نمایان شدن آب در بیابان‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
نمایان شدن آب در بیابان‏
مسعودی از یحیی بن هرثمه نقل می‏کند که گفت:
در راه، معجزات شگفتی از امام هادی علیه‏السلام دیدم، از جمله این که در راه در جایی فرود آمدیم که آب نداشت، اسبان و شتران ما از تشنگی در شرف نابودی قرار گرفته، و جماعتی از اهل مدینه نیز همراه ما بود. امام هادی علیه‏السلام فرمود: گویا در چند میلی اینجا چشمه‏ای سراغ دارم، عرض کردیم، چنانچه تفضل فرمایی، و ما را شتابان به آنجا ببری در خدمتت خواهیم بود، ما را از راه برگرداند، و حدود شش میل راه پیمودیم، ناگاه به دشتی رسیدیم که پر از باغ‏های سرسبز، با چشمه‏ها و درختان و کشتزارها بود، باغبان، و کشاورز، و هیچ کس دیگری نداشت، فرود آمدیم و آب نوشیدیم، و مرکب‏های خود را سیراب کردیم، و تا بعد از عصر آنجا ماندیم، سپس توشه گرفتیم، و سیراب شدیم، و مشک‏ها را پر کردیم، و به راه افتادیم، خیلی دور نشده بودیم که من تشنه شدم، کوزه‏ای نقره‏ای داشتم که آن را به یکی از غلامان خود سپرده بودم، و او آن را به کمر خود می‏بست، از او آب خواستم، دیدم به لکنت افتاد.
متوجه شدم که کوزه را فراموش کرده، و در آن دشت زیبا جاگذاشته است، به اسب تندرو، و رام خود سوار شدم، و تاختم تا به آنجا رسیدم، و دیدم زمینی لم یزرع و خشک و هموار و بی‏حاصلی است که نه آبی دارد، و نه کشتزار، و سبزه و گیاهی، و نیز محل اقامتمان را دیدم، و سرگین ستوران، و پشگل شتران، و خوابگاه آنان را مشاهده کردم، و دیدم کوزه همانجاست که غلام جا گذاشته است، آن را برداشتم و برگشتم، و به غلام چیزی نگفتم، و چون به نزدیک قطار شتران و کاروان رسیدم دیدم حضرت علیه‏السلام، ایستاده و منتظر من است، تبسم فرمود، و چیزی نگفت، من نیز چیزی نگفتم جز اینکه پرسید: کوزه را پیدا کردی؟ عرض کردم: آری.
راوندی از ابومحمد بصری نقل می‏کند که: با ابوعباس درباره امام هادی علیه‏السلام صحبت می‏کردیم که گفت: ابامحمد! من عقیده‏ای به ولایت اهل بیت علیهم‏السلام نداشتم، و برادرم، و همه کسانی را که این عقیده را داشتند بسیار بد و ناسزا می‏گفتم، تا اینکه جزو آن نمایندگانی شدم که متوکل برای احضار حضرت علیه‏السلام به مدینه فرستاد، ما به مدینه آمدیم، و چون [با ما] بیرون آمد، و در یکی از راهها قرار گرفتیم، و منزلی را که تابستانی و بسیار گرم بود پیمودیم، و از او خواستیم که فرود آید، فرمود: نه. پس گرسنه و تشنه به راه افتادیم، و چون در یک سرزمین خشک و بی‏آب و علف که هیچگونه سایه و آبی برای استراحت نداشت، گرما و تشنگی و گرسنگی شدت یافت، چشم به حضرت علیه‏السلام دوختیم. فرمود: چگونه‏اید؟ به گمانم گرسنه و تشنه‏اید؟ عرض کردیم! آری آقاجان! سوگند به خدا از پا درآمدیم.
فرمود: فرود آیید تا استراحت کنید، و بخورید و بیاشامید.
من از سخن او در این صحرای خشک تفتیده که هیچ وسیله آسایش، و آب و سایه‏ای نداشت تعجب کردم. باز فرمود: چرا فرود نمی‏آیید که استراحت کنید؟ پس شتابان سراغ شتران رفتم تا آنان را بخوابانم، ناگاه دو درخت بزرگ دیدم که بسیاری از مردم را در سایه خود جا می‏دهند، من آنجا را می‏شناختم، سرزمینی بود که هیچ سبزه و آبادی نداشت، و ناگاه چشمه‏ای را دیدم که گواراترین و خنک‏ترین آب از آن جاری بود، پس فرود آمدیم، و خوردیم و آشامیدیم و استراحت کردیم، با اینکه در میان ما کسانی بودند که بارها آن راه را رفته بودند [، و در آنجا هیچ اثری از آب و درخت ندیده بودند]. در این هنگام، شگفتی‏ها در دلم افتاد و به امام علیه‏السلام، چشم دوختم و زمانی دراز درباره او اندیشیدم، و چون نگاهم به او می‏افتاد تبسم می‏فرمود و از من رو برمی‏گرداند. با خود گفتم: سوگند به خدا! من باید [بیازمایم و] به آن پی ببریم، پس پشت درخت آمدم، و شمشیرم را زیر خاک کردم، و دو سنگ بر روی آن نهادم، و از آنجا بیرون رفتم و آماده نماز شدم. پس امام علیه‏السلام فرمود: آیا استراحت کردید؟ عرض کردیم: آری. فرمود: پس به نام خدا کوچ کنید. ما کوچ کردیم، و چون ساعتی راه رفتیم، من برگشتم و آمدم به همانجا، دیدم شمشیر و نشانه‏ها هست، اما [هیچ اثری از درخت و آب نیست] گویی که خدا هیچ درخت و آب و سایه و نمی، در آنجا نیافریده است، در حیرت شدم، و دست به آسمان بلند کردم، و از خدا خواستم محبت و ایمان و معرفت مرا به او پایدار بدارد، و شمشیر را برداشتم، و به کاروان پیوستم، امام علیه‏السلام رو به من کرد و فرمود: اباعباس! کار من بود؟ عرض کردم: آری سرورم! من در شک بودم، ولی اینک، با [ایمان و معرفت و محبت به] تو از بی‏نیازترین مردم در دنیا و آخرت هستم. فرمود: [آری] چنین است، ایشان [یعنی شیعیان ما]، معین و شناخته شده‏اند، نه کسی فزون می‏شود، و نه کسی کم [، و تو نیز از ایشانی].
ابن‏حمزه از یحیی بن هرثمه نقل می‏کند که گفت: در خلافت متوکل، از مدینه تا سامرا در خدمت امام هادی علیه‏السلام بودم، چون بخشی از راه را پیمودیم، سخت تشنه شدیم، و ما و مردم در این باره صحبت می‏کردیم که امام هادی علیه‏السلام فرمود: هم اینک به آب گوارایی می‏رسیم و می‏نوشیم. چندان راه نرفته بودیم که به زیر درختی که از آن آب گوارای خنک می‏جوشید رسیدیم، فرود آمدیم و سیراب شدیم، و آب با خود برداشتیم و کوچ کردیم، و من شمشیرم را به آن درخت آویختم، و آن را فراموش کردم، و چون کمی راه پیمودیم به یاد آوردم، به غلام خود گفتم: برگرد و شمشیرم را بیاور، غلام، دوان دوان رفت، و شمشیر را پیدا کرد و با خود برداشت و شگفت زده برگشت، پرسیدم، چرا شگفت زده‏ای؟ گفت: من به سوی آن درخت برگشتم، و شمشیر را آویزان یافتم، ولی نه چشمه‏ای بود، و نه آبی، و نه درختی. من پس از این خبر، نزد امام هادی علیه‏السلام آمدم، و به او گزارش کردم، فرمود: سوگند یاد کن که این را به کسی [از همراهان] نگویی. عرض کردم: آری.


روی المسعودی:
عن یحیی بن هرثمة قال: رأیت من دلائل أبی‏الحسن علیه‏السلام الأعاجیب فی طریقنا، منها، أنا نزلنا منزلا لا ماء فیه فأشفینا دوابنا و جمالنا من العطش علی التلف، و کان معنا جماعة و قوم قد تبعونا من أهل المدینة، فقال ابوالحسن علیه‏السلام:
کأنی أعرف علی أمیال موضع ماء، فقلنا له: ان نشطت و تفضلت، عدلت بنا الیه و کنا معک، فعدل بنا عن الطریق فسرنا نحو ستة أمیال فأشرفنا علی واد کأنه زهو الریاض، فیه عیون و أشجار و زروع، و لیس فیها زراع و لا فلاح و لا أحد من الناس، فنزلنا و شربنا و سقینا دوابنا، و أقمنا الی بعد العصر، ثم تزودنا و ارتوینا، و ما معنا من القرب، ورحنا راحلین.
فلم نبعد أن عطشت وکان لی مع بعض غلمانی کوز فضة یشده فی منطقته، و قد استسقیته فلجلج لسانه بالکلام و نظرت فاذا هو قد أنسی الکوز فی المنزل الذی کنا فیه، فرجعت أضرب بالسوط علی فرسی [1] لی جواد سریع واغد السیر حتی أشرفت علی الوادی، فرأیته جدبا یابسا قاعا محلا، لا ماء و لا زرع و لا خضرة، و رأیت موضع رحالنا و رؤث دوابنا و بعر الجمال و مناخاتهم، و الکوز موضوع فی موضعه الذی ترکه الغلام.
فأخذته و انصرفت و لم أعرفه شیئا من الخبر، فلما قربت من القطر و العسکر وجدته علیه‏السلام واقفا ینتظرنی، فتبسم و لم یقل شیئا، و لا قلت له سوی ما سأل من وجود الکوز، فأعلمته أنی وجدته [2] .
قال الراوندی: روی أبومحمد البصری، عن أبی‏العباس خال شبل، کاتب ابراهیم بن محمد، قال: کنا أجرینا ذکر أبی‏الحسن علیه‏السلام فقال لی: یا أبامحمد! لم أکن فی شی‏ء من هذا الأمر و کنت أعیب علی أخی و علی أهل هذا القول عیبا شدیدا بالذم و الشتم الی أن کنت الوفد الذین أوفد المتوکل الی المدینة فی احضار أبی‏الحسن علیه‏السلام، فخرجنا الی المدینة.
فلما خرج وصرنا فی بعض الطریق طوینا المنزل، و کان یوما صائفا شدید الحر فسألناه أن ینزل؟
فقال: لا، فخرجنا و لم نطعم و لم نشرب، فلما اشتد الحر و الجوع و العطش فینا و نحن اذ ذاک فی أرض ملساء، لا نری شیئا و لا ظل و لا ماء نستریح الیه، فجعلنا نشخص بأبصارنا نحوه.
فقال: ما لکم أحسبکم جیاعا، و قد عطشتم، فقلنا: ای، والله! و قد عیینا یا سیدنا!
قال: عرسوا، و کلوا، و اشربوا. فتعجبت من قوله، و نحن فی صحراء ملساء لا نری فیها شیئا نستریح الیه و لا نری ماء و لا ظلا، قال: ما لکم عرسوا، فابتدرت الی القطار لأنیخ، ثم التفت اذا أنا بشجرتین عظیمتین یستظل تحتهما عالم من الناس، و انی لأعرف موضعهما أنه أرض براح قفر، و اذا أنا بعین تسیح علی وجه الأرض، أعذب ماء و أبرده، فنزلنا و أکلنا و شربنا و استرحنا، و ان فینا من سلک ذلک الطریق مرارا. فوقع فی قلبی ذلک الوقت أعاجیب، و جعلت أحد النظر الیه و أتأمله طویلا و اذا نظرت الیه تبسم و زوی وجهه عنی. فقلت فی نفسی: والله! لأعرفن هذا کیف هو؟ فأتیت من وراء الشجرة، فدفنت سیفی و وضعت علیه حجرین، و تغوطت فی ذلک الموضع، و تهیأت للصلاة.
فقال أبوالحسن علیه‏السلام: استرحتم؟
قلنا: نعم.
قال: فارتحلوا علی اسم الله، فارتحلنا.
فلما أن سرنا ساعة رجعت علی الأثر، فأتیت الموضع فوجدت الأثر و السیف کما وضعت و العلامة، و کأن الله لم یخلق [ثم] شجرة و لا ماء و ظلالا و لا بللا، فتعجبت من ذلک و رفعت یدی الی السماء، فسألت الله بالثبات علی المحبة و الایمان به، و المعرفة منه، و أخذت الأثر و لحقت القوم، فالتفت الی أبوالحسن علیه‏السلام و قال: یا أباالعباس فعلتها؟
قلت: نعم یا سیدی! لقد کنت شاکا، و لقد أصبحت و أنا عند نفسی من أغنی الناس بک فی الدنیا و الآخرة. فقال: هو کذلک، هم معدودون معلومون، لا یزید رجل، و لا ینقص رجل [3] .
روی ابن‏حمزة: عن یحیی بن هرثمة، قال: أنا صحبت أباالحسن علیه‏السلام من المدینة الی سر من رأی فی خلافة المتوکل، فلما صرنا ببعض الطریق عطشنا عطشا شدیدا، فتکلمنا، و تکلم الناس فی ذلک، فقال أبوالحسن علیه‏السلام: ألآن نصیر الی ماء عذب فنشربه.
فما سرنا الا قلیلا حتی صرنا الی تحت شجرة، ینبع منها ماء عذب بارد، فنزلنا علیه و ارتوینا و حملنا معنا و ارتحلنا، و کنت علقت سیفی علی الشجرة فنسیته.
فلما صرت غیر بعید فی بعض الطریق ذکرته، فقلت لغلامی: ارجع حتی تأتینی بالسیف، فمر الغلام رکضا، فوجد السیف و حمله و رجع متحیرا، فسألته عن ذلک؟ فقال لی: انی رجعت الی الشجرة، فوجدت السیف معلقا علیها، و لا عین و لا ماء و لا شجر، فعرفت الخبر، فصرت الی أبی‏الحسن علیه‏السلام فأخبرته بذلک، فقال: احلف أن لا تذکر ذلک لأحد؟ فقلت: نعم [4] .

پی نوشت ها:
[1] کذا فی المصدر، و لعل الصواب: فرس.
[2] اثبات الوصیة: 225.
[3] الخرائج و الجرائح 1: 415 ح 20، اثبات الهداة 6: 250 ح 47، بحارالأنوار 50: 156 ح 45، مدینة المعاجز 7: 486 ح 61.
[4] الثاقب فی المناقب 531 ح 466، مدینة المعاجز 7: 492 ح 64.

منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir