گمرکچی

نوع اصطلاح :
عنوان :
گمرکچی
یکی از شیعیان بقصد زیارت قبر آقا و مولا علی(ع)از ایران حرکت کرد تا به گمرک رسید. آن شخصی که مسئول گمرک بود او را خیلی اذیت کرده و بشدت او را کتک زد، مرد شیعه که بسختی مضروب و ناراحت شده بود گفت به نجف می‏روم و از توبه آن حضرت شکایت می‏کنم.
گمرکچی گفت برو و هرچه می‏خواهی بگو، من از کسی ترسی ندارم، مرد شیعه به نجف اشرف رفت و خودش را بقبر مطهر آقا امیرالمؤمنین علی(ع)رسانید و پس از انجام مراسم زیارت با دلی شکسته و گریه کنان عرضکرد یا امیرالمؤمنین باید انتقام مرا از این گمرگچی بگیری.
مرد در طی روز چند بار دیگر بحرم مشرف شد و هر بار خواسته‏اش را تکرار کرد. آن شب در عالم خواب آقائی را دید که بر اسب سفیدی سوار شده بود و صورتش مانند شب چهارده می‏درخشد، حضرت مرد شیعه را به اسم صدا زد. مرد شیعه متوجه حضرت شده و پرسید: شما کیستید؟ حضرت فرمود: من علی(ع) بن ابیطالب هستم. آیا از گمرکچی شکایت داری؟
مرد عرضکرد: بله؛ یا مولای من، او به واسطه دوستی ما بشما مرا به سختی آزار داده و من از شما می‏خواهم که انتقام مرا از او بگیرید.
حضرت فرمود: به خاطر من از گناه او بگذر. مرد عرضکرد: از خطای او نمی‏گذرم، حضرت سه بار فرمایش خود را تکرار کرد و از مرد خواست که گمرکچی را عفو کند، اما در هر بار، مرد با سماجت بسیار برخواسته‏اش اصرار ورزید.
روز بعد، مرد خواب خود را برای زائران تعریف کرد همه گفتند: چون امام فرموده که او را ببخشی، از فرمان امام سرپیچی نکن. بازهم مرد، حرفهای دیگران را قبول نکرد و دوباره بحرم رفت و خواسته‏اش را تکرار کرد.آن شب هم مانند شب قبل امام (ع) در خواب او ظاهر شده و به وی فرمود که از خطای گمرکچی بگذرد. یک بار دیگر مرد حرف امام را نپذیرفت شب سوم، امام به مرد فرمود: او را بمن ببخش زیرا کار خیری کرده است و من می‏خواهم تلافی کنم.
مرد پرسید: ای مولای من این گمرکچی کیست و چه کار خیری کرده است؟ حضرت، اسم او و پدرش و جدش را فرمود و فرمود چند ماه پیش در فلان روز فلان ساعت او با لشکرش از سماوه به سمت بغداد می‏رفت در بین راه چون چشمش به گنبد من افتاد، از اسب پیاده شد و برای من تواضع و احترام کرد و در میان لشکرش پا برهنه حرکت نمود تا اینکه گنبد من از نظرش ناپدید شد. از این جهت او بر ما حقی دارد و تو باید او را عفو کنی و من ضامن می‏شوم که این کار تو را در قیامت تلافی کنم.
مرد از خواب بیدار شد و سجده شکر به جای آورد و سپس به شهر خود مراجعت نمود. در بین راه گمرکچی به او رسید و از او پرسید آیا شکایت مرا به امام کردی؟ مرد پاسخ داد: آری، اما امام ترا بخاطر آن ادب تواضع و احترامی را که به ایشان نموده بودی عفو کرد. سپس ماجرا را بطور دقیق برای او بازگو کرد. وقتی گمرکچی فهمید که خواب درست بود. و مطابق با واقعیت می‏باشد بلند شد، دست و سر و پای مرد شیعه را بوسید و گفت بخدا قسم هر چه که امام فرموده حق و راست است.
سپس گمرکچی از عقیده باطل خود توبه کرد و به مذهب شیعه در آمد و به همین مناسبت تمام زائران را سه روز مهمان کرد، سپس همراه زائران به زیارت قبر امیرالمؤمنین (ع) رفت و در نجف هزار دینار بین فقرای شیعه تقسیم نمود. بدین ترتیب این مرد بخاطر ادب و احترامی که به قبر امیرالمؤمنین (ع) کرده بود، عاقبت بخیر شده و به راه راست هدایت شد.

نبود به پیش تو منفعل، نشود بروز جزا خجل
نگرد هر آنکه بچشم دل، رخ حق نمای تو یا علی(ع)‏

ز جهان من و سر کوی تو، ز مهان من مه روی تو
مِی کشی ز سبوی تو من خاکپای تو یا علی(ع)‏

چه شود روان ز تنم بدر کنم ز دار فنا سفر کنم
همه عیبم و به کَسَمْ نظر نبود سوای تو یا علی(ع)‏

بِولایت گشته عجین گِلم، بکسی نه غیر تو مایلم
نرود محبّتت از دلم بحقّ ولای تو یا علی(ع)‏

منبع : کرامات العلویه، علی(ع) میر خلف زاده‏، نشر مهدی یار
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir