آگاهی امام هادی از حوادث آینده‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
آگاهی امام هادی از حوادث آینده‏
راوندی از یحیی بن هرثمه نقل می‏کند که گفت:
متوکل مرا خواست، و گفت: سیصد نفر از هر که می‏خواهی انتخاب کن، بروید به کوفه، در آنجا بارهای خود را بگذارید، و از راه صحرا به مدینه بروید، و علی بن محمد بن الرضا علیهماالسلام را با احترام و تجلیل بیاورید. من به دستور او عمل کردم و بیرون رفتیم، در میان همراهانم فرماندهی از خوارج [1] ، و نویسنده‏ای از شیعه بود، و خود نیز حشوی [2] مذهب بودم، آن خارجی با آن نویسنده مناظره می‏کردند، و با این کار، پیمودن راه برای من آسان می‏شد، چون نصف راه را پیمودیم، خارجی به نویسنده گفت: آیا این سخن، فرموده مولای شما علی بن ابی‏طالب نیست که: هیچ قطعه‏ای از زمین نیست مگر آنکه قبر است، یا در آینده قبر خواهد شد؟ به این صحرا بنگر، اینجا کیست که بمیرد تا چنانکه می‏پندارید خدای سبحان آن را پر از قبر کند؟
من از نویسنده پرسیدم: آیا این سخن شما است؟ گفت: آری. گفتم: او راست می‏گوید، در این صحرای بزرگ کیست که بمیرد تا پر از قبر شود؟ و مدتی خندیدیم که نویسنده به دست ما شکست خورده است. رفتیم تا به مدینه رسیدیم، من به در خانه امام هادی علیه‏السلام رفتم، و داخل شدم، امام علیه‏السلام نامه متوکل را خواند، و فرمود: من حرفی ندارم، بفرمایید.
چون فردا خدمتش رسیدم، تابستان بسیار گرمی بود دیدم نزد حضرت علیه‏السلام، خیاطی است که برای حضرت علیه‏السلام و غلامانش لباس‏های کلفت [و زمستانی] می‏برد، به خیاط فرمود: خیاط ها را جمع کن، و همین امروز لباس‏ها را بدوز، و فردا همین وقت برایم بیاور، سپس رو به من کرد و فرمود: یحیی! امروز کارهای خود را در مدینه انجام دهید، و فردا همین وقت، کاروان را حرکت ده.
من از نزد او بیرون آمدم در حالی که از لباس‏های زمستانی در شگفت بودم، با خود گفتم: تابستان است و گرمای حجاز، و مسافت میان ما و عراق، ده روز [بیش نیست]، این لباس‏ها را چه کار دارد؟! سپس با خود گفتم: این کسی است که مسافرت نکرده، خیال می‏کند، در هر سفری این‏ها لازم است، و من در شگفتم از رافضه که چنین کسی را امام می‏دانند.
فردای آن روز همان ساعت آمدم، دیدم لباس‏ها آماده است، به غلامان خود گفت: بروید داخل، و لباده و کلاه‏ها را نیز بردارید. سپس فرمود: یحیی! حرکت کن. من با خود گفتم: این از اولی شگفت‏تر است، آیا می‏ترسد که در راه، زمستان فرارسد که لباده و کلاه‏ها را برمی‏دارد؟
به راه افتادیم در حالی که من فهم او را ناچیز می‏شمردم، رفتیم تا به آن جایی که درباره قبرها بحث می‏کردیم رسیدیم، ناگاه، ابر سیاه [پرباری] بالا آمد، و با رعد و برق، بالای سر ما قرار گرفت، و همچون پاره سنگ، تگرگ بارید، امام علیه‏السلام و غلامانش آن لباس‏های ضخیم، و لباده‏ها را پوشیدند، و کلاه بر سر نهادند، و به غلامان خود فرمود: به یحیی یک لباده، و به نویسنده هم یک کلاه بدهید. ما دور هم جمع شدیم، و تگرگ بر ما باریدن گرفت تا هشتاد نفر از همراهانم را کشت، سپس برطرف شد و گرما برگشت. امام علیه‏السلام به من فرمود: یحیی! پیاده شو، و با همراهان باقیمانده خود، این مردها را دفن کن.
سپس فرمود: خدا اینگونه این صحرا را پر از قبر می‏کند.
از اسبم پیاده شدم، و به سوی حضرت علیه‏السلام دویدم، و رکاب و پایش را بوسیدم، و گفتم: من شهادت می‏دهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست، و محمد، بنده و فرستاده اوست، و شما [خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله]، جانشینان او در زمین هستید، مولایم! من کافر بودم، اینک به دست تو اسلام آوردم. و من شیعه شدم، و در خدمت حضرت علیه‏السلام بودم تا درگذشت.
ابن شهرآشوب می‏گوید: متوکل، عتاب بن ابی‏عتاب را به مدینه فرستاد تا امام هادی علیه‏السلام را به سامرا بیاورد، شیعیان می‏گفتند که حضرت علیه‏السلام، غیب می‏داند، و عتاب تردید داشت، چون از مدینه جدا شدند دید که حضرت علیه‏السلام، لباده پوشیده است، با اینکه آسمان، صاف [، و فصل تابستان، و هوا گرم] بود، چیزی نگذشت که آسمان ابری شد، و [تگرگ] باریدن گرفت. عتاب گفت: این یک نشانه. چون به شط قاطول رسیدند، حضرت علیه‏السلام او را پریشان خاطر دید، فرمود: ابا احمد! چرا آشفته‏ای؟ گفت: آشفتگیم به خاطر حوائجی است که از امیر خواسته‏ام، فرمود: حوائجت برآورده شده است. چیزی نگذشت که بشارت آوردند: حوائجت برآورده شد. عتاب گفت: مردم می‏گویند تو غیب می‏دانی، و من به دو مورد آن پی بردم.

قال الراوندی:
روی عن یحیی بن هرثمة، قال: دعانی المتوکل فقال: اختر ثلاثمائة رجل ممن ترید و اخرجوا الی الکوفة فخلفوا أثقالکم فیها، و اخرجوا علی طریق البادیة الی المدینة فأحضروا علی بن محمد بن الرضا علیهم‏السلام الی عندی مکرما معظما مبجلا.
قال: ففعلت و خرجنا، و کان فی أصحابی قائد من الشراة [3] ، و کان لی کاتب یتشیع، و أنا علی مذهب الحشویة [4] ، و کان ذلک الشاری یناظر ذلک الکاتب، و کنت أستریح الی مناظرتهما لقطع الطریق. فلما صرنا الی وسط الطریق قال الشاری للکاتب: ألیس من قول صاحبکم علی بن أبی‏طالب: انه لیس من الأرض بقعة الا و هی قبر، أو ستکون قبرا، فانظر الی هذه البریة أین من یموت فیها حتی یملأها الله قبورا، کما تزعمون؟
قال: فقلت للکاتب: أهذا من قولکم؟ قال: نعم، قلت: صدق أین من یموت فی هذه البریة العظیمة حتی تمتلی قبورا، و تضاحکنا ساعة اذ انخذل الکاتب فی أیدینا.
قال: وسرنا حتی دخلنا المدینة، فقصدت باب أبی‏الحسن علی بن محمد بن الرضا علیهم‏السلام فدخلت الیه، فقرأ کتاب المتوکل فقال: انزلوا، و لیس من جهتی خلاف.
قال: فلما صرت الیه من الغد، وکنا فی تموز أشد ما یکون من الحر، فاذا بین یدیه خیاط و هو یقطع من ثیاب غلاظ خفاتین [5] له و لغلمانه، ثم قال للخیاط: أجمع علیها جماعة من الخیاطین، و اعمد علی الفراغ منها یومک هذا، وبکر بها الی فی هذا الوقت، ثم نظر الی و قال: یا یحیی! اقضوا وطرکم من المدینة فی هذا الیوم، و اعمل علی الرحیل غدا فی هذا الوقت.
قال: فخرجت من عنده و أنا أتعجب منه من الخفاتین، و أقول فی نفسی: نحن فی تموز وحر الحجاز، و انما بیننا و بین العراق مسیرة عشرة أیام، فما یصنع بهذه الثیاب، ثم قلت فی نفسی: هذا رجل لم یسافر و هو یقدر أن کل سفر یحتاج فیه الی هذه الثیاب، و أتعجب من الرافضة حیث یقولون بامامة هذا مع فهمه هذا.
فعدت الیه فی الغد فی ذلک الوقت، فاذا الثیاب قد أحضرت فقال لغلمانه: ادخلوا، وخذوا لنا معکم لبابید و برانس، ثم قال: ارحل، یا یحیی! فقلت فی نفسی: و هذا أعجب من الأول، أیخاف أن یلحقنا الشتاء فی الطریق حتی أخذ معه اللبابید و البرانس!
فخرجت و أنا أستصغر فهمه، فسرنا حتی وصلنا الی موضع المناظرة فی القبور، ارتفعت سحابة، و اسودت و أرعدت و أبرقت حتی اذا صارت علی رؤوسنا أرسلت علینا بردا مثل الصخور، و قد شد علی نفسه و علی غلمانه الخفاتین، و لبسوا اللبابید و البرانس، و قال لغلمانه: ادفعوا الی یحیی لبادة، و الی الکاتب برنسا.
و تجمعنا و البرد یأخذنا حتی قتل من أصحابی ثمانین رجلا، و زالت و رجع الحر کما کان.
فقال لی: یا یحیی! انزل أنت و من بقی من أصحابک، لیدفن من قد مات من أصحابک، ثم قال: فهکذا یملأ الله هذه البریة قبورا.
قال یحیی: فرمیت بنفسی عن دابتی و عدوت الیه فقبلت رکابه و رجله، و قلت: أنا أشهد أن لا اله الا الله، و أن محمدا عبده و رسوله و أنکم خلفاء الله فی أرضه، و قد کنت کافرا، و اننی الآن قد أسلمت علی یدیک یا مولای! قال یحیی: و تشیعت و لزمت خدمته الی أن مضی [6] .
قال ابن شهرآشوب: وجه المتوکل عتاب بن أبی‏عتاب الی المدینة یحمل علی بن محمد الی سر من رأی، و کانت الشیعة یتحدثون أنه یعلم الغیب، فکان فی نفس عتاب من هذا شی‏ء، فلما فصل من المدینة رآه و قد لبس لبادة و السماء صاحیة، فما کان أسرع من أن تغیمت و أمطرت و قال عتاب: هذا واحد. ثم لما وافی شط القاطول، رآه مقلق القلب، فقال له: ما لک یا أبا أحمد؟! فقال: قلبی مقلق بحوائج التمستها من أمیرالمؤمنین، قال له: فان حوائجک قد قضیت، فما کان بأسرع من أن جاءته البشارات بقضاء حوائجه، قال: الناس یقولون: انک تعلم الغیب، و قد تبینت من ذلک خلتین [7] .

پی نوشت ها:
[1] خوارج: نام فرقه‏ایست از مسلمانان که پس از جنگ صفین و مسئله حکمیت [که خود بر امیرمؤمنان علیه‏السلام تحمیل کردند] به مخالفت علی علیه‏السلام برخاستند.
[2] حشویه: ظاهر گرایان افراطی که به معنی ظاهری آیات و روایات - هر چند مختلف و ناسازگار، و یا دال بر جسمانیت خدا - عمل می‏کردند.
[3] الشراة: الخوارج، (مجمع البحرین - شری).
[4] الحشویة: طائفة من أصحاب الحدیث، تمسکوا بالظاهر.
[5] یحتمل کونه: «الخفتان» کما فی هامش المصدر، و هی ضرب من الثیاب (فارسیة). المنجد: 188، (خفت).
[6] الخرائج و الجرائح 1: 393 ح 2، الثاقب فی المناقب: 551 ح 12، بحارالأنوار 50: 142 ح 27، الامام الهادی علیه‏السلام من المهد الی اللحد: 440.
[7] المناقب 4: 413، بحارالأنوار 50: 173 ح 53، و 80: 117 ح 5، مدینة المعاجز 7: 505 ح 78.

منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir