جیفه دینی

نوع اصطلاح :
عنوان :
جیفه دینی
جناب حجة الاسلام والمسلمین آقای شیخ محمد حسن مولوی قندهاری که یکی از علمای زاهد و بزرگوار مشهد مقدّس می‏باشد نقل می‏فرمود: از آقای سید رضا موسوی قندهاری که سیدی فاضل و متقی بود فرمود:
سلطان محمد دائی ایشان شغلش خیاطی و تهیدست و پریشان حال بود. روزی او را بشاش و خندان یافتم پرسیدم چطور است امروز شما را شاد می‏بینم، فرمود آرام باش که می‏خواهم از شادی بمیرم، دیشب از جهت برهنگی بچه‏هایم و نزدیکی ایام عید و پریشانی و فلاکت خودم گریه زیادی کردم و بمولا امیرالمؤمنین علی(ع)خطاب کردم آقا تو شاه مردانی سخی و دست و دل باز روزگاری، گرفتاری‏های مرا می‏بینی، چون خوابیدم دیدم که از دروازه عیدگاه قندهار بیرون رفتم باغی بزرگ دیدم که قلعه‏اش از طلا و نقره بود دری داشت که چندین نفر نزد آن ایستاده بودند.
نزدیک آنها رفتم پرسیدم این باغ کیست؟ گفتند از آن حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)است. التماس کردم که بگذارند داخل شده و بحضور آن حضرت برسم. گفتند فعلاً حضرت رسول خدا(ص) تشریف دارند، بعد اجازه دادند. با خود گفتم اوّل خدمت حضرت پیامبر عزیز اسلام وارد گردم و از ایشان سفارشی بگیرم.
چون خدمت حضرت رسول‏اللّه (ص) رسیدم از پریشانی خود شکایت کردم. حضرت فرمود خدمت آقایت اباالحسن برو. عرضکردم حواله‏ای مرحمت فرمائید. حضرت خطی بمن دادند دو نفر را هم همراهم فرستادند چون خدمت حضرت اباالحسن علی(ع)رسیدم. حضرت فرمود: سلطان محمد کجا بودی؟ گفتم از پریشانی روزگار بشما پناه آورده‏ام و حواله از رسول خدا (ص) دارم.
حضرت حواله را گرفت و خواند و بمن نظر تندی فرمود و بازویم را بفشار گرفت و نزد دیوار باغ آورد و اشاره فرمود، به دیوار، دیوار شکافته شد دالانی تاریک و طولانی نمایان شد و مرا همراه خود برد من سخت ترسیده بودم. اشاره دیگری کرد، روشنائی ظاهر شد پس دری نمایان شد و بوی گندی بشدّت بمشامم رسید حضرت فرمود: داخل شو و هر چه می‏خواهی بردار، داخل شدم دیدم خرابه‏ای است پر از لاشه مردار حضرت بتندی فرمود: زود بردار (لاشه خوارهای زیادی آنجا بود) از ترس مولا دست دراز کردم پای قورباغه مرده‏ای بدست آمد، برداشتم. فرمود: برداشتی؟ عرضکردم بلی.
حضرت فرمود: بیا، در برگشتن دالان روشن بود. در وسط دالان دو دیک پر آب روی اجاق خاموش مانده بود. حضرت علی(ع)فرمود: سلطان محمد چیزی که بدست داری در آب بزن و بیرون آور چون آنرا در آب زدم دیدم طلا شده است. حضرت بمن نگاهی نمود و لکن خشمش کمتر بود.
حضرت فرمود سلطان محمد برای تو صلاح نیست محبت مرا می‏خواهی یا این طلا را؟ عرض کردم محبت شما را!
فرمود: پس آنرا در خرابه بیانداز. بمجرد انداختن از خواب بیدار شدم بوئی بمشامم رسید تا صبح از خوشحالی گریه می‏کردم و شکر خدای را نمودم که محبت آقا علی(ع)را پذیرفتم. پس از این واقعه اضطرار دنیوی سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گردید.

مست تولای توام یا علی(ع)
خاک کف پای توام یا علی(ع)‏

ای لب لعل تو مسیحای من
وی سخنت باعث احیای من‏

روشنی دیده بینای من
نیست کسی غیر تو مولای من‏

مست تولای توام یا علی(ع)
خاک کف پای توام یا علی(ع)‏

دیده به خورشید رخت دوختم
با نگهی سوختن آموختم‏

سوختن آموختم و سوختم
سوختم و نور بر افروختم‏

منبع : کرامات العلویه، علی(ع) میر خلف زاده‏، نشر مهدی یار
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir