اندازه اندوه حضرت يعقوب بر يوسف

نوع اصطلاح :
عنوان :
اندازه اندوه حضرت يعقوب بر يوسف
هشام بن سالم گويد: به امام صادق - عليه‏السلام - گفتم: اندوه حضرت يعقوب بر حضرت يوسف چه اندازه بود؟
حضرت صادق - عليه‏السلام - فرمودند: به اندازه‏ي اندوه هفتاد مادر بچه مرده.
سپس حضرت صادق - عليه‏السلام - اضافه فرمودند: هنگامي که حضرت يوسف - عليه‏السلام - در زندان به سر مي‏برد جبرئيل بر او وارد شد و گفت: خداوند تو و پدرت را مبتلا کرد (گرفتار بلا کرد) و خدا تو را از اين زندان نجات خواهد داد پس خدا را به حق محمد و اهل بيت گراميش - عليهم‏السلام - بخوان و مسألت کن تا تو را از آنچه در آن هستي نجات دهد.
حضرت يوسف فرمود: بارالها! تو را به حق محمد و اهل بيت گراميش مي‏خوانم و مسألت مي‏نمايم که فرجم را زودتر برساني، و مرا از آنچه در آن هستم راحت کن.
جبرئيل - عليه‏السلام - گفت: پس بشارت باد تو را اي صديق (بسيار تصديق کننده)؛ که خداي متعال مرا به سوي تو فرستاد تا بشارتت دهم که از اين زندان نجات خواهي يافت، و اينکه تو را پس از آن پادشاه مصر قرار خواهد داد، و تمامي اعيان و اشراف آن سرزمين را در خدمت تو در خواهد آورد، و بين تو و پدر و برادرانت جمع خواهد نمود، پس بشارت باد تو را اي صديق، که تو برگزيده‏ي خدا و فرزند برگزيده‏ي او هستي.
جز همان شب نگذشت که پادشاه مصر خوابي ديد که (آن خواب) او را ترسانيد و به وحشت انداخت، و به اعوان و اطرافيان خود خبر داد، و تعبير آن را از آنها خواست، تعبير آن را ندانستند.
اينجا بود که آن غلامي که از زندان نجات يافته بود يوسف را نام برد و گفت: اي پادشاه، مرا به زندان بفرست چون در زندان مردي هست که نظيري براي او از نظر دانش و بردباري و تعبير خواب نيافتم، و شما پيش از اين بر من و فلاني خشم نموده بودي، و ما را در زندان حبس نموده بودي، ما در زندان خوابي ديديم که يوسف براي ما تعبير نمود و همان طور شد که تعبير نمود، رفيق من فلاني دار زده شد، و من نجات يافتم.
پادشاه به او گفت: زود برو و خواب مرا بر او تعريف کن.
آن غلام بر يوسف وارد شد، و گفت: يوسفا؛ خبر ده مرا از تعبير خواب کسي که در خواب: هفت گاو چاق را ديد، حضرت يوسف، تعبير آن خواب را بيان کرد.
هنگامي که پيام و تعبير يوسف به پادشاه رسيده پادشاه گفت: پس او را پيش من آوريد تا او را مخصوص خود گردانم و گرامي بدارم.
پس هنگامي که پيام پادشاه به حضرت يوسف رسيد گفت: چگونه اميدوار به گرامي داشت و احترام او باشم در حالي که مرا هفت سال زنداني کرد، در حالي که بي‏گناهي مرا مي‏دانست.
هنگامي که اين سخن به گوش پادشاه رسيد زنان را خواست، سپس به آنها گفت: چرا چنين کرديد؟ گفتند: حاشا سوگند به خدا، ما از او بدي نديديم.
اينجا بود که پادشاه کسي را به نزد حضرت يوسف - عليه‏السلام - گسيل داشت و او را از زندان خارج ساخت.
هنگامي که حضرت يوسف - عليه‏السلام - (در دربار پادشاه قرار گرفت) و پادشاه با او گفتگو کرد از کمال و عقلش خوشش آمد، به او گفت: اي يوسف، آنچه را من در خواب ديدم تو خود برايم تعريف نما، زيرا دوست دارم از زبان تو بشنوم.
يوسف خواب پادشاه را همان طور که ديده بود نه کم نه زياد، تعريف نمود.
پادشاه مصر گفت: راست گفتي، پس چه کسي جمع کند آن (گندم) را براي من و حفظش کند.
يوسف گفت: خدا به من وحي نموده است که من اين کار را تدبير مي‏کنم، و من در آن سالها به آن قيام مي‏کنم.
پادشاه مصر گفت: راست گفتي، پس بگير مهر و سرير و تاج مرا.
حضرت يوسف شروع نمود به جمع آوري گندم در هفت سال آبادي، و آنها را در خوشه‏ي خود در انبارها حفظ نمود، چون سالهاي قحطي و خشکسالي فرا رسيد حضرت يوسف - عليه‏السلام - اقدام بر فروختن طعام نمود.
در سال اول؛ گندم را در ازاي دينار درهم (سيم و زر) به آنها فروخت تا اينکه دينار و درهم در مصر و اطراف آن نماند مگر اينکه در ملکيت جناب يوسف - عليه‏السلام - درآمد.
و در سال دوم؛ گندم را در ازاي زيورآلات به آنها فروخت تا اينکه زيورآلاتي در مصر و اطراف آن نماند مگر اينکه جزء اموال يوسف - عليه‏السلام - در آمد.
و در سال سوم؛ طعام را در ازاي چهارپايان به آنها فروخت تا جايي که گاو و گوسفند و ديگر چهارپاياني در مصر و اطراف آن نماند مگر اينکه به ملکيت حضرت يوسف در آمد.
در سال چهارم؛ طعام را در ازاي بردگان و کنيزان به آنها فروخت تا جايي که برده و کنيزي در مصر و اطراف آن نماند مگر اينکه در ملک يوسف در آمد.
و در سال پنجم؛ طعام را در ازاي خانه‏ها و املاک به آنها فروخت تا جايي که در مصر خانه و ملکي نماند مگر اينکه وارد ملک حضرت يوسف - عليه‏السلام - شد.
و در سال ششم؛ طعام را در ازاي باغ و بستان به آنها فروخت تا جايي که باغ و بستاني در مصر و اطراف آن نماند مگر اينکه به ملکيت جناب يوسف - عليه‏السلام - درآمد.
و در سال هفتم؛ طعام را در ازاي بردگي خودشان به آنها فروخت تا اينکه نماند کسي در مصر و اطراف و اکناف آن مگر اينکه در ملکيت جناب يوسف در آمد، و همه بردگان يوسف شدند.
در اين هنگام حضرت يوسف - عليه‏السلام - به پادشاه گفت: حال مي‏گوئي چه کنم در اينکه خداوند اختيارش را به دست من داده است؟
پادشاه گفت: نظر؛ نظر خودت است.
حضرت يوسف فرمود: من خدا را شاهد مي‏گيرم و شما را اي پادشاه شاهد مي‏گيرم که من تمام اهل مصر را آزاد کردم، و املاک و بردگان آنها را به آنها برگرداندم و مهر و تخت و تاجت را به تو برگرداندم به شرط اينکه به سيره و روش من عمل کني، و جز به حکم من حکم نکني، زيرا خدا آنها را به دست من نجات داد.
پادشاه گفت: آن دين من و افتخار من است و من اقرار مي‏کنم که نيست خدائي مگر خداي يکتا بدون شريک و اينکه تو پيامبر خدا هستي.
سپس براي برادران يوسف و پدرش همان پيش آمد که برايت گفتم. [1] .

پی نوشت ها:
[1] بحارالأنوار: ج 12 ص 291 ح 76.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir