دو دلیل عقلی و اصولی

نوع اصطلاح :
عنوان :
دو دلیل عقلی و اصولی
قل هذه سبیلی ادعو الی الله علی بصیرة انا و من اتبعنی.
(سوره یوسف آیه 108)
در اینجا بدون استناد بآیات و روایات وارده فقط به بحث عقلی و استدلالی پرداخته و نتیجه را بمعرض قضاوت بی طرفانه میگذاریم؟
دلیل یکم:
در اینکه خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله صاحب وحی و قرآن بوده و عالم برموز آفرینش و اولین شخصیت بشری از نظر کمال و اخلاق بود میان تشیع و تسنن اختلافی نیست.
اکنون میگوئیم جانشین پیغمبر صلی الله علیه و آله پس از آنحضرت هر کسی باشد لا اقل باید آدم درستکاری باشد. برای اینکه بنفع حریف سخن گفته باشیم از کلیه شرایط لازمه امامت صرف نظر کرده و فقط درستکاری را ملاک عمل قرار میدهیم زیرا کسی که درستکار هم نباشد اصلا شایستگی دخالت در هیچ کار مردم را ندارد چه رسد باینکه در مسند پیغمبر بنشیند و البته این سخن مورد قبول تمام مردم روی زمین خواهد بود بدلیل اینکه اصل بر اینست که همه مردم درستکار باشند حال اشخاص عادی فاقد صفت مزبور شدند چندان مهم نیست اما بر خلیفه مسلمین یعنی بر کسی که ادعای جانشینی پیغمبر را داشته و مسند آنحضرت را اشغال کرده است فرض و حتم است که امین و درستکار باشد و این امانت و درستکاری تنها در مورد خلیفه بلا فصل نیست بلکه شرط دائمی و اصلی خلافت است که تمام جانشینان پیغمبرباید صدیق و امین باشند، از نشانه‏ها و علائم درستکاری اینست که شخص امین بحق خود قانع بوده و بحقوق دیگران تجاوز نمیکند. از طرفی اگر چیزی یا مقام و عنوانی تماما و فی نفسه مورد ادعا و تصاحب دو نفر قرار گیرد نظر بمحال بودن اجتماع ضدین نمیتوان ادعای هر دو نفر را صحیح دانست.
مثلا اگر دو نفر (در زمان واحد) هر یک جداگانه ادعای مالکیت ششدانگ خانه‏ای را داشته باشند و یا ادعای ریاست یک کارخانه و یا مدیریت شرکتی را بکنند نمیتوان سخن هر دو را صحیح دانست زیرا ششدانگ خانه یا مال اولی است و یا متعلق بدومی است و رئیس کارخانه و مدیر شرکت نیز یکی از آندو تن خواهد بود و هر دو نفر در ادعای خود صادق نمیباشند [1] .
اکنون پس از تمهید این مقدمات به بیان مطلب می‏پردازیم.
اختلافی که پس از رحلت رسول اکرم در میان امت اسلام بوجود آمد (اگر چه این اختلاف در زمان حیات آنحضرت نیز بالقوه وجود داشته است) مسأله خلافت و جانشینی پیغمبر صلی الله علیه و آله بود بعقیده تشیع خلیفه بلا فصل علی علیه السلام است و بعقیده تسنن ابو بکر اولین جانشین پیغمبر است یعنی علی علیه السلام مدعی بود که مقام امامت منصب الهی است و رسول اکرم صلی الله علیه و آله بامر الهی مرا بجانشینی خود تعیین و معرفی نموده است ابو بکر نیز بنا بعقیده خود و بحکم اجماع سقیفه این مقام را حق خود میدانست! و ما قبلا ضمن تمهید مقدمات ثابت کردیم که بنا بمحال بودن اجتماع ضدین نمیشود ادعای هر دو نفر صحیح باشد و ناچار یکی از آن دو در ادعای خود کاذب بوده و در نتیجه خلافت بلا فصل حق او نخواهد بود و این مسأله مانند یک مسأله ریاضی حل شده است که دو جواب مختلف پیدا کرده است یعنی بعقیده تشیع خلیفه بلا فصل علی علیه السلام بوده و ابو بکر در دعوی خود کاذب است و بعقیده تسنن ابو بکر بحکم اجماع خلیفه اول میباشد. آنانکه اندک اطلاعی از ریاضیات مقدماتی دارند میدانند که در حل مسائل ریاضی برای حصول اطمینان از صحت حل آن پس از بدست آوردن جواب مسأله آنرا با مفروضات مسأله تطبیق و عمل میکنند اگر درست در آمد حل آن مسأله صحیح بوده و الا غلط میباشد.
برای روشن شدن مطلب یک مسأله ساده اعمال اربعه را ذیلا حل نموده و سپس بتوضیح می‏پردازیم.
مسأله:
بزازی 50 متر پارچه خرید از قرار متری 40 ریال، موقع فروش 20 متر آنرا متری 45 ریال فروخت تعیین کنید بقیه پارچه را متری چند بفروشد تا جمعا 340 ریال سود برد؟
حال فرض کنید دو نفر محصل این مسأله را حل کرده و جواب آنرا یکی 48 ریال و دیگری 60 ریال در آورده است و چنانکه گفته شده مسلما نمیشود هر دو صحیح باشد و حتما یکی از این دو جواب غلط است و برای تعیین صحت و سقم آنها باید هر دو جواب را با مفروضات مسأله آزمایش کنیم تا هر کدام از آندو با مفروضات مزبور وفق داد صحیح بوده و الا آن جواب غلط خواهد بود.
اگر جواب اولی یعنی 48 ریال را آزمایش کنیم با مفروضات مسأله وفق میدهد زیرا بزاز 50 متر پارچه خریده و هر متری 40 ریال پول داده پس جمع پرداختی بزاز دو هزار ریال (40 2000-50) میباشد و چون قرار است 340 ریال هم سود برد پس باید تمام پارچه را بمبلغ دو هزار و سیصد و چهل ریال (340 2340 2000) بفروشد.
از طرفی 20 متر از آن پارچه را متری 45 ریال فروخته است پس پولی که از این بابت گرفته نهصد ریال (45 900-20) میباشد حال بقیه پول را که یکهزار و چهار صد و چهل ریال است (900 1440 ـ 2340) باید از بقیه پارچه که 30 متر (20 30 ـ 50) است بدست آورد در اینصورت باید متری 48 ریال بفروشد زیرا (30 48: 1440) پس این جواب کاملا درست است. اما اگر جواب دومی مسأله یعنی 60 ریال را حساب کنیم پول فروش بقیه پارچه یکهزار و هشتصد ریال (60 1800-30) میشود که با پول فروش 20 متر اولی دو هزار و هفتصد ریال (900 2700 1800) میشود و چون پرداختی بزاز را از آن کم کنیم سود بزاز بدست میآید که هفتصد ریال (2000 700 ـ 2700) میشود و این جواب دومی یعنی 60 ریال غلط است زیرا فرض بر این بود که بزاز 340 ریال سود کند نه 700 ریال.
اکنون جواب تشیع و تسنن را در حل مسأله خلافت بلا فصل که مانند مسأله ریاضی حل شده است با مفروضات آن مسأله که در مقدمه این فصل گفته شد آزمایش میکنیم تا ببینیم کدامیک از این دو جواب صحیح میباشد.
اگر عقیده تشیع را بپذیریم با مفروضات مسأله وفق میدهد زیرا بعقیده تشیع از دو نفر مدعی خلافت (علی و ابو بکر) علی علیه السلام راست میگفت و خلافت حق او بود و ابو بکر اجحاف میکرد و در نتیجه آدم درستکاری نبود که جانشین پیغمبر باشد لذا تشیع علی علیه السلام را بخلافت بلا فصل پذیرفته و ابو بکر را در ادعای خود کاذب و او را غاصب میداند.
اما چنانچه عقیده تسنن را که جواب دوم مسأله است بپذیریم با مفروضات آن وفق نمیدهد زیرا بعقیده اهل سنت اگر ابو بکر در ادعای خود راستگو و صدیق بود در اینصورت باید بگویند علی علیه السلام دروغ میگفت و میخواست بحق ابو بکر تجاوز کند در نتیجه علی علیه السلام آدم درست کار و امین نبود که جانشین پیغمبر باشد.
ما از اهل سنت می‏پرسیم در صورتیکه علی علیه السلام درستکار و امین نبود و میخواست بحق ابو بکر تجاوز کند چرا پس از خلفای ثلاثه بسراغ او رفتند و با هزار لابه و التماس او را خلیفه کردند؟
مگر در مقدمه نگفتیم که جانشین پیغمبر باید درستکار باشد و چنین جانشینی باید همیشه و در هر مقام درستکار باشد چه خلیفه اول شود چه خلیفه چهارم چه خلیفه دهم. پس می‏بینیم که جواب اهل سنت با مفروضات مسأله جانشینی وفق نمیدهد و از طرفی چون علی علیه السلام را بدرستکاری و در نتیجه بخلافت پذیرفته‏اند و در اینمورد با شیعه اشتراک نظر دارند لذا ابو بکر خواه نا خواه از امر خلافت مردود و بر کنار خواهد بود.
بعضی از اهل سنت برای رهائی از این بن بست گفته‏اند که خود علی علیه السلام بخلافت ابو بکر راضی شد و با او بیعت نمود!
ما در پاسخ آنان گوئیم که اولا بطلان این سخن بسیار واضح و آشکار است زیرا برابر اخبار وارده از اهل سنت علی علیه السلام را چند مرتبه اجبارا نزد ابو بکر بردند و حتی مدتی که حضرت زهرا علیها السلام در قید حیات بود آنجناب بیعت نکرد.
ثانیا بیعت باجبار دلیل رضایت نمیشود و از کلام آنحضرت معلوم میشود که این بیعت باجبار بوده و چاره‏ای جز این نداشته است چنانکه سابقا در خطبه شقشقیه بیان گردید که چگونه از خلفای ثلاثه شکایت و تظلم نموده است و همچنین در خطبه‏های دیگر نیز نا رضایتی خود را از آنها اظهار داشته است کما اینکه در خطبه 215 فرماید: اللهم انی استعدیک علی قریش فانهم قد قطعوا رحمی و اکفؤا انائی و اجمعوا علی منازعتی حقا کنت اولی به من غیری. یعنی خدایا از تو یاری میطلبم بر قریش که رحم مرا قطع کردند و اساس خلافتم را بر هم زدند و برای منازعه با من اجماع نمودند و حقی را که من از دیگران بآن سزاوارتر بودم بردند.
و باز در خطبه‏ای که پس از بیعت با آنحضرت بالای منبر ایراد کرده است فرماید: لا یقاس بال محمد صلی الله علیه و آله من هذه الامة احد و لا یسوی بهم من جرت نعمتهم علیه ابدا، هم اساس الدین و عماد الیقین، الیهم یفی‏ء الغالی و بهم یلحق التالی، و لهم خصائص حق الولایة و فیهم الوصیة و الوراثة، الآن اذ رجع الحق الی اهله و نقل الی منتقله. یعنی کسی از این امت بآل محمد علیهم السلام مقایسه نمیشود و آنانکه پیوسته از نعمت (علم و هدایت) آنها بهره‏مند میشوند با آنان برابری نمیکنند، آنها اساس و پایه دین و ستون ایمان و یقین می‏باشند، افراط گران باید بسوی آنها برگردند و عقب ماندگان و وا ماندگان بدانها ملحق شوند، خصایص امامت حق ایشان است و وصیت و وراثت پیغمبر در باره آنها است، الان (که من بخلافت رسیده‏ام) حق بسوی اهلش برگشته و بمحل خود نقل گردیده است. (خطبه 2)
دلیل دوم:
فرض کنیم بنا بعقیده اهل سنت امامت موهبت و منصب الهی نیست پیغمبر صلی الله علیه و آله هم برای ملت اسلام جانشینی معین نکرده بود لذا انتخاب خلیفه باجماع مسلمین در سقیفه بنی ساعده واگذار شده بود.
اولا چون انتخاب جانشین پیغمبر مربوط بکلیه مسلمین بود بایستی تمام قبائل مسلمان عرب در آن شوری شرکت میکردند تا عقیده و نظریه اکثریت معلوم میگردید در صورتیکه قبیله خزرج و بنی هاشم و مسلمین سایر شهرهای اسلامی مانند مکه و نجران و یمن و غیره از آن بی خبر بودند و گروهی از صحابه نیز با ابو بکر بیعت نکردند چنانکه یعقوبی در تاریخ خود مینویسد: قد تخلف عن بیعة ابی بکر قوم من المهاجرین و الانصار و مالوا مع علی بن ابیطالب [2] خود حضرت امیر علیه السلام در اینمورد بابو بکر خطاب کرده و فرماید:

فان کنت فی الشورا ملکت امورهم‏
فکیف بهذا و المشیرون غیب

یعنی اگر تو در شورای سقیفه صاحب امور مردم شدی این چه جور شورائی بود که مشورت کنندگان غایب بودند.
جریان امور در سقیفه به بلوا و توطئه و تبانی بیشتر شبیه بود تا بیک شورای حقیقی زیرا ابو بکر و عمر و ابو عبیده قبلا نقشه آنرا طرح کرده بودند که خلافت را از دست بنی هاشم خارج سازند و به ترتیب آنرا تصاحب نمایند چنانکه عمر هنگامیکه‏شورای شش نفری را تشکیل میداد گفت اگر ابو عبیده زنده بود خلافت حق او بود و این قول تنها از محققین شیعه نیست بلکه علمای معتزله مخصوصا ابن ابی الحدید بدین مطلب اشاره کرده حتی پرفسور لامیس مستشرق معروف نیز پس از تحقیقات زیاد وجود چنین قرار داد محرمانه قبلی را تأیید کرده است بنا بر این اسم این اجماع را که دستاویز اهل سنت است نمیتوان شورا گذاشت که عده معدودی در یک محل سر پوشیده جمع شوند و با جدال و هیاهو یکی را بخلافت انتخاب کنند در صورتیکه اگر هم واقعا میخواستند بوسیله آراء مردم کسی را انتخاب نمایند لازم بود همچنانکه در عصر حاضر در کشورهای جهان مرسوم است قبلا روز تشکیل شورا را باطلاع همگان میرسانیدند اگر چه اصل موضوع یعنی انتخاب امام از اختیار و صلاحیت شورای حقیقی هم خارج است.
ثانیا فرض کنیم که این اجتماع، شورای حقیقی بود و واقعا هم باری انتخاب خلیفه تشکیل شده بود!
آیا کسی که برای این امر خطیر و مهم انتخاب میشود نبایستی نسبت بسایر مسلمین از نظر صفات روحی و ملکات نفسانی و سجایای اخلاقی امتیاز و فضیلتی داشته باشد؟
ما از اهل سنت می‏پرسیم چه کسی افضل و بهتر امت بود؟
آیا در شجاعت و سخاوت و قضاوت و حکمت و علم و عدل و تقوی و سایر صفات عالیه مقدم بر علی علیه السلام کسی وجود داشت؟ مگر مورخین و محدثین عامه نقل نمیکنند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: اعلمکم علی، افضلکم علی، اعدلکم علی، اقضاکم علی، اتقیکم علی و هکذا... پس با بودن تمام این صفات در وجود علی علیه السلام چرا دیگری را انتخاب کردند؟ مگر خود ابو بکر بروایت غزالی و ابن ابی الحدید و دیگران بالای منبر نگفت: اقیلونی و لست بخیرکم و علی فیکم. یعنی مرا رها کنید در حالیکه علی در میان شما است من بهترین شما نیستم. [3]

بفرض اینکه برای جانشینی آنحضرت نصی هم وجود نداشت افضلیت او بر تمام مسلمین کافی بود که از طریق شورا هم که باشد او را برای خلافت انتخاب کنند چنانکه ابن ابی الحدید گوید: انه (علی علیه السلام) کان اولی بالامر و احق لا علی وجه النص بل علی وجه الافضلیة فانه افضل البشر بعد رسول الله و احق بالخلافة من جمیع المسلمین [4] .
یعنی علی علیه السلام بامر خلافت سزاوارتر و احق بود نه از جهت نص بلکه از نظر افضلیت زیرا او پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله افضل تمام بشر بوده و بمقام خلافت از تمام مسلمین احق بود.
حال در این قضیه عقل سلیم چه حکم میکند؟ آیا کسی را باید انتخاب کرد (ابو بکر) که میگوید اگر در گفتار و کردارم خطا کردم مرا رهنمائی کنید یا علی علیه السلام را که میفرماید من در میان شما باحکام قرآن فتوا میدهم و در میان مسیحیان باحکام انجیل و در بین یهود باحکام توراة بطوریکه اگر خداوند این کتابها را بنطق آورد حکم و فتوای مرا تصدیق میکنند [5] .
خلیفه مسلمین باید در درجه اول یک رهبر و فرمانده خوبی باشد و عجز و ترس و لرز در دل و قلب او وجود نداشته باشد در اینصورت آیا ابو بکر و عمر را باید انتخاب کرد که بقول ابن ابی الحدید و سایر علمای عامه در احد و خیبر و حنین و سایر جنگها فرار کردند یا علی علیه السلام را که یکتنه در برابر سیل دشمن ایستادگی کرده و صدها قهرمان رزمنده را بخاک و خون کشید و با شمشیر آتشبار خود دین اسلام را بر پا نمود و مسلما اگر آنحضرت نبود اسلام با شکست قطعی مواجه میشد چنانکه ابن ابی الحدید گوید:

الا انما الاسلام لو لا حسامه‏
کعفطة عنز او قلامة حافر [6] .

در غزوه خندق عمر اصرار داشت که پیغمبر صلی الله علیه و آله با مشرکین‏مکه صلح کند و میگفت عمرو بن عبدود فارس یلیل است و با او نمیتوان جنگید و بجای اینکه در صدد دفع دشمن باشد از ترس عمرو بمدح او می‏پرداخت و روحیه مسلمین را ضعیف میکرد امام علی علیه السلام نه تنها آن فارس یلیل را بخاک هلاکت افکند بلکه خلوص نیتی از خود نشان داد که پیغمبر فرمود پاداش ضربت علی در روز خندق از اجر عبادت ثقلین افضل است.
و عجب اینکه خود عمر به ترسوئی خود و شجاعت علی علیه السلام اقرار کرده و در حضور چند نفر به سعید بن عاص که پدرش در جنگ بدر بدست حضرت امیر کشته شده بود اعتراف میکند که من در آنروز میخواستم پدرت را بکشم ولی دیدم او چنان برای قتل و کشتار تلاش میکند مثل اینکه گاوی با شاخش حمله می‏نماید و از شدت خشم دو طرف دهانش مانند قورباغه کف کرده بود چون او را بدینحال دیدم ترسیدم و از پیش او گریختم و او بمن گفت ای پسر خطاب کجا میگریزی؟ در اینحال علی بر او حمله کرد و بخدا سوگند هنوز از جایم تکان نخورده بودم که او را بقتل رسانید [7] باز هم از اهل تسنن می‏پرسیم که آیا برای جانشینی پیغمبر کسیکه مثل عمر بیسواد است (و میگوید همه شما از من داناترید حتی زنهای پرده نشین) باید انتخاب شود یا، علی علیه السلام که میفرماید: سلونی قبل ان تفقدونی ـ ان ههنا لعلما جما. [8] در سایر صفات و شرایط لازمه نیز احدی را با آنحضرت یارای مقایسه و برابری نیست و این خود دلیل بر خلافت و ولایت اوست چنانکه خلیل بن احمد بصری گوید: احتیاج الکل الیه و استغنائه عن الکل دلیل علی انه امام الکل. یعنی نیازمندی همگان باو و بی نیازی او از همه، دلیل بر اینست که او امام و پیشوای همه مردم است.
اهل سنت در اینجا از پاسخ در مانده شده و هیچگونه راه فراری ندارند جز اینکه میگویند علی علیه السلام جوان بود و چون عده زیادی را در غزوات کشته بود لذا افکار عمومی آنزمان مخالف با خلافت او بود اما ابو بکر مرد مسنی بوده و مردم نیز از او راضی بودند. حقیقة چه سخن مضحکی است؟
اولا کثرت سن که دلیل امتیاز نیست ثانیا اگر زیادی سن را ملاک خلافت بدانیم اشخاص دیگری هم بودند که از ابو بکر مسن‏تر بودند حتی پدر ابو بکر ابو قحافه در قید حیات بود و نوشته‏اند که وقتی خلافت ابو بکر را بابی قحافه تبریک گفتند گفت چگونه پسر من از میان همه صحابه پیغمبر خلیفه شده است؟ گفتند برای اینکه سنش بیشتر از دیگران بود گفت با این حساب من که پدر او هستم بدینکار از او سزاوارترم!
بعضی از مورخین نوشته‏اند که خود ابو بکر بپدرش که در آنموقع در مکه بود نامه‏ای باین عنوان نوشت که از ابی بکر خلیفه رسول خدا بسوی پدرش ابی قحافه بدان که مردم جمع شدند و مرا بعلت زیادی سن بخلافت برگزیدند!!
ابو قحافه در جواب نوشت پسرم تو در این یک سطر نامه سه جا لغزش پیدا کرده‏ای اول اینکه نوشته‏ای خلیفه رسول خدا در حالیکه رسول خدا ترا خلیفه نکرده است. دوم نوشته‏ای مردم مرا بخلافت برگزیدند و این سخن با گفتار اولی تو تناقض دارد، سوم نوشته‏ای که این انتخاب بجهت زیادی سن من بوده است در اینصورت من بخلافت از تو سزاوارترم چون از نظر سن پدر تو هستم [9] .
ثالثا شخص جوان برای این مورد توجه برای خلافت نیست که در اثر کمی سن و عدم تجربه ترسو میشود، خام و ناپخته است، حریص مال و نادان است، گرم و سرد روزگار را نچشیده و آن تجربه و دانائی پیر را ندارد.
اما در صورتیکه خود اهل سنت اقرار میکنند که علی اعلم و اشجع و اسخی‏و اتقی است دیگر چه جای نقص باقی میماند؟ در اینصورت جوانی نه تنها برای علی علیه السلام نقص نبود بلکه موجب اولویت خلافت وی هم میباشد زیرا آنحضرت جوان بود انرژی و نیروی بیشتری داشت و میتوانست فعالیت زیادتری بکند یعنی اگر همان صفاتی را که علی علیه السلام داشت بفرض محال ابو بکر هم دارا بود باز حق تقدم با علی علیه السلام بود زیرا فعالیت و مبارزه و پشتکار او بعلت جوانی بیشتر بود و امت اسلامی را بهتر میتوانست رهبری کند.
رابعا این سخن که افکار عمومی بعلت قتل و کشتار علی علیه السلام در جنگها موافق با خلافت او نبود حرفی است بسیار پوچ و بی منطق زیرا آنحضرت کسی را بخاطر اغراض شخصی نکشته بود بلکه قتل و کشتار او در غزوات صرفا در راه خدا و برای پیشرفت دین و اعلای کلمه توحید بود.
خامسا علت انتخاب ابو بکر را بخلافت در آن شورای کذائی پس از گفتگو و بحث و جدال قرابت و مصاحبت پیغمبر صلی الله علیه و آله دانستند و مهاجرین با این استدلال انصار را پاسخ گفتند اگر ملاک خلافت قرابت پیغمبر بود باز جای این سؤال است که چرا علی علیه السلام را انتخاب نکردند که هم جزو صحابه بود هم قرابت سببی داشت و هم نسبی و هم بحکم آیه السابقون السابقون اولئک المقربون اول کسی است که دعوت پیغمبر را پذیرفته و باسلام گرویده است چنانکه خود آنجناب فرماید: سبحان الله اتکون الخلافة بالصحابة و لا تکون بالصحابة و القرابة. آنگاه بابو بکر خطاب کرده و فرماید:

و ان کنت فی القربی حججت خصیمهم‏
فغیرک اولی بالنبی و اقرب.

پی نوشت ها:
[1] ممکن است هر دو نفر در ادعای خود دروغگو باشند یعنی خانه بهیچیک تعلق نداشته و رئیس و مدیر کارخانه و شرکت هیچیک از آنها نباشد بلکه شخص ثالثی باشد اما صادق بودن هر دو محال است و این همان ضدین است که از نظر منطق اجتماعشان محال و ارتفاعشان امکان پذیر میباشد.
[2] گروهی از مهاجرین و انصار از بیعت ابوبکر تخلف کردند و بعلی علیه السلام رو آوردند، آنگاه از عده‏ای مانند سلمان و زبیر و عمار و اباذر و مقداد و عباس بن عبد المطلب و دیگران نام می‏برد.
[3]

امام من سلونی گفت امام تو اقیلونی دو لفظ است
این و زین منطق توان بشناخت هر یک را.
[4] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد اول.
[5] ینابیع المودة ص 74.
[6] ترجمه این بیت و ابیات دیگری از قصیده خامسه در صفحات قبلی نگاشته شده است.
[7] ارشاد مفید جلد 1 باب 2 فصل 20 حدیث 4.
[8] علماء و مفسرین عامه مانند زمخشری و سیوطی و دیگران نوشته‏اند که روزی عمر گفت هر کس مهر زنان را زیادتر از چهار صد درهم بکند آن زیادتی را میگیرم و به بیت المال میدهم زنی از پشت پرده صدا زد ای عمر سخن تو خلاف قول خداست که (در سوره نساء) فرماید و ان اردتم استبدال زوج مکان زوج و اتیتم احدیهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئا. عمر درمانده و مبهوت شد و گفت کلکم افقه من عمر حتی المخدرات فی الحجال.
[9] پیغمبر شناخته شده جلد 1 ص 110 نقل بمعنی.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir