این چنین صحرا از قبرها پر می‏شود

نوع اصطلاح :
عنوان :
این چنین صحرا از قبرها پر می‏شود
یحیی ابن هرثمه می‏گوید: متوکل مرا طلب کرد و به من گفت: «سیصد نفر سرباز سوار انتخاب کن که به کوفه بروید! اسباب سفر را تهیه نموده و از طریق صحرا به مدینه بروید و علی بن محمد علیه‏السلام را با اعزاز و احترام نزد من حاضر کنید.» من قبول کرده و روانه شدیم. در اصحاب من یک نفر ناصبی بود، ولی نویسنده‏ی من، شیعه و از دوستان حضرت علی علیه‏السلام بود، و من مذهب حشویه داشتم. آن شخص ناصبی با کاتب من که شیعه بود گفتگوهائی داشتند. من هم برای آنکه راه سبک‏تر شود به صحبت آنها گوش می‏کردم تا اینکه به صحرای وسیعی رسیدم و تقریبا نصف راه را رفته بودیم. ناصبی به نویسنده‏ی من گفت: «آیا این گفته‏ی علی علیه‏السلام نیست که فرموده: «نیست از زمین بقعه‏ای مگر آنکه قبری بوده یا بعدا قبر خواهد شد.» نگاه کن ببین که صحرای به این وسعت، کیست که بمیرد تا این صحرای بی‏پایان پر از قبر شود.»
همراهان از این حرف به آن شیعه خندیدند و او را مسخره کردند تا اینکه وارد شهر مدینه شده خدمت امام هادی علیه‏السلام مشرف شدیم.
من نامه‏ی متوکل را خدمتش تقدیم نمودم. وقتی قرائت کرد، گفت: «من مخالفت نمی‏کنم و می‏آیم.» پس آن روز ما استراحت کردیم. صبح روز بعد باز به خدمت آن حضرت مشرف شدم و آن موقع، ایام تابستان بود. دیدم چند نفر خیاط نشسته‏اند و لباس پشمی ضخیمی در مقابلشان قرار دارد. حضرت به آن خیاطها فرمود: «دسته جمعی در دوختن این لباسها شرکت کنید تا فردا آماده شود.»
بعد رو کرد به من و فرمود: «یحیی بن هرثمه! امروز هر کاری در شهر داری انجام بده که انشاء الله فردا صبح در همین موقع حرکت می‏کنیم.» من از خدمتش بیرون آمدم ولی از آماده کردن آن لباسهای پشمی زمستانی و آن چکمه‏ها و آن کلاه‏ها برای پا و سر، در این هوای گرم تابستان تعجب کرده بودم. پیش خودم حساب می‏کردم که: «فاصله‏ی مدینه و عراق پانزده روز بیشتر نیست و اینجا حجاز است، این لباسها را می‏خواهد چه کند؟! ظاهرا این آقا سفر نکرده و خیال کرده هر سفری احتیاج به چنین لباسهای زمستانی دارد.»
باز تعجب می‏کردم از شیعیانی که اعتقاد به امامت چنین آقائی دارند.
فردا صبح رفتیم، دیدم آن حضرت آماده‏ی سفر شده است، پس به غلامانش فرمود: «از آن لباسها و کلاه‏ها بردارید و سوار شوید.» امروز باز از دیروز بیشتر متعجب شدم. به من فرمود: «ای یحیی! حرکت کن.» من اطاعت کردم و حرکت نمودم. با همان سیصد نفر همراهانم می‏آمدیم تا اینکه به همان صحرا رسیدیم ناگهان ابر سیاهی در آسمان پیدا شد و رعد و برق فراوانی آنجا را فراگرفت و هوا بسیار سرد شد. امام هادی علیه‏السلام به غلامانش دستور داد که لباسهای پشمی و کلاه را بپوشند. و بعد یکدست از آن لباسها را برای من و یکدست را برای نویسنده‏ی من فرستاد. ناگهان چنان تگرگ بر سر ما بارید که هشتاد نفر از همراهان من هلاک شدند و از بین رفتند.
بعد از ساعتی آفتاب شد. امام هادی علیه‏السلام به من فرمود: «ای یحیی! دستور بده که زنده‏ها، مرده‏ها را دفن کنند.» سپس فرمود: «این چنین صحرا پر می‏شود از قبرها.» وقتی دیدم که از ضمائر ما خبر داد، از اسب پائین آمدم و رکابش را بوسیدم، گفتم: «شهادت می‏دهم که نیست معبودی غیر از خداوند و شهادت می‏دهم به اینکه محمد بنده و فرستاده‏ی خداوند است و اینکه شما، خلفا و جانشینان خداوند در روی زمین هستید. ای مولایم! من از مذهب حشویه برگشتم و از دوستان شما شدم.» مرویست که او ملازم خدمت امام علی النقی علیه‏السلام بود تا اینکه به شهادت رسید. [1] .

پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز.

منبع: عجایب و معجزات شگفت‏انگیزی از امام هادی‏؛ واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شمیم گل نرگس چاپ چهارم 1386.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir