سليمان بن مهران کوفي، ابومحمد، (اعمش)

نوع اصطلاح :
عنوان :
سليمان بن مهران کوفي، ابومحمد، (اعمش)
شيخ طوسي او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده [1] ، و ابن‏شهر آشوب او را از خواص اصحاب امام صادق (ع) مي‏داند [2] او معروف به کثرت حفظ حديث بوده، و با آن که شيعي مذهب است، علماي جمهور او را تجليل و تعظيم نموده‏اند. [3] بخاري، مسلم، ترمذي، ابوداود، نسائي، و ابن‏ماجه در صحاح ششگانه خود از او حديث نقل کرده‏اند. [4].
ابن‏معين و نسائي و عجلي او را توثيق نموده، و عجلي درباره‏ي وي چنين گويد: اعمش، ثقه و محدث است، و در عصر خود محدث کوفه بوده، و چهار هزار حديث از او نقل شده، ليکن کتابي از وي در دست نيست؛ و شيعي مذهب است. [5] .
عبدالکريم شهرستاني او را از رجال شيعه شمرده [6] ، و ابن‏قتيبه نيز، در المعارف، او را شيعي مي‏داند. [7] .
جوزجاني در ترجمه زبيديامي (که از شيعيان است) گويد: «عده‏اي در کوفه بودند که مذهبشان پسنديده نبود و آنان رؤساي محدثين کوفه‏اند، مانند: زبيد، منصور و اعمش». البته منظور جوزجاني از مذهب ناپسند، تشيع است کما اينکه ذهبي نيز چنين گفته. [8] .
علماي عامه نيز او را تلامذه امام صادق (ع) مي‏دانند، و برتري او را بر ديگران، در قرائت قرآن و علم به فرائض و حفظ حديث، پذيرفته‏اند. [9] .
وقتي هشام بن عبدالملک خواست، از جهت تشيع، اعمش را امتحان کند؛ نامه‏اي براي وي فرستاد و در آن نامه از وي تقاضا کرد که فضائل عثمان و کارهاي ناپسند علي (ع) را بنويسد. اعمش نامه را گرفت و به گوسفندي که در کنارش بود خورانيد و به نامه‏رسان گفت که جواب نامه همين بود. قاصد اصرار کرد تا جواب دريافت کند. اعمش به ناچار نوشت: امام بعد، اگر براي عثمان مناقب و مفاخر اهل عالم جمع باشد تو را نفعي نبخشد، و اگر براي علي (ع) بدي‏هاي اهل زمين جمع باشد به تو زياني نرساند، بر تو باد به تزکيه نفس خويش. [10] ابن ابي‏ليلي، قاضي کوفه، اعمش را سرور و بزرگ کوفه معرفي مي‏کرد [11] و او را «علامه اسلام» مي‏ناميدند. [12] .
اعمش را در حفظ و قرائت حديث ستوده‏اند، و او را يکي از اعلام و مقارن زهري [13] .
که در حجاز مي‏زيسته شمرده‏اند. [14] .
ابن‏خلکان، اعمش را ثقه، عالم و فاضل خوانده است. [15] .
مرحوم شهيد ثاني، قدس سره، در تعليق بر خلاصه (که گفته: يحيي بن وثاب مستقيم است چون اعمش او را ذکر کرده) مي‏فرمايد: «جاي بسي تعجب است از مصنف، که يحيي بن وثاب را موثق دانسته، چون اعمش از او نقل کرده، اما خود اعمش را ذکر نمي‏کند در حالي که سزاوار است که ياد شود به واسطه فضل و درستي که دارد؛ حتي علماي عامه هم او را ثناء گفته اند، با اينکه او را شيعي مذهب مي‏دانند؛ و شگفت‏آورتر اينک ديگر از بزرگان نيز از او ياد نکرده‏اند، و از ترجمه‏اش غفلت نموده اند». [16] .
سيد الحکاء ميرداماد [17] رحمه الله، گويد: «سليمان بن مهران اعمش کوفي مشهور را شيخ، در کتاب رجالش، از اصحاب امام صادق (ع) شمرده، و مي‏گويد که ابومحمد سليمان بن مهران اسدي معروف به فضل و وثاقت و جلالت و استقامت و تشيع است. و علماي عامه بر او ثناء گفته‏اند، و در عين اين که او را شيعي مي‏دانند، توثيق و تجليل نموده‏اند. و شگفت‏آور اينکه ارباب رجال از ذکر ترجمه و شرح حالش غفلت نموده‏اند، در حالي که سزاوار بود با آن علو قدر و شخصيتي که داشته از او ياد شود. از اعمش هزار و سيصد حديث نقل شده است.» [18] .
شيخ بهائي (ره) در «توضيح المقاصد» (که در وقايع سنين و شهور است) گويد: در پانزدهم ربيع الاول (سال 148)، سليمان بن مهران اسدي، اعمش، مکني به ابومحمد که از زهاد و فقهاي عصر خود بوده، وفات کرد [19] ؛ و آن چه از تواريخ به دست آمده، وي شيعه امامي است، و تجب اين است که اصحاب، او را در کتب رجال ياد نکرده‏اند.
سپس داستاني از اعمش با ابوحنيفه نقل مي‏کند که چنين است: روزي ابوحنيفه به او گفت: اي ابومحمد! شنيدم از تو که مي‏گفتي خداوند نعمتي را که از بنده سلب کند در عوض نعمت ديگري به وي عطا فرمايد؛ خداوند نعمت بينايي را که از تو سلب کرده چه در عوضش به تو داده؟ اعمش گفت: اين نعمت که مانند تو را نبينم. [20] .
نويسنده گويد: در تشيع اعمش خلافي نيست، و از رواياتي که از او نقل شده به خوبي تشيعش ظاهر مي‏گردد، مانند اين حديث که خاصه و عامه ذکر کرده‏اند که اعمش بر منصور وارد شد، و منصور از او پرسيد: چند فضيلت درباره حضرت علي بن ابيطالب (ع) روايت مي‏کني؟ گفت: ده هزار حديث. [21] .
در کتاب بحارالانوار، از حسن بن سعيد نخعي، از شريک بن عبدالله قاضي نقل شده که گفت: من در آخرين روز زندگي اعمش، نزدش رفتم که ناگاه ابن‏شبرمه و ابن ابي‏ليلي و ابوحنيفه به عيادتش آمدند و احوال او را پرسيدند. اعمش در جواب گفت که ضعف شديدي در خود احساس مي‏کند. آن گاه ياد گناهان خود کرد و گريست. ابوحنيفه گفت: اي ابومحمد! از خدا بترس و فکري به حال خود کن چه تو در آخر روز از ايام دنيا و اول روز از ايام آخرت مي‏باشد؛ همانا تو احاديثي در فضيلت علي (ع) نقل کرده‏اي که اگر از آنها برمي‏گشتي براي تو بهتر بود. اعمش گفت: مثل چه، يا نعمان؟ ابوحنيفه گفت: مانند «انا قسيم النار». اعمش گفت: از براي مثل من اين را مي‏گويي؟ «اقعدوني سندوني» - مرا بنشانيد و به جايي مرا تکيه دهيد -
سپس گفت: به خدايي که بازگشت من به سوي اوست سوگند، حديث کرد موسي بن طريف - و من اسدي که از او بهتر باشد نديدم - و گفت: شنيدم از عباية بن ربعي (بزرگ عشيره حي) که گفت: شنيدم از حضرت اميرالمؤمنين (ع) که فرمود: «انا قسيم النار اقول هذا وليي دعيه و خذا عدوي خذيه» - من قسمت کننده جهنم مي‏باشم به آتش فرمان مي‏دهم اين دوست من است او را رها کن، و اين دشمن من است او را بگير.
سپس اعمش ادامه داد و گفت: حديث کرد مرا ابوالمتوکل ناجي، در زمان امارت حجاج (که در زمان حکومتش بسيار سب و شتم علي عليه‏السلام را مي‏نمود)، از ابوسعيد خدري [22] که رسول خدا (ص) فرمود: چون روز قيامت شود خداوند عزوجل من و علي را امر کند که بر صراط بنشينيم و فرمايد که در بهشت داخل کنيد هر که را که به من ايمان آورده و شما را دوست داشته و داخل در آتش کنيد هر که را که به من کافر گشته و شما را دشمن داشته. پس ابوسعيد گفت که رسول خدا (ص) فرمود: ايمان به خدا نياورده کسي که به من ايمان نياورد، و ايمان به من نياورده کسي که علي را دوست نداشته باشد. آن گاه اين آيه را قرائت نمود «القيا في جهنم کل کفار عنيد» [23] - هر کافر و ناسپاس معاند حق را به دوزخ اندازيد -.
ابوحنيفه چون اين حديث را شنيد، ازار خود را بر سر کشيد، و گفت: برخيزيد و برويم.
شريک بن عبدالله گويد: اعمش آن روز را شام نکرد، و از دنيا رفت. [24] .
علامه مامقاني گويد: از جمله رواياتي که دليل بر تشيع اعمش است روايتي است که او از امام صادق (ع) نقل کرده که حضرت فرمود: هر کس بر کفش مسح کند، مخالف خدا و رسول و کتاب خداست و وضويش ناتمام و نمازش با آن وضو مجزي نيست. [25] .
مرحوم پدرم، در سفينة البحار، دو داستان از اعمش نقل مي‏کند که ما در اينجا ترجمه آن را ذکر مي‏کنيم:
داستان اول - اعمش گويد: در مدينه طيبه، کنيز سياه چهره نابينايي بود که به مردم آب مي‏داد و مي‏گفت: بياشاميد به محبت اميرالمؤمنين (ع).سپس او را در مکه ديدم که بينا شده و به مردم آب مي‏داد، و مي‏گفت: بياشاميد به محبت کسي که چشم مرا به من رد کرد. از جريانش پرسيدم، گفت: «مردي را ديدم که به من گفت: تو دوستدار علي بن ابيطالب (ع) مي‏باشي؟ گفتم: آري. گفت: بارالها! اگر اين زن راست مي‏گويد، چشمش را به او برگردان. به خدا قسم، خدا چشمم را به من برگردانيد. از آن شخص پرسيدم که تو کيستي؟ گفت: من خضرم و از دوستان علي (ع) مي‏باشم». [26] .
داستان دوم - در کتاب تفسير فرات بن ابراهيم کوفي، از اعمش روايت شده که گفت: براي انجام مراسم حج به سوي مکه حرکت مي‏کردم، همين که مقداري راه پيمودم، زن کوري را در راه ديدم که مي‏گفت: بارالها، به حق محمد و آل محمد، چشم مرا به من برگردان، از سخنش تعجب کردم، گفتم: چه حقي محمد و آلش بر خدا دارند، بلکه خدا بر آنان حق دارد. گفت: ساکت باش،اي نابخرد دون! خداوند راضي نشد مگر به قسم ياد کردن به حق ايشان، و اگر آنان حقي نداشتند به حق آنان قسم ياد نمي‏کرد. پرسيدم: در کجا قسم ياد کرده؟ گفت: در اين آيه شريفه «لعمرک انهم لفي سکرتهم يعمهون» [27] - به جان تو سوگند، که ايشان در مستي خود حيران مي‏زيستند و سرگردان بودند - و «عمر» در لغت عرب به معناي حيات و زندگي است.
اعمش گويد: در بازگشت از حج آن نابينا را ديدم که بينا شده و در جاي خود نشسته و مي‏گويد: اي مردم! علي (ع) را دوست بداريد که علاقه به او نجات دهنده از جهنم است. پيش رفتم و سلامش کردم و از حالش جويا شدم، گفت: رسول خدا (ص) و علي (ع) آمدند، و پيامبر اکرم (ص) دست بر چشمم کشيد بينا شدم؛ و امر فرمود: بنشين در جاي خودت، تا مردم از حج باز گردند، و به آنان اعلام کن که محبت علي امير المؤمنين (ع) نجات دهنده از آتش جهنم است. [28] .
گفته‏اند که با آن که اعمش مردي تنگدست و حاجتمند بود همواره به سلاطين و اغنياء به چشم خواري نگريست، آن گونه که آنان در چشم احدي به اين مقدار خوار نبودند. [29] .
از براي اعمش حکايات و نوادر بسياري نقل شده است. ابن طولون شامي [30] کتابي در نوادر وي موسوم به «الزهرا لا نعش في نوادر الا عمش» تأليف نموده است. [31] .
ولادت اعمش در شب عاشوراي سال 61 و وفاتش در نيمه ربيع الاول 148 واقع شده است. [32] .
گفته‏اند که پدر اعمش ايراني و از اهل دماوند بود، و زماني که همسرش به اعمش حامله بوده، وارد کوفه شده و در آن جا اقامت گزيده است. [33] .
سليمان بن مهران گويد: شرفياب حضرو امام صادق (ع) شدم، وقتي که چند تن از شيعيان در خدمتش بودند، و شنيدم که حضرت مي‏فرمود: اي گروه شيعه! زينت ما باشيد، و باعث ننگ ما نباشيد، با مردم نيکو سخن بگوييد، زبان خود را حفظ کرده، و از گفتار زشت و پرگويي بپرهيزيد. [34] .
نويسنده گويد: ارباب مقاتل داستاني از ملاقات اعمش با يکي از کشندگان امام حسين (ع) نقل کرده‏اند که ما آن را نقل مي‏نماييم:
علامه مجلسي (ره)، از خرايج قطب راوندي (به سند خود)، از سليمان بن مهران اعمش نقل کرده که گفت: بر دور کعبه طواف مي‏کردم که ناگاه مردي را ديدم که دعا مي‏کرد و مي‏گفت:بارالها! مرا بيامرز، و مي‏دانم که مرا نمي‏آمرزي. از حرف او بدنم لرزيد، نزديکش رفتم و گفتم: تو در حرم خدا و رسولي، در اين ايام محترم، در ماه محترم، چرا از آمرش حق مأيوسي؟ در جواب گفت: اي مرد! گناه من بزرگ است. گفتم: از کوه تهامه هم بزرگ‏تر؟
گفت: آري. گفتم: هموزن کوهاي بلند؟ گفت: آري، و اگر مايل باشي از گناهم آگاهت سازم. گفتم: بگو چه کرده‏اي؟ گفت: از حرم خارج شويم. چون بيرون رفتيم، گفت: در هنگام قتل امام حسين (ع)، من در لشکر عمر بن سعد بودم، و يکي از آن چهل نفري بودم که سر مطهر آن حضرت را از کوفه به شام حمل مي‏کردند. شبي در کنار دير نصراني رسيديم و سر را به نيزه زديم و نيزه را به زمين کوبيديم، و اطراف نيز عده‏اي را به پاسداري گماشتيم. همين که براي صرف غذا نشستيم، دستي از ديوار بيرون آمد، و اين شعر را به ديوار دير نوشت:

اترجو امة قتلت حسينا
شفاعة جده يوم الحساب [35] .

هنگامي ما را ترسي شديد فراگرفت. بعضي برخاستند تا آن دست را بگيرند که ناپديد شد. همين که رفقاي من دوباره به خوردن غذا مشغول شدند، آن دست براي بار ديگر نمايان شد، و اين شعر را نوشت:

فلا و الله ليس لهم شفيع‏
و هم يوم القيامة في العذاب [36] .

رفقايم برخاستند تا آن دست را بگيرند که ناپديد گشت. چون ديگر بار مشغول غذا خوردن شدند، همان دست بيرون آمد و اين شعر را نوشت:

و قد قتلوا الحسين بحکم جور
و خالف حکمهم حکم الکتاب [37] .

در آن شب غذا بر ما گوارا نشد. ناگاه راهبي که در آن دير بود، نوري درخشنده از بالاي سر ديد، به سوي لشکر آمد و به نگهبانان گفت: از کجا مي‏آييد؟ گفتند: از عراق مي‏آييم، و با حسين جنگيده‏ايم. راهب گفت: حسين فرزند فاطمه دختر پيامبر شما و فرزند پسر عموي يپغمبرتان؟ گفتند: آري. گفت: نابود باشيد، به خدا، اگر عيسي بن مريم پسري داشت ما او را بر ديدگانمان مي‏نشانديم؛ من به شما حاجتي دارم. گفتند: حاجتت چيست؟ گفت: به رئيستان بگوييد من ده هزار درهم دارم که از پدر به من رسيده، از من بگيرد، و اين سر را به من بدهد که تا هنگامي که خواستيد از اين جا حرکت کنيد، نزد من باشد. آنان به عمر بن سعد خبر دادند، عمر گفت: پول را از او بگيريد و سر را تا موقع حرکت به او دهيد. به راهب گفتند: پول را حاضر کن و سر را بگير. راهب دو کيسه آورد که هر کدام داراي‏ پنج هزار درهم بود. عمر سعد دستور دارد تا پول‏ها را شمارش کردند و به صندوق سپردند. راهب سر را گرفت و به دير برد، و با مشک و کافور سر را شستشو نمود و در حرير پيچيد، و در کنارش گذاشت و پيوسته مي‏گريست. صبح لشکر او را خواندند، و سر را از او خواستند. راهب گفت: اي سر نازنين! من ديگر براي تو بي‏قرارم؛ فرداي قيامت در محضر جدت، رسول خدا محمد مصطفي (ص)، شهادت بده که من شهادتين گفتم و به دست تو مسلمان شدم؛ من غلام تو هستم. سپس گفت: من بايد با رئيس لشکر مطلبي را در ميان بگذارم، و سر را به او بسپارم. عمر سعد را خواندند. چون با راهب مواجه شد، راهب گفت: شما را، به حق خدا و پيغمبر، سوگند مي‏دهم که ديگر اين سر را به نيزه نزنيد و از صندوق بيرون نياوريد. عمر گفت: چنين خواهيم کرد. راهب سر را به لشکر برگردانيد و از دير بيرون رفت و در کوه‏ها مشغول عبادت شد.
عمر سعد نيز از آن جا حرکت کرد، همين که به دمشق نزديک شد، فرمان داد تا لشکر پياده شوند، و از صندوقدار خواست تا آن دو کيسه پول را حاضر سازند. چون پول‏ها را حاضر ساختند، ديد تمام سکه‏ها مبدل به خزف (سفال) شده، بر يک طرفش نوشته شده «و لا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون» [38] و برطرف ديگرش نوشته شده «و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون» [39] عمر گفت: انا لله و انا اليه راجعون، تباهي دنيا و آخرت يافتم. آن گاه به غلمانش دستور داد تا آن سکه‏ها را به نهر بريزند و در روز بعد وارد دمشق شد و سر را نزد يزيد لعين گذاشت، قاتل امام حسين (ع) وارد شد و اين شعر را خواند:

املأ رکابي فضة و ذهبا
اني قتلت الملک المحجبا

قتلت خير الناس اما و ابا [40] .

يزيد گفت: اگر مي‏دانستي که او بهترين مردم است، چرا او را کشتي؟ و فورا فرمان قتل او را صادر کرد. آن گاه سر را در طشتي نهاد، و در حالي که به دندان‏هاي امام نظر مي‏کرد، اين اشعار را گفت:

ليث اشياخي ببدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الاسل‏

فاهلوا و استهلوا فرحا
ثم قالوا يا يزيد لا تشل‏

و جزيناهم ببدر مثلها
و با حد يوم احد فاعتدل‏

لست من خندف ام لم انتقم‏
من بني احمد ما کان فعل [41] .

در اين هنگام زيد بن ارقم [42] واردشد و چون ديد که يزيد سر را، در نزد خود، در طشت نهاده و چوب به دندان آن حضرت مي‏زند، گفت: يزيد دست از اين سر بردار، به خدا،مکرر ديدم که رسول خدا (ص) اين لب و دندان را مي‏بوسيد. يزيد گفت: اگر پيرمرد خرفتي نبودي، تو را مي‏کشتم.
آن گاه رأس اليهود وارد مجلس شد، و پرسيد: اين سر کيست؟ يزيد گفت: سر خارجي است. پرسيد: خارجي کيست؟ گفت: حسين. پرسيد: حسين فرزند کيست؟ گفت: فرزند علي. پرسيد: مادرش کيست؟ گفت: فاطمه. پرسيد: فاطمه کيست؟ گفت: دختر پيامبر اسلام. پرسيد: پيامبر خودتان؟ گفت: آري. گفت: خدا به شما جزاي خير ندهد، ديروز پيامبر شما (محمد (ص)) بين شما بود و امروز فرزند دخترش را کشتيد. واي بر تو! بين من و داود پيغمبر، سي و چند واسطه است، اما همين که يهوديان مرا مي‏بينند در برابرم فروتني و کوچکي مي‏کنند. سپس دست برد و سر را برداشت و بوسيد؛ و شهادتين بر زبان جاري کرد. يزيد فرمان قتلش را صادر کرد، و وي را شکتند.
آن گاه يزيد دستور داد تا سر را در اتاقي که برابر مجلس عيش و شرب او بود، نصب کردند و ما نگهبانان، در آن اتاق، به محافظت و نگهباني آن سر گماشته شديم. مرا از مشاهده آن سر مطهر دهشت عظيمي روي داده بود، و خوابم نمي‏برد. همين که شب به نصف رسيد و رفقايم به خواب رفتند، ناگاه صداهاي بسيار از جانب آسمان به گوشم رسيد. آن گاه منادي فرياد کرد: اي آدم! فرود آي. آدم ابوالبشر، با عده‏اي از ملائکه که همراهش بودند، به زير آمد. سپس منادي فرياد کرد: اي ابراهيم! به زير آي. ابراهيم با عده‏اي از ملائکه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم که‏اي موسي بر زير آي. موسي با جمعي از ملائکه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم که اي موسي به زير آي. موسي با جمعي از ملائکه فرود آمدند. پس نداي ديگر شنيدم که اي عيسي به زير آي. عيسي با عده‏اي از ملائکه به زير آمدند. آن گاه همهمه شديدي را احساس کردم و ندايي شنيدم که اي محمد (ص)! به زير آي. ناگاه ديدم که حضرت رسالت، با افواج بسياري از ملائکه، نازل شد، و عده‏اي از فرشتگان اتاق را محاصره کردند. حضرت رسول (ص) داخل اتاق شد و سر مطهر را برداشت (و در روايت ديگر است که سر از روي نيزه به دامن پبامبر افتاد). پس پيامبر سر را نزد آدم آورد، و فرمود: اي پدر! مي‏بيني امتم با فرزند چه کردند. در اين وقت من برخود لرزيدم. آن گاه جبرئيل برخاست و گفت: يا رسول الله! اجازه فرما تا زمين را بلرزانم و تمامي را هلاک سازم و آنان را با يک فرياد نابود کنم. پيغمبر اکرم (ص) اجازه نفرمود. جبرئيل عرض کرد: اجازه بفرما اين چهل نفر را هلاک سازم. فرمود: اختيار با تو است. جبرئيل به نزد هر يک که مي‏رفت بر ايشان مي‏دميد آتش در ايشان مي‏افتاد و مي‏سوختند؛ چون نوبت به من رسيد، گفت: آيا مي بيني و مي‏شنوي و ايستاده‏اي؟ پيامبر (ص) فرمود: او را واگذار که خدايش نيامرزد. مرا رها کرد و سر را برداشتند و بردند و از آن شب سر مطهر مفقود شد و کسي از آن خبردار نشد. عمر سعد نيز به سوي شهر روي رفت، هنوز به محل مأموريتش نرسيده، در راه هلاک شد.
سليمان بن اعمش گويد: به آن مرد گفتم: از من دور شو، و به آتشت مرا مسوزان. او رفت، و ديگر نمي‏دانم چه بر سرش آمد. [43] .
نويسنده گويد: روايتي از اعمش نقل شد مشتمل بر مطالبي است که مسلم تمام تواريخ معتبره نيست، که به دو مورد آن اشاره مي‏گردد:
اول آن که گويد: «سر مطهر را رسول خدا (ص) همراه خود برد و ديگر کسي آن سر را نديد.»

پی نوشت ها:
[1] رجال الطوسي، ص 206.
[2] مناقب ابن‏شهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، تاريخ و احوالات امام صادق (ع)، ص 350 بحارالانوار، ج 47، ص 350.
[3] ميزان الاعتدال، ج 1، ص 423.
[4] الامام الصادق و المذاهب الاربعه، اسد حيدر، ج 6، ص 347.
[5] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222.
[6] الملل و النحل، ج 1، ص 325.
[7] المعارف، ص 268.
[8] الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 348 - 347.
[9] الامام الصادق و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 348 - 347.
[10] تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 230 - 229 - حياة الحيوان، ج 2، ص 37.
[11] الامام الصادق، و المذاهب الاربعه، ج 6، ص 349 - 348.
[12] تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222.
[13] محمد بن مسلم زهري (به ضم زاء و سکون هاء)، فقيه مدني، و تابعي است. ابن ابي‏الحديد گويد: او منحرف از اميرالمؤمنين (ع) بود و از علي (ع) بدگويي مي‏کرد. سيد ابن‏طاووس، او را از دشمن خاندان عصمت و طهارت شمرده. اما مرحوم محدث نوري، او را، چون حديثي نص بر امامت اهل بيت نقل کرده، از نيکان مي‏شمرد.
علماي جمهور او را ذکر کرده و گفته‏اند که او حافظ علم فقهاي سبعه مي‏باشد، و ده نفر از صحابه را درک کرده است.
زهري در ابتدا عامل بني‏اميه بود، حضرت سجاد (ع) در نامه‏اي که در تحف العقول آمده است، به او نوشت:... تو را دعوت کردند تا قطبي براي آسياي ستم آنان باشي، و پلي که بر تو عبور کنند و به سياهکاري خود برسند....
زهري چند ندبه از حضرت سجاد (ع) روايت کرده است، و از آن امام به زين العابدين تعبير مي‏نمود. او در سال 124 هجري وفات يافت (سفينة البحار، ج 1، ص 573).
[14] تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 229. ميزان الاعتدال، ج 1، ص 423.
[15] تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 229.
[16] اعيان الشيعه، ج 35، ص 374 و تنقيح المقال، ج 2، ص 65، رديف 5255، (به نقل از شهيد ثاني) - وقايع الشهور و الايام، مجتهد بيرجندي، 15 ربيع الاول، ص 75.
[17] محمد باقر بن محمد حسني استرآبادي «السيد الداماد». وجه تسميه او به داماد بدين جهت است که پدرش، سيد محمد، داماد محقق ثاني، شيخ علي کرکي بوده، و به آن افتخار مي‏کرده، لذا ملقب به داماد گشته و اين لقب در اولادش، به ارث رسيده است.
مير داماد، استاد ملاصدارست، و از نورالدين موسوي، و عبدالعالي کرکي (دايي خود) و شيخ حسين (پدر شيخ بهائي) روايت مي‏کند.
مرحوم سيد عليخان شيرازي در «سلافة العصر من محاسن اعيان العصر» از ميرداماد مدح بليغي نموده و مي‏گويد: هيچ مبالغه نيست اگر بگويم که مثل او نخواهد آمد.
ميرزا اسکندر منشي، در کتاب عالم آراي عباسي، در شرح حال سيد داماد گويد: الحق او جامع کمالات صوري و معنوي است، و در اکثر علوم، مانند: رياضي، فقه، تفسير و حديث، رتبه اجتهاد دارد.
مرحوم ميرداماد مصنفاتي دارد که از آن جمله: قبسات، صراط المستقيم، و حبل المتين، در حکمت؛ و شارع النجاة، در فقه؛ و حواشي و تعليقات بر کافي و بر فقيه، و بر صحيفه کامله؛ و شرح الاستبصار، و عيون المسائل و نبراس الضياء، و خلسة الملکوت، و تقويم الايمان، و الافق المبين، و الرواشح السماويه، و السبع الشداد، و ضوابط الرضاع، و سدرة المنتهي در تفسير قرآن، و تقديسات در رفع شبه ابن کمونه، و ديوان شعر، و رسالة الاعضالات في فنون العلم و الصناعات.
مرحوم ميرداماد به فارسي و عربي شعر نيکو مي‏سروده، و اين رباعي از اوست:

در کعبه قل تعالوا ازمام که زاد
از بازوي باب خطه خيبر که گشاد

برناقه‏ي لا يؤدي الا که نشست‏
بر دوش شرف پاي کرأسي که نهاد

از جناب ميرداماد عجايبي نقل شده که مهم‏تر از همه آن که: چهل سال پايش را براي خوابيدن دراز نکرد؛ و مدت بيست سال فعل مباح از او صادر نگرديد؛ و هر شب پانزده جزء قرآن تلاوت مي‏کرد.
محقق ميرداماد، در اواخر عمرش به همراهي شاه صفي از اصفهان به سوي عتبات عاليات، که در زمان در تصرف سلاطين صفويه بود، حرکت کرد. در راه مريض شد و در منزل ذي‏الکفل به رحمت ايزدي پيوست. نعش او را به نجف اشرف بردند، و در آستان علوي به سال 1041 هجري دفن گرديد.
ملا عبدالله کرماني در سوگ او گفته:

فغان از جور اين چرخ جفا کيش‏
کز او گردد دل هر شاد ناشاد

ز اولاد نبي داناي عصري‏
که مثلش مادر ايام کم زاد

خرد از ماتمش گريان شد و گفت‏
عروس علم و دين را مرده داماد

(فوائد الرضويه، ج 2، ص 425 - 418).
[18] الرواشح السماويه، راشحه 22، ص 78.
[19] ذهبي نيز، در تذکرة الحفاظ، ج 1، ط 4، ص 154، گويد: اعمش در سن 87 سالگي در ربيع الاول سال 148 هجري وفات يافت.
[20] رساله توضيح المقاصد، 15 ربيع الاول.
[21] مناقب علي بن ابيطالب (ع)، ابن‏مغازلي شافعي، ص 143 - امالي صدوق، مجلس 67، ح 2.
[22] سعد بن مالک بن سنان خزرجي، معروف به ابوسعيد خدري (به ضم خاء). پدرش، مالک، جزء شهداي غزوه احد است، و او خود در غزوه احد و خندق و غزوات ديگر حاضر بوده است. سعد يکي از صحابه کبار مي‏باشد و گفته شده که در بين جوانان صحابه افقه از او نبوده است.
ابن‏عبدالبر گويد: ابوسعيد، از حفاظ و علماي بزرگ و عقلاي صحابه است، و اخبارش شاهد بر مدعي است. برقي، ابوسعيد را از اصفياء شمرده و گويد: او از کساني بود که به اميرالمؤمنين (ع) رجوع کردند، و مستقيم بوده‏اند.
حضرت امام رضا (ع) در ضمن نامه‏اي به مأمون، مرقوم فرمودند: کساني که بر منهاج رسول الله (ص) بودند و تزلزل و تغييري پيدا نکردند و منحرف نشدند: سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد بن الاسود، عمار بن ياسر، سهل بن حنيف، حذيفه بن يمان، ابوالهيثم بن تيهان، خالد بن سعيد، عبادة بن صامت، ابوايوب انصاري، خزيمة بن ثابت (ذوالشهادتين)، و ابوسعيد خدري، و امثال آنان رضي الله عنهم مي‏باشند.
ابن‏قتيبه، در کتاب الامامة و السياسه، در ذيل داستان حره مي‏گويد: ابوسعيد خدري، در آن آشوب، در خانه نشست؛ چند تن از لشکريان شام بر او وارد شدند و گفتند: پيرمرد! تو کيستي؟ گفت: من، ابوسعيد خدري، صاحب پيغمبرم. گفتند: پيوسته نام تو را مي‏شنيديم، خوب کردي که ما به جنگ برنخاستي، و در خانه‏ات نشستي، اينک هر چه داري بياور. گفت: به خدا سوگند، مالي برايم نمانده که براي شما بياورم. شامي‏ها در غضب شده، ريشش را کندند و او را زدند، و آن چه در خانه داشت حتي يک جفت کبوتر و مختصري سير را به غارت بردند.
حضرت علي بن الحسين (ع) فرمود: ابوسعيد مردي مستقيم بود، حالت نزع بر او شدت کرد و سه روز به حال احتضار بود، امر کرد که اهل بيتش او را به مصلايش برند، طولي نکشيد که وفات کرد. وفاتش در سال 74 هجري در مدينه طيبه واقع شد (الکني والالقاب، ج 1، ص 80 و تحفة الاحباب، ص 121).
[23] سوره ق. آيه 24.
[24] بحارالانوار، ج 47، ص 412 و ص 357 - مناقب ابن‏شهر آشوب، مجلد 1، جزء 3، فضائل و مناقب اختصاصي اميرالمؤمنين (ع)، ص 347 - مناقب علي بن ابيطالب (ع) ابن‏مغازلي شافعي، ص 427.
[25] تنقيح المقال، ج 2، ص 66 - رديف 5255.
[26] سفينة البحار، ج 1، ص 391.
[27] سوره حجر، آيه 72.
[28] سفينة البحار، ج 1، ص 204.
[29] الکني و الالقاب، ج 2، ص 41.
[30] امير ابوالعباس، احمد بن طولون، حاکم مصر و شام و سرحدات بود. معتز بالله، او را والي مصر قرار داد و سپس حکومت او را بر دمشق و انطاکيه و سرحدات گسترش داد.
ابن‏طولون با اينکه فردي خونريز بود و هجده هزار نفر در جبهه جنگ و در زندان او جان باختند، مردي عالم دوست نيز بود و به علم و دانش علاقه زيادي نشان مي‏داد، و همه روزه عده زيادي از طبقات مختلف، کنار سفره‏اش حاضر مي‏شدند، و در هر ماه هزار مثقال طلا صدقه مي‏داد. او در سال 270 هجري در گذشت (الکني والالقاب، ج 1، ص 338).
[31] کشف الظنون، ج 2، ص 8.
[32] المعارف، ابن‏قتيبه، ص 214 - ميزان الاعتدال، ذهبي، ج 1، ص 423 - تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 230 - در تهذيب التهذيب، ج 4، ص 222 وفات اعمش به سال 145 هجري ذکر شده است.
[33] تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 229.
[34] امالي صدوق، مجلس 62، ح 17، ص 326.
[35] آيا امتي که قاتل حسين (ع)اند، به شفاعت جدش، در روز قيامت، اميد بسته‏اند؟.
[36] به خدا سوگند که پيامبر (ص) شفيع آنان نخواهد بود، و در روز قيامت به عذاب الهي معذبند.
[37] (چگونه پيامبر اکرم ايشان را شفات کند) در حالي که فرنزد عزيز او حسين (ع) را به حکم جور و ستم شهيد کردند، و حکم ايشان با حکم کتاب خدا مخالفت داشت.
[38] سوره ابراهيم، آيه 42 - هرگز مپندار که خدا از کردار ستمکاران غافل است.
[39] سوره شعراء، آيه 227 - به زودي آنان که ظلم و ستم (در حق آل رسول (ص)) کردند خواهند دانست که به چه کيفر گاهي بازگشت مي‏کنند.
[40] رکاب مرا پر از طلا و نقره کن که پادشاه بزرگي را کشته‏ام، کسي را به قتل رسانده‏ام که از جهت پدر و مادر از همه کس بهتر است.
در خرائج، بيت دوم چنين است:

قتلت خيرالناس اما و ابا
ضربته بالسيف حتي انقلبا.
[41] بيت اول از ابن‏زبعري، شاعر کفار قريش است که آنان را با شعر خويش عليه پيامبر (ص) تحريض مي‏کرد. و اين بيت اشاره به شکست مسلمين در روز احد دارد و يزيد به آن تمثل جست و بقيه ابيات را خود سرود. (الکني والالقاب ج 1 ص 288):
- اي کاش، بزگران طايفه من که در جنگ بدر کشته شدند، بودند و مي‏ديدند که چگونه قبيله خزرج در برابر ضربات تير و نيزه به زاري افتاده است - آن گاه از شادي فرياد مي‏زدند و مي‏گفتند: يزيد دستت شل مباد (دستت درد نکند) - و اين سزاي جنگ بدر آنان بود که داديم و در احد سر به سر شديم - از دودمان خندف نباشم اگر از فرزندان احمد (پيامبر) انتقام نگيرم.
[42] زيد بن ارقم خزرجي، از اصحاب رسول خدا (ص) و از سابقين که رجوع به اميرالمؤمنين (ع) نمودند، مي‏باشد. وي در اکثر غزوات پيامبر (ص) حضور داشته است. او در کوفه ساکن بوده و مکالمه او با ابن‏زياد، هنگامي که سر مطهر امام حسين (ع) را آورده بودند، و آن ملعون چوب بر لب و دندان مقدس آن جناب مي‏زد، مشهور است (ارشاد مفيد، اهل بيت در کوفه، ص 225 - مقتل الحسين، خوارزمي، ج 2، ص 54)؛ ليکن در تواريخ معتبره نيست که او به شام رفته و در مجلس يزيد شرکت کرده باشد.
[43] الخرائج و الجرائح، ج 2، باب 14، ص 582 - 577 - بحارالانوار، ج 45، ص 184.

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir