثاقب في المناقب» گويد: اين حديث خيلي مفصل است، ما به مقدار نياز در اينجا نقل کرديم، هر که همه‏ي حديث را مي‏خواهد بر منبع آن که مشهور است، مراجعه نمايد.
1028 / 10 نجاشي در رجال خود مي‏نويسد: حسن بن علي بن زياد وشاء از جدش الياس نقل کرده و مي‏گويد:
هنگامي که وفات جدم الياس فرارسيد، به ما گفت: در اين ساعت - که اين ساعت، ساعت دروغ نيست - بر من گواه باشيد از امام صادق عليه‏السلام شنيدم که مي‏فرمود:
والله لايموت عبد يحب الله و رسوله و يتولي الأئمة عليهم‏السلام فتمسه النار.
سوگند به خدا! هر بنده‏اي که خدا و رسولش را دوست بدارد و از امامان معصومين عليهم‏السلام پيروي نمايد وقتي بميرد وارد آتش نمي‏شود.
آن بزرگوار اين سخن زيبا را دو مرتبه و سه مرتبه بدون اين‏که من بپرسم، تکرار فرمود. [13] .
1029 / 11 قطب راوندي قدس سره در «خرائج» مي‏نويسد: نقل شده است:
روزي امام باقر عليه‏السلام به همراه فرزندش امام صادق عليه‏السلام به مکه مشرف شده بود، در آنجا شخصي خدمتش رسيده و سلام کرد، و در برابر حضرتش نشست، آنگاه گفت: من مي‏خواهم سؤالي از شما بپرسم.
امام باقر عليه‏السلام فرمود:
از فرزندم جعفر عليه‏السلام بپرس.
آن شخص خدمت امام صادق عليه‏السلام آمد و عرض کرد: سؤالم را بپرسم؟!
حضرت فرمود: هر چه مايلي بپرس!
گفت: از کسي مي‏پرسم که مرتکب گناه بزرگي شده است؟
فرمود: روزه‏ي خود را به طور عمد در ماه مبارک رمضان خورده؟
گفت: از اين بزرگتر است.
فرمود: در ماه رمضان زنا کرده.
گفت: از اين نيز بزرگتر است.
فرمود: کسي را کشته؟
عرض کرد: از اين هم بزرگتر است؟
حضرت فرمود: ان کان من شيعة علي بن أبي طالب عليه‏السلام مشي الي بيت الله الحرام و حلف أن لايعود، و ان لم يکن من شيعته فلا بأس.
چنين گناهکاري اگر از شيعيان علي بن ابي‏طالب عليه‏السلام است پياده به سوي بيت‏الله الحرام برود و در آنجا سوگند ياد کند که هرگز چنين کاري را تکرار نکند (خداوند توبه‏ي او را مي‏پذيرد) و اگر از شيعيان او نيست، راهي ندارد.
آن شخص گفت: خداوند تو را رحمت کند اي فرزند فاطمه عليهاالسلام! - و سه بار تکرار نمود - من همين پاسخ را از پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم شنيدم.
آنگاه آن شخص برخاست و رفت، امام باقر عليه‏السلام رو به فرزندش امام صادق عليه‏السلام نمود و فرمود:
آيا او را شناختي؟ فرمود: نه.
فرمود: او حضرت خضر عليه‏السلام بود، مي‏خواستم او را به تو معرفي کنم. [14] .
علامه‏ي مجلسي رحمه‏الله در توضيح اين حديث شريف مي‏گويد:
اين‏که امام صادق عليه‏السلام فرمود: «راهي ندارد»، شايد منظورش اين است که چنين کسي که مرتکب چنان گناهي شده، کفاره‏اي براي گناهش نيست که توبه کند و اين توبه سودي به او داشته باشد، چرا که پذيرش توبه مشروط به ايمان است و او داراي کفري است که از هر گناهي بزرگتر است.
1030 / 12 علامه‏ي مجلسي رحمه‏الله در «بحارالأنوار» مي‏نويسد: پيشواي ششم، امام صادق عليه‏السلام فرمود:
ان عندي سيف رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم، و ان عندي لراية رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم المغلبة، و ان عندي لخاتم سليمان بن داود عليهماالسلام و ان عندي الطشت الذي کان موسي يقرب بها القربان.
به راستي که شمشير پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم نزد من است، پرچم هميشه پيروز آن ‏حضرت نيز نزد من است، همچنين انگشتر سليمان بن داود عليهماالسلام و تشتي که (حضرت) موسي عليه‏السلام با آن قرباني را تقديم مي‏کرد، نزد من است.
همچنين اسم (اعظمي) که پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم وقتي ميان مسلمانان و مشرکان قرار مي‏داد هيچ تيري از مشرکان به مسلمانان نمي‏رسيد، نزد من است. به راستي که نزد من است مثل آنچه که فرشتگان آوردند و مثل اسلحه در نزد ما، همانند تابوت در نزد بني‏اسرائيل است. يعني: همانند آن، دليل و بيانگر امامت است. [15] .
در روايت اعمش آمده: امام صادق عليه‏السلام فرمود:
ألواح موسي عليه‏السلام عندنا، و عصا موسي عليه‏السلام عندنا، و نحن ورثة النبيين.
الواح حضرت موسي و عصاي او نزد ماست و ما وارثان پيامبران هستيم. [16] .
در حديث ديگري حضرت فرمود:
علمنا غابر و مزبور، ونکت في القلوب، و نقر في الأسماع، و ان عندنا الجفر الأحمر، والجفر الأبيض، و مصحف فاطمة عليهاالسلام، و ان عندنا الجامعة فيها جميع ما يحتاج الناس اليه. [17] .
دانش ما، احاطه به گذشته و آينده دارد، گاهي با خطور از دل است و گاهي با شنيدن به وسيله گوش است. به راستي که جفر سرخ، جفر سفيد و مصحف فاطمه عليهاالسلام نزد ماست، نزد ما جامعه‏اي است که در آن تمام نيازمنديهاي مردم، نوشته شده است.
1031 / 13 شيخ مفيد قدس سره در «المجالس» مي‏نويسد: سالم بن ابي‏حفصه گويد:
هنگامي که امام باقر عليه‏السلام به شهادت رسيد و از دنيا رفت به ياران خودم گفتم: منتظر من باشيد تا خدمت امام صادق عليه‏السلام شرفياب شده و به آن حضرت تسليت بگويم.
من خدمتش رسيدم، به حضرت تسليت گفتم. سپس عرض کردم: (انا لله و انا اليه راجعون) سوگند به خدا! شخصيتي از دنيا رفت که مي‏گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم چنين مي‏فرمود، و کسي از او نمي‏پرسيد که واسطه‏ي ميان او و رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم چه کسي است، به خدا سوگند! هرگز همانند او را نخواهيم ديد.
راوي گويد: امام صادق عليه‏السلام مدتي ساکت بود و چيزي نمي‏فرمود، سپس لب به سخن گشود و فرمود:
قال الله عزوجل:ان من عبادي من يتصدق بشق تمرة فاربيها له فيها کما يربي أحدکم فلوه حتي أجعلها له مثل احد.
خداوند متعال مي‏فرمايد: همانا بعضي از بندگانم نصف خرما صدقه مي‏دهد من آن را براي او پرورش داده و بزرگ مي‏نمايم همان‏گونه که شما کره‏ي اسبي را پرورش مي‏دهيد، آنقدر بزرگ مي‏نمايم تا مانند کوه احد شود.
من پيش يارانم رفتم، گفتم: شگفت انگيزتر از اين امر نديده‏ام، وقتي امام باقر عليه‏السلام بدون واسطه مي‏فرمود: پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم چنين فرمود. ما اين را بزرگ مي‏شمرديم، امروز امام صادق عليه‏السلام بدون واسطه فرمود: خداوند چنين مي‏فرمايد. [18] .
1032 / 14 حميري در کتاب «الدلائل» مي‏نويسد: سليمان بن خالد گويد:
امام صادق عليه‏السلام در تفسير آيه‏ي شريفه‏ي (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائکة ألا تخافوا و لاتحزنوا و أبشروا بالجنة التي کنتم توعدون) [19] ؛ «به راستي آنان‏که گفتند: پروردگار ما خداوند است، و استقامت کردند فرشتگان بر آنان فرود آيند که: نترسيد و غمگين مباشيد و مژده باد بر شما آن بهشتي که به شما وعده داده شده است»، مي‏فرمود:
أما والله! لربما و سدنا لهم الوسائد في منازلنا.
هان! سوگند به خدا! بارها ما در خانه‏هايمان براي آنها (فرشتگان) پشتي گذاشتيم. [20] .
1033 / 15 شيخ مفيد قدس سره در «المجالس» و فرزند شيخ طوسي در «امالي» مي‏نويسند: کسي که از حنان بن سدير شنيده بود گويد: از اباسدير صيرفي شنيدم که مي‏گفت: رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را در خواب ديدم، در برابر حضرتش طبقي بود که رويش پوشيده بود، نزديک حضرتش رفته و سلام کردم.
حضرت پاسخ سلام مرا داد، آنگاه روپوش از طبق برداشت، داخل آن خرما بود، حضرت مشغول خوردن از آن خرماها شد، من نزديک شده عرض کردم: اي رسول خدا! يک خرما به من عنايت فرماييد.
حضرت خرمايي داد و من خوردم.
سپس عرض کردم: اي رسول خدا! خرماي ديگري عنايت فرماييد.
حضرت باز عنايت فرموده و من خوردم. من هر بار مي‏خوردم، تقاضاي خرماي ديگري مي‏کردم، تا اين‏که هشت دانه خرما به من عنايت فرمودند، و من خوردم. آنگاه خرماي ديگري خواستم.
حضرت فرمود: بس است.
من از خواب بيدار شدم، فردا صبح خدمت امام صادق عليه‏السلام شرفياب شدم، ديدم در برابرش طبقي است که روپوش دارد، همان‏گونه که در خواب در برابر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ديده بودم، سلام کردم، پاسخ سلامم را عنايت فرمود، آنگاه روپوش از طبق برداشت، ديدم داخل آن خرماست.
حضرت مشغول خوردن از آن خرماها شد، من در شگفت شدم، عرض کردم: قربانت گردم، خرمايي به من عنايت کنيد.
حضرت خرمايي داد و من خوردم. سپس خرماي ديگري خواستم، حضرت عنايت فرمود، و من خوردم تا اين که هشت خرما خوردم، و خرماي ديگري خواستم.
حضرت فرمود:
لو زادک جدي رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم لزدناک.
اگر جدم رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم به تو بيشتر مي‏داد من نيز اضافه مننمودم.
آنگاه خوابم را براي حضرتش بازگو کردم.
حضرت لبخندي بر من زد که حاکي از آگاهي آن‏حضرت، از خواب من بود. [21] .
1034 / 16 شيخ محمد بن حسن صفار قمي رحمه‏الله در کتاب گران ‏سنگ «بصائر الدرجات» مي‏نويسد: ابراهيم بن مهزم گويد:
روزي خدمت امام صادق عليه‏السلام بودم، چون شب فرا رسيد از حضرتش اجازه‏ي مرخصي خواسته و به خانه‏ام که در مدينه بود، بازگشتم، مادرم نيز به همراه من بود، ميان من او گفت ‏وگويي شد و من بر او درشتي کردم.
بامدادان پس از نماز صبح، خدمت امام صادق عليه‏السلام شرفياب شدم، وقتي وارد محضرش شدم حضرت ابتدا شروع به سخن کرد و فرمود:
يا أبا مهزم! ما لک والوالدّّة أغلظت في کلامها البارحة؟ أما علمت أن بطنها منازل قد سکنته، و أن حجرها مهد قد غمزته، و ثديها وعاء قد شربته؟
اي ابا مهزم! چه کار با مادرت داشتي که ديشب آنچنان با او درشتي کردي؟ آيا نمي‏داني که شکم او محل سکونت تو، دامنش گهواره ي تو و پستانهايش ظرف غداي تو بود؟
عرض کردم: آري.
فرمود: پس هرگز بر او درشتي نکن. [22] .
1035 / 17 باز در همان کتاب آمده است: ابوبصير گويد:
يکي از اهالي شام نزد من آمده بود، من امر ولايت و امامت را بر او عرضه نمودم، او نيز پذيرفت (و شيعه شد).
روزي نزد او رفتم، او در حال مرگ بود، رو به من کرد و گفت: اي ابابصير! من سخن تو را پذيرفتم، اينک بهشت چه مي‏شود؟
عرض کردم: من از جانب مولايم امام صادق عليه‏السلام بهشت را بر تو ضامن هستم. پس از اين گفت‏وگو او از دنيا رفت.
پس از آن، من خدمت مولايم امام صادق عليه‏السلام شرفياب شدم. حضرت پيش از آن‏که من سخن بگويم، فرمود:
قد وفي لصاحبک بالجنة.
بهشتي را که براي دوست خود ضمانت کرده بودي، به او رسيد. [23] .
1036 / 18 باز در همان کتاب همچنين در «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد رحمه‏الله آمده است: يونس بن ظبيان، مفضل بن عمر، ابوسلمه‏ي سراج و حسين بن ثوير گويند: ما در خدمت امام صادق عليه‏السلام شرف حضور داشتيم، حضرت فرمودند:
لنا خزائن الأرض و مفاتيحها، و لو شئت أن أقول باحدي رجلي أخرجي ما فيک من الذهب لأخرجت.
همه‏ي گنجينه‏هاي زمين با کليدهاي آن در اختيار ماست، اگر بخواهم با يکي از پاهايم اشاره کرده و بگويم هر چه در درون خود طلا داري، بيرون کن، بيرون خواهد آورد.
راوي گويد: در اين هنگام، امام عليه‏السلام با پاي مبارکش خطي در زمين کشيد و زمين شکافته شد، آنگاه با دست مبارکش اشاره کرد و شمش طلايي به اندازه‏ي يک وجب از درون زمين برداشت و فرمود:
به اين شمش طلا با دقت و خوب نگاه کنيد تا ترديد به خود راه ندهيد. آنگاه فرمود: به درون زمين نگاه کنيد!
ما نگاه کرديم، و شمش‏هاي زيادي از طلا در درون زمين ديديم که روي هم انباشته شده و مي‏درخشيدند.
يکي از رفقاي ما به حضرتش عرض کرد: قربانت گردم! اين همه ثروت در اختيار شما قرار داده شده در عين حال شيعيان شما نيازمند هستند؟!
امام عليه‏السلام فرمود:
ان الله سيجمع لنا و لشيعتنا الدنيا والآخرة، و يدخلهم جنات النعيم و يدخل عدونا الجحيم.
به راستي که خداوند به زودي براي ما و شيعيان ما، دنيا و آخرت را جمع خواهد فرمود، و آنها را وارد بهشت نعيم و دشمنان ما را وارد جهنم خواهد نمود. [24] .
1037 / 19 در «بصائر الدرجات» مي‏نويسد: ابوبصير گويد:
در خدمت مولايم امام صادق عليه‏السلام بودم، حضرت با پاي مبارکش بر زمين زد و ناگاه دريايي پديدار شد، که در آن کتشيهايي از نقره بود.
من به همراه مولايم سوار يکي از آن کشتيها شديم، کشتي حرکت کرد، رسيديم به جايي که در آن خيمه‏هايي از نقره برافراشته بود.
حضرت وارد يکي از خيمه‏ها شد، آنگاه بيرون آمد و به من فرمود:
نخستين خيمه‏اي را که داخل شدم، ديدي؟
عرض کردم: آري.
فرمود: آن خيمه‏ي پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم است، آن يکي از آن اميرمؤمنان علي عليه‏السلام است، سومي خيمه‏ي فاطمه زهرا عليهاالسلام است، چهارمي خيمه‏ي حضرت خديجه‏ي کبري عليهاالسلام، پنجمي خيمه‏ي امام حسن مجتبي عليه‏السلام، ششمي خيمه‏ي امام حسين عليه‏السلام، هفتمي خيمه‏ي امام سجاد عليه‏السلام، هشتمي خيمه‏ي پدر بزرگوارم امام باقر عليه‏السلام و نهمين خيمه از آن من است.
و ليس أحد منا يموت الا و له خيمة يسکن فيها.
هر کدام از ما بميرد خيمه‏اي از اين خيمه‏ها دارد که در آن ساکن مي‏شود. [25] .
1038 / 20 در کتاب «مناقب» و «خرائج» آمده است: داود بن کثير رقي گويد:
خدمت امام صادق عليه‏السلام شرفياب شدم، پسرش امام موسي کاظم عليه‏السلام وارد شد، او از شدت سرما مي‏لرزيد.
امام صادق عليه‏السلام به او فرمود:
کيف أصبحت؟ چگونه صبح نمودي؟
عرض کرد: صبح نمودم در حالي که در حرز و پناه خدا و غرق در نعمت‏هاي او هستم. اينک آرزوي يک خوشه‏ي انگور حرشي و يک انار سبز را دارم.
داود گويد: من گفتم: سبحان الله! الآن فصل زمستان است، چگونه امکان دارد؟ حضرت فرمود:
اي داود! خداوند بر هر چيزي توانا است، همينک وارد باغ شو!
من وارد باغ شدم، ناگاه درختي را ديدم که در آن يک خوشه‏ي انگور حرشي و انار سبزي بود. گفتم: به امور پنهان و آشکار شما خاندان رسالت ايمان آوردم. آنگاه آنها را چيده و براي امام کاظم عليه‏السلام آوردم.
حضرت نشست و مشغول ميل کردن آنها شد، و رو به من کرد و فرمود:
يا داود! والله! لهذا فضل من رزق قديم، خص الله به مريم بنت عمران من الافق الأعلي.
اي داود! سوگند به خدا! اين فضل و لطف خدا از روزي و نصيب قديمي اوست، که خداوند از افق اعلا مريم، دختر عمران را به آن اختصاص داده بود. [26] .
1039 / 21 علامه‏ي مجلسي رحمه‏الله در «بحارالأنوار» مي‏نويسد: از امام صادق عليه‏السلام نقل شده که حضرتش فرمود:
اذا کان يوم القيامة و لينا أمر شيعتنا؛ فما کان عليهم لله فهو لنا، و ما کان لنا فهو لهم، و ما کان للناس فهو علينا. [27] .
هنگامي که روز قيامت فرارسد ما سرپرستي امور شيعيانمان را عهده‏دار مي‏شويم، هر حقي از طرف خداوند بر آنها باشد آن در اختيار ماست، و هر حقي که در اختيار ما باشد آن را به شيعيانمان مي‏بخشيم، و هر حقي که مردم از آنان داشته باشند آن نيز بر ماست که ادا نماييم.
نويسنده رحمه‏الله گويد: اي دوستان اهل بيت عليهم‏السلام! اين حديث شما را مغرور نسازد، چرا که اين عنايت و مهرباني شامل شيعيان است نه مطلق محبان و دوستان.
آري، کسي که هدايت ويژه‏اي روزي او شده، اگر مرتکب اعمالي شود و نتواند از عهده‏ي آنها بر آيد، شامل اين حديث مبارک است و از ناحيه‏ي آن بزرگواران عليهم‏السلام تلافي خواهد شد.
1040 / 22 در کتاب «صراط المستقيم» و «خرائج» آمده است: علي بن ابي‏ حمزه گويد:
سالي در خدمت امام صادق عليه‏السلام براي انجام مراسم حج به سوي مکه به راه افتاديم، در بين راه زير درخت خرماي خشکيده‏اي نشستيم، امام صادق عليه‏السلام لبهاي مبارکش را براي خواندن دعايي به حرکت در آورد، من نفهميدم چه دعايي خواند، آنگاه فرمود:
يا نخلة! أطعمينا مما جعل الله فيک من رزق عباده.
اي درخت خرما! از آنچه خداوند متعال در نهاد تو براي روزي بندگانش قرار داده، به ما بخوران.
من متوجه درخت خرما بودم، ديدم درخت به طرف امام صادق عليه‏السلام کج شد در حالي که داراي برگ‏ها و بر آن رطب تازه‏اي بود.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: نزديک شو، و «بسم الله» بگو و بخور.
ما مشغول خوردن رطب‏ها شديم، به راستي که بهترين و لذيذترين خرمايي بود که مي‏خوردم. در اين بين، يکي از اعراب وقتي اين پديده‏ي شگفت‏انگيز را ديد گفت: من مثل امروز سحري بزرگتر از اين نديده بودم.
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
نحن ورثة الأنبياء ليس فينا ساحر و لاکاهن، بل ندعو الله فيجيب، فان أحببت أن أدعو الله فيمسخک کلبا تهتدي الي منزلک، و تدخل عليهم، و تبصبص لأهلک؟
ما وارث پيامبران هستيم، در ميان ما ساحر و کاهن (شعبده‏باز) نيست، (اين از سحر نيست) بلکه ما از خداوند مي‏خواهيم و او اجابت مي‏نمايد، اگر مايلي از خدا بخواهم تا تو را به سگي مسخ کند تا به خانه‏ات رفته و پيش خانواده‏ات براي آنها دم بجنباني؟
اعرابي از روي ناداني گفت: آري.
امام صادق عليه‏السلام دعا فرمود و در همان دم به صورت سگي درآمد و رفت.
امام صادق عليه‏السلام به من فرمود: از پي او برو!
من پشت سر او به راه افتادم، او وارد روستاي خود شده و به خانه‏اش رفت، و براي خانواده و فرزندانش دم مي‏جنباند، آنها چوبي برداشته و او را از خانه بيرون کردند.
من خدمت امام صادق عليه‏السلام برگشتم و داشتم جريان را به حضرتش بازگو مي‏کردم که ناگاه او آمد و در برابر امام عليه‏السلام ايستاد، اشک مي‏ريخت، خود را به خاک مي‏ماليد و ناله مي‏کرد.
حضرت به او ترحم کرد و دعا نمود به حالت اول بازگشت و اعرابي شد. امام صادق عليه‏السلام به او فرمود:
اي اعرابي! آيا حالا ايمان آوردي؟
گفت: آري، هزاران هزار مرتبه. [28] .
1041 / 23 باز در همان منبع آمده است: يونس بن ظيبان گويد:
با گروهي از مردم در حضور امام صادق عليه‏السلام بوديم، از حضرتش پرسيدم: خداوند در قرآن به حضرت ابراهيم عليه‏السلام مي‏فرمايد: (فخذ أربعة من الطير فصرهن) [29] ؛ «پس چهار نوع از مرغان را انتخاب کن و آنها را ذبح کن»، آيا اين چهار مرغ از چند جنس گوناگون بودند، يا از يک جنس؟
حضرت فرمود:
أتحبون ان اريکم مثله؟
آيا دوست داريد همانند آن را به شما نشان دهم؟
عرض کرديم: آري.
حضرت فرمود: اي طاووس! ناگاه طاووسي پر زد و در برابر آن‏حضرت آمد.
آنگاه صدا زد: اي کلاغ! ناگاه کلاغي در برابر حضرت حاضر شد.
حضرت فرمود: اي باز! ناگاه يک باز شکاري در برابر حضرتش آمد.
آنگاه صدا زد: اي کبوتر! ناگاه کبوتري در برابرش ظاهر شد.
حضرت دستور داد هر چهار پرنده را سر بريده و قطعه قطعه کنند، و پرهاي آنها را بکنند و همه را با هم مخلوط نمايند. سپس سر طاووس را به دست گرفت و صدا زد: اي طاووس!
ما ديديم که تمام اعضاي طاووس از گوشت و استخوان و پر از هم جدا مي‏شدند و همه به سر طاووس مي‏چسبيدند، طاووس در برابر حضرت زنده شد.
آنگاه حضرت همان طور کلاغ را صدا زد و زنده شد و باز شکاري را صدا زد و کبوتر را صدا زد و همه در برابر حضرت زنده شدند. [30] .
1042 / 24 باز در همان کتاب مي‏خوانيم: نقل شده است:
روزي ابن ابي‏العوجاء با سه نفر از دهري مذهبها [31] در مکه قرار گذاشتند که هر کدام در مقابل قرآن، يک چهارم از خودشان بنويسند، آنان با هم عهد و پيمان بستند که سال آينده نوشته‏هاي خود را در همين محل بياورند.
وقتي سال آينده در مقام ابراهيم عليه‏السلام گرد هم آمدند، يکي از آنها گفت: من وقتي اين آيه را ديدم که مي‏فرمايد: (و قيل يا أرض ابلعي ماءک و يا سماء أقلعي و غيض الماء) [32] ؛ «و گفته شد: اي زمين! آبت را فروبر! و اي آسمان! خود داري کن و آب فرونشست»، از مبارزه دست برداشتم.
ديگري گفت: من نيز وقتي به اين آيه رسيدم که مي‏فرمايد: (فلما استيأسوا منه خلصوا نجيا) [33] ؛ «هنگامي که (برادران يوسف) از او مأيوس شدند به کناري رفته و با هم به نجوا پرداختند»، از مبارزه با قرآن مأيوس شدم.
و اين در حالي بود که آنان پنهاني و آهسته با هم حرف مي‏زدند، ناگاه پيشواي ششم، امام صادق عليه‏السلام از آنجا رد مي‏شد، رو به آنها کرد و اين آيه‏ي شريفه را قرائت فرمود:
(قل لئن اجتمعت الانس والجن علي أن يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله) [34] .
«بگو: اگر انسان‏ها و پريان گرد هم آيند تا همانند اين قرآن را بياورند هرگز همانند آن را نخواهند آورد».
آنان با شنيدن اين آيه‏ي شريفه از آن امام همام، مبهوت شدند. [35] .
1043 / 25 در کتاب «مناقب» مي‏نويسد: مأمون رقي گويد:
من در خدمت مولا و آقايم امام صادق عليه‏السلام بودم، ناگاه سهل بن حسن خراساني وارد شد و سلام کرد و نشست. رو به حضرتش کرد و گفت:
اي فرزند رسول خدا! شما رؤوف و مهربان هستيد، شما اهل بيت امامتيد، چرا از حق خود دفاع نمي‏کنيد، با اين‏که بيش از صد هزار شيعه داريد همگي که آماده‏ي شمشير زدن در پيشگاه شما هستند؟
امام صادق عليه‏السلام به او فرمود:
اي خراساني! بنشين، خداوند حق تو را رعايت نمايد؟
سپس رو به کنيزي بنام «حنيفه» کرد و فرمود: حنيفه! تنور را روشن کن.
او تنور را افروخت و تنور يک تکه آتش گرديد که قسمت بالاي آن (از شعله‏ي آتش) سفيد شد. آنگاه امام عليه‏السلام رو به آن خراساني کرد و فرمود:
اي خراساني! برخيز و وارد تنور شو!
خراساني گفت: آقاي من! اي فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان، از جرم من درگذر! خداوند از تو بگذرد.
حضرت فرمود: تو را عفو نمودم.
در همين حال، هارون مکي - در حالي که کفشهايش را در دست داشت - وارد شد و گفت: سلام بر تو اي فرزند رسول خدا!
امام صادق عليه‏السلام به او فرمود:
ألق النعل من يدک، و اجلس في التنور.
کفشهايت را بينداز و برو داخل تنور بنشين!
او کفشهايش را انداخت و داخل تنور نشست. امام صادق عليه‏السلام شروع کرد با خراساني صحبت نمودن، حضرت چنان از جريان‏هاي خراسان با او صحبت مي‏کرد؛ گويا اين‏که در خراسان بوده. سپس رو به خراساني کرد و فرمود:
اي خراساني! برخيز و ببين در تنور چه خبر است؟!
خراساني گويد: برخاستم و به طرف تنور رفتم،ديدم آن شخص چهار زانو در تنور نشسته است. آنگاه از تنور خارج شد و بر ما سلام کرد.
امام صادق عليه‏السلام رو به خراساني کرد و فرمود:
در خراسان چند نفر همانند او پيدا مي‏شود؟
عرض کرد: به خدا سوگند! حتي يک نفر هم پيدا نمي‏شود.
امام صادق عليه‏السلام فرمود: نه به خدا! حتي يک نفر هم نيست.
آنگاه فرمود: أما انا لانخرج في زمان لاجد فيه خمسة معاضدين لنا، نحن أعلم بالوقت.
بدان که ما در زماني که پنج نفر ياور نداشته باشيم، قيام نمي‏کنيم. ما خودمان وقت مناسب را بهتر مي‏دانيم. [36] .
1044 / 26 عالم جليل القدر، علي بن عيسي اربلي رحمه‏الله در «کشف الغمه» از کتاب «دلائل» چنين نقل مي‏کند: زيد شحام گويد:
روزي امام صادق عليه‏السلام به من فرمود:
اي زيد! چند سال داري؟
عرض کردم: فلان مقدار.
فرمود: اي ابااسامه! مژده بده که تو با ما و از شيعيان ما هستي، آيا خشنود نيستي که با ما هستي؟
عرض کردم: چرا آقاي من! ولي چگونه امکان دارد که من با شما باشم؟ فرمود: يا زيد! ان الصراط الينا، و ان الميزان الينا، و حساب شيعتنا الينا، والله، يا زيد! اني أرحم بکم من أنفسکم، والله، لکأني أنظر اليک و الي الحارث بن المغيرة النضري في الجنة في درجة واحدة.
اي زيد! به راستي که صراط و ميزان در دست ماست، حساب شيعيان ما در اختيار ماست، سوگند به خدا! اي زيد! من به شما از خودتان مهربانتر هستم. سوگند به خدا! گويا هم اکنون مي‏بينم که تو و حارث بن مغيره نضري در بهشت در يک درجه و مقام هستيد. [37] .
1045 / 27 در کتاب «مجموعه‏ي ورام قدس سره» آمده است: فضل بن ابي‏قره گويد:
امام صادق عليه‏السلام عباي خود را پهن مي‏کرد و در آن کيسه‏هاي دينار را مي‏نهاد و به قاصد مي‏فرمود:
اين پول‏ها را ببر و به فلاني و فلاني - از خانواده‏اش - بده و به آنان بگو: اين پول را از عراق براي شما فرستاده‏اند.
راوي مي‏گويد: آن شخص پول را مي‏گرفت و به آنها مي‏داد و همان فرمايش حضرت را مي‏گفت.
آنان پول را مي‏گرفتند و مي‏گفتند: خدا به تو جزاي خير دهد که حق خويشاوندي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را رعايت نمودي؟ ولي خداوند ميان ما و جعفر حکم کند (!!)
راوي مي‏گويد: وقتي امام صادق عليه‏السلام - که رويش نوراني‏تر گردد - اين سخن را مي‏شنيد، سر به سجده مي‏گذاشت و مي‏گفت:
اللهم أذل رقبتي لولد أبي.
خداوندا! مرا پيش فرزندان پدرم فروتن و خاضع قرار بده. [38] .
1046 / 28 در کتاب «مناقب» و «خرائج» آمده است: هشام گويد:
يکي از بزرگان اهل جبل هر سالي که به حج مشرف مي‏شد خدمت امام صادق عليه‏السلام مي‏رسيد.
امام عليه‏السلام او را در يکي از خانه‏هاي خود، در مدينه جاي مي‏داد. حج او و ماندنش در مدينه به درازا مي‏کشيد. به همين جهت سالي ده هزار درهم به امام عليه‏السلام تقديم نمود تا براي او خانه‏اي در مدينه بخرد، آنگاه به حج مشرف شد.
موقع بازگشت به امام عليه‏السلام عرض کرد: قربانت گردم، براي من خانه خريدي؟ فرمود:
آري آن‏گاه امام عليه‏السلام سند و نوشته‏اي را به او داد که در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم، هذا ما اشتري جعفر بن محمد عليهماالسلام لفلان بن فلان الجبلي: اشتري له دارا في الفردوس، حدها الأول رسول‏الله صلي الله عليه وآله وسلم، والحد الثاني أميرالمؤمنين عليه‏السلام، والحد الثالث الحسن بن علي عليه‏السلام، والحد الرابع الحسين بن علي عليهماالسلام.
به نام خداوند بخشنده‏ي مهربان، اين سند خانه‏اي است که جعفر بن محمد براي فلاني فرزند فلان جبلي خريده است. براي او خانه‏اي در بهشت خريده که: حد اول آن خانه‏ي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم و حد دوم آن، خانه‏ي اميرمؤمنان علي عليه‏السلام و حد سوم آن، خانه حسن بن علي عليهماالسلام و حد چهارم آن، خانه‏ي حسين بن علي عليهماالسلام است.
وقتي او نوشته را خواند گفت: من راضيم، خدا مرا فداي شما گرداند.
امام عليه‏السلام فرمود: من آن پول را در ميان فرزندان امام حسن و امام حسين عليهماالسلام تقسيم کردم، اميدوارم خداوند آن را از تو بپذيرد و پاداش تو را بهشت قرار دهد.
راوي گويد: آن شخص، سند را گرفت و به وطن خود بازگشت، پس از لختي بيمار شد، در اثر همان بيماري به بستر مرگ افتاد، او خانواده‏اش را جمع کرد و آنها را سوگند داد که آن سند را با او دفن کنند، اين بگفت و جان به جان آفرين تسليم کرد.
خانواده‏ي او، طبق سفارش آن بزرگ ‏مرد عمل کردند، وقتي بامدادان سر قبرش رفتند، روي آن، سندي را ديدند که در آن نوشته شده بود:
«به خدا سوگند! که ولي خدا، جعفر بن محمد عليهماالسلام به آنچه گفته بود، وفا کرد». [39] .
1047 / 29 در کتاب «الخرائج والجرائح» مي‏نويسد: وليد بن صبيح گويد:
شبي با عده‏اي از رفقا خدمت امام صادق عليه‏السلام بوديم، ناگاه شخصي درب منزل را کوبيد، امام عليه‏السلام به کنيز فرمود:
ببين کيست؟
کنيز پشت در رفت و برگشت و گفت: عمويت عبدالله بن علي است.
امام عليه‏السلام به او فرمود: بگو بيايد و رو به ما کرد و فرمود: به اتاق ديگري برويد.
ما وارد اتاق ديگري شديم، صداي حرکت شخصي را در آنجا احساس کرديم و گمان کرديم که يکي از بانوان امام عليه‏السلام است، به همين جهت، کنار هم نشستيم.
وقتي عبدالله بن علي وارد شد هر چه توانست به امام عليه‏السلام ناشايسته گفت، آنگاه بيرون رفت، ما نيز از اتاق بيرون آمديم، امام عليه‏السلام شروع به ادامه‏ي سخن کرد و از همانجايي که موقع ورود او، سخنش را قطع کرده بود، ادامه داد. يکي از ما گفت: اين شخص چنان با شما حرف زد که ما گمان نمي‏کنيم کسي با شما چنين برخورد نمايد، ما مي‏خواستيم بيرون بياييم و پاسخ او را بدهيم. امام عليه‏السلام فرمود:
آرام باشيد! در ميان ما دخالت نکنيد.
پاسي از شب گذشت، باز شخصي درب خانه را زد، حضرت به کنيز فرمود: ببين کيست؟
کنيز پشت در رفت و بازگشت و گفت: عمويت عبدالله بن علي است.
امام عليه‏السلام به ما فرمود: به همانجايي که بوديد، برگرديد.
آنگاه به او اجازه‏ي ورود دادند. او داخل شد، در حالي که با صداي بلند مي‏گريست، و مي‏گفت: پسر برادر! مرا ببخش، خدا شما را ببخشد، از من درگذر، خدا از تو درگذرد.
امام عليه‏السلام فرمود:
غفر الله لک يا عم! ما الذي أحوجک الي هذا يا عم؟
خدا تو را ببخشد عمو جان! چه شده که چنين مي‏گويي؟
گفت: پس از اين‏که از خانه‏ي شما رفتم، خوابيدم، همين‏که خوابيدم، دو نفر مرد سياه‏پوست وحشتناک به من حمله کرده و مرا گرفتند و بازوان مرا بستند، يکي از آنها به ديگري گفت: او را به سوي آتش ببر.
او مرا به سوي آتش برد، در اين هنگام به رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم برخوردم، عرض کردم: اي رسول خدا! آيا نمي‏بينيد با من چه رفتاري مي‏نمايند؟
فرمود: مگر تو نبودي که به فرزندم چنين و چنان گفتي؟
عرض کردم: اي رسول خدا! ديگر نمي‏گويم.
حضرت دستور داد تا مرا رها کنند، آنان مرا رها کردند، ولي هنوز هم از شدت ريسم
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir