آگاهی از آمدن باران‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
آگاهی از آمدن باران‏
مجلسی رحمه الله از کتاب عتیق غروی، با سند از علی بن یقطین اهوازی نقل می‏کند که گفت: من عقائد معتزله را داشتم، و از امامت امام هادی علیه‏السلام چیزهایی می‏شنیدم که مسخره‏ام می‏آمد، و نمی‏پذیرفتم، وضعم وادارم کرد تا برای دیدار خلیفه به سامرا بروم،
رفتم، و چون [مصادف با] ایامی بود که خلیفه با مردم قرار داشت تا سواره به صحرا روند، فردای آن روز مردم با لباس‏های نازک و بدن نما، و باد بزن به دست بیرون آمدند، و امام هادی علیه‏السلام با لباس زمستانی و لباده و کلاه بیرون آمد در حالی که بر زین خود سپری بلند، و دم اسبش را گره زده بود. مردم حضرت علیه‏السلام را مسخره می‏کردند، و حضرت علیه‏السلام می‏فرمود: آگاه باشید، «موعد آن‏ها صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟» چون به وسط صحرا رسیدند و از میان آن دو باغ گذشتند، ابری برخاست، و آسمان به شدت باریدن گرفت، اسب‏ها تا زانو به گل فرو رفتند، و دم‏های آن‏ها آلوده شد، پس آنان، در بدترین هیئت [، خیس و آلوده] برگشتند، و امام هادی علیه‏السلام در بهترین هیئت، و آنچه به آنان رسید، به ایشان نرسید.
با خود گفتم: اگر خدای سبحان از این راز آگاهش کرده، پس او حجت خداست.
سپس زیر سقفی رفت، و چون نزدیک شد، سه بار کلاه خود را برداشت، و بر قسمت جلو و برآمده زین گذاشت، و به من [که در دلم از پی حکم عرق جنب از حرام بودم]، رو کرد و فرمود: اگر از حلال باشد، نماز در آن لباس جایز است، و اگر از حرام باشد، نماز در آن جایز نیست. پس به او ایمان آوردم و به فضیلتش اعتراف کردم، و ملتزم رکابش شدم.
ابن‏حمزه از طیب بن محمد نقل می‏کند که گفت: روزی متوکل سوار شد [که به صحرا رود]، مردم نیز پشت سرش بودند، آل ابی‏طالب نزد امام هادی علیه‏السلام رفتند تا در رکاب او باشند، و امام علیه‏السلام در یک روز بسیار گرم تابستانی، که آسمان، صاف و بی‏ابر بود بیرون آمد در حالی که دم اسبش گره خورده، و زین آن چرمی بلند، و خود کلاه و لباس بارانی پوشیده بود. زید بن موسی بن جعفر به جماعت آل ابی‏طالب گفت: به این مرد بنگرید که در چنین روزی گویی که در وسط زمستان بیرون می‏آید! همه به راه افتادند، از پل عبور نکرده بودند که آسمان ابری شد، و همچون دهان مشک، باران بارید، لباس همه خیس شد [به جز امام هادی علیه‏السلام]، زید بن موسی به امام علیه‏السلام نزدیک شد، و گفت: سرورم! تو که می‏دانستی آسمان باران می‏بارد، چرا به ما نفرمودی؟ نابود شدیم!
مجلسی رحمه الله با سند، از یحیی بن هرثمه نقل می‏کند که گفت:
متوکل مرا به مدینه فرستاد تا امام هادی علیه‏السلام را به خاطر بدگویی که از او شده بود، به سامرا بیاورم، چون به مدینه رفتم، مردمش، چنان فریاد و شیون کردند که نشنیده بودم، آنان را آرام کردم، و سوگند خوردم که مأمور نیستم به او بدی برسانم، و خانه حضرت علیه‏السلام را تفتیش کردم و چیزی جز قرآن و دعا و همانند این‏ها نیافتم.
پس او را به راه انداختم، و خود خدمت به او را به عهده گرفتم، و با او خوشرفتاری کردم، در بین راه، روزی که آسمان صاف، و آفتاب، تابان بود، دیدم سوار شد در حالی که لباس بارانی پوشیده، و دم اسب خود را گره زده است. از کار او تعجب کردیم. چیزی نگذشت که ابری آسمان را پوشاند، و به شدت باران آمد، و ما خیلی در سختی افتادیم.
حضرت علیه‏السلام، رو به من کرد و فرمود: می‏دانم آنچه دیدی نپذیرفتی، و [سپس] گمان کردی که من چیزی می‏دانم که تو نمی‏دانی، چنان نیست که پنداشتی، بلکه من در صحرا بزرگ شده‏ام، و آن بادهایی را که از پی آن‏ها باران است می‏شناسم، از این رو خود را آماده کردم.
و چون به بغداد رسیدم نزد اسحاق به ابراهیم طاهری که در آنجا بود رفتم، گفت: یحیی! این مرد، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و متوکل کسی است که خود می‏شناسی، اگر متوکل را تحریک کنی، او را به قتل می‏رساند، و رسول خدا صلی الله علیه و آله دشمن تو خواهد بود. گفتم: سوگند به خدا از او جز نیکی ندیده‏ام. و به سامرا وارد شدم و نزد وصیف ترکی که از یارانش بودم رفتم، گفت: سوگند به خدا اگر از سر این مرد، مویی کم شود، خودم خونخواهش خواهم بود، من از سخن این دو نفر تعجب کردم، و همه آنچه از خوبی و تعریف که درباره حضرت علیه‏السلام می‏دانستم، و شنیده بودم به متوکل گفتم، متوکل نیز با تجلیل و احترام از حضرت علیه‏السلام پذیرایی کرد.
و نیز از علی بن مهزیار نقل می‏کند که گفت: به سامرا وارد شدم در حالی که شک در امامت [امام هادی علیه‏السلام] داشتم، خلیفه را دیدم که در یک روز بهاری به شکار می‏رود، هوا گرم بود، و مردم لباس تابستانی پوشیده بودند، امام هادی علیه‏السلام لباده پوشیده بود، و بر روی اسب خود پوشش نمدی انداخته، دم اسب خود را گره زده بود، مردم تعجب می‏کردند و می‏گفتند: آیا این مدنی را نمی‏بینید که با خود چه کرده است؟! و من با خود گفتم: اگر این امام بود، این کار را نمی‏کرد. چون مردم به صحرا رسیدند چیزی نگذشت که ابری بزرگ برخاست، و سیل آسا باران آمد، همه خیس و غرق در باران شدند، ولی امام از میان آن همه سالم ماند، با خود گفتم: گویا او امام باشد. سپس گفتم: می‏خواهم از او درباره لباس آلوده به عرق جنابت بپرسم، اگر نقاب از چهره برگرفت امام است، و چون نزدیک من شد، نقاب از چهره برگرفت و گفت: اگر در لباس، عرق جنب از حرام باشد نماز در آن جایز نیست، و اگر عرق جنب از حلال باشد، نماز در آن، جایز است. پس دیگر در امام او شکی برایم باقی نماند.


روی المجلسی:
عن کتاب «العتیق الغروی» أبوالفتح غازی بن محمد الطرائفی، عن علی بن عبدالله المیمونی، عن محمد بن علی بن معمر، عن علی بن یقطین بن موسی الأهوازی قال: کنت رجلا أذهب مذاهب المعتزلة، و کان یبلغنی من أمر أبی‏الحسن علی بن محمد علیهماالسلام ما أستهزی به و لا أقبله، فدعتنی الحال الی دخولی بسر من رأی للقاء السلطان فدخلتها، فلما کان یوم وعد السلطان الناس أن یرکبوا الی المیدان. فلما کان من غد رکب الناس فی غلائل القصب، بأیدیهم المراوح، و رکب أبوالحسن علیه‏السلام فی زی الشتاء، و علیه لباد و برنس، و علی سرجه تجفاف طویل، و قد عقد ذنب دابته، و الناس یهزءون به، و هو یقول: ألا (ان موعدهم الصبح ألیس الصبح بقریب) [1] . فلما توسطوا الصحراء و جازوا بین الحائطین ارتفعت سحابة، و أرخت السماء عزالیها، و خاضت الدواب الی رکبها فی الطین، و لوثتهم أذنابها، فرجعوا فی أقبح زی، و رجع أبوالحسن علیه‏السلام فی أحسن زی، و لم یصبه شی‏ء مما أصابهم. فقلت: ان کان الله عزوجل أطلعه علی هذا السر فهو حجة. ثم أنه لجأ الی بعض السقائف، فلما قرب نحی البرنس، و جعله علی قربوس سرجه ثلاث مرات، ثم التفت الی و قال: ان کان من حلال فالصلاة فی الثوب حلال، و ان کان من حرام فالصلاة فی الثوب حرام، فصدقته و قلت بفضله و لزمته [2] .
روی ابن‏حمزة: عن الطیب بن محمد بن الحسن بن شمون قال: رکب المتوکل ذات یوم، و خلفه الناس، و رکب آل أبی‏طالب الی أبی‏الحسن علیه‏السلام لیرکبوا برکوبه، فخرج فی یوم صائف شدید الحر، و السماء صافیة ما فیها غیم، و هو علیه‏السلام معقود ذنب الدابة بسرج جلود طویل، و علیه ممطر و برنس. فقال زید بن موسی بن جعفر لجماعة آل أبی‏طالب: انظروا الی هذا الرجل یخرج مثل هذا الیوم، کأنه وسط الشتاء، قال: فساروا جمیعا فما جاوزوا الجسر و لا خرجوا عنه حتی تغیمت السماء و أرخت عزالیها کأفواه القرب، و ابتلت ثیاب الناس، فدنا منه زید بن موسی بن جعفر و قال: یا سیدی! أنت قد علمت أن السماء قد تمطر، فهلا أعلمتنا، فقد هلکنا و عطبنا [3] .
روی المجلسی: عن المسعودی، حدثنا ابن أبی‏الأزهر، عن القاسم بن أبی‏عباد، عن یحیی بن هرثمة قال: وجهنی المتوکل الی المدینة لاشخاص علی بن محمد بن علی بن موسی علیهم‏السلام لشی‏ء بلغه عنه، فلما صرت الیها ضج أهلها وعجوا ضجیجا و عجیجا ما سمعت مثله، فجعلت أسکنهم و أحلف أنی لم أؤمر فیه بمکروه، و فتشت منزله، فلم أصب فیه الا مصاحف، و دعاء، و ما أشبه ذلک.
فأشخصته و تولیت خدمته و أحسنت عشرته، فبینا أنا فی یوم من الأیام و السماء صاحیة، و الشمس طالعة اذا رکب، و علیه ممطر قد عقد ذنب دابته، فتعجبت من فعله، فلم یکن من ذلک الا هنیئة حتی جاءت سحابة، فأرخت عزالیها، و نالنا من المطر أمر عظیم جدا.
فالتفت الی فقال: أنا أعلم أنک أنکرت ما رأیت، و توهمت أنی أعلم من الأمر ما لم تعلم، و لیس ذلک کما ظننت، و لکنی نشأت بالبادیة، فأنا أعرف الریاح التی تکون فی عقبها المطر، فتأهبت لذلک. فلما قدمت الی مدینة السلام بدأت باسحاق بن ابراهیم الطاهری، و کان علی بغداد، فقال: یا یحیی! ان هذا الرجل قد ولده رسول الله صلی الله علیه و آله، و المتوکل من تعلم، و ان حرضته علیه قتله، و کان رسول الله صلی الله علیه و آله خصمک.
فقلت: والله ما وقفت منه الا علی أمر جمیل، فصرت الی سامراء فبدأت بوصیف الترکی و کنت من أصحابه، فقال لی: والله! لئن سقط من رأس هذا الرجل شعرة لا یکون الطالب بها غیری، فتعجبت من قولهما و عرفت المتوکل ما وقفت علیه من أمره و سمعته من الثناء، فأحسن جائزته و أظهر بره و تکرمته [4] .
و قال أیضا: «المعتمد فی الأصول» قال علی بن مهزیار: وردت العسکر، و أنا شاک فی الامامة، فرأیت السلطان قد خرج الی الصید فی یوم من الربیع، الا أنه صائف و الناس علیهم ثیاب الصیف، و علی أبی‏الحسن علیه‏السلام لبادة و علی فرسه تجفاف لبود، و قد عقد ذنب الفرس، و الناس یتعجبون منه و یقولون: ألا ترون الی هذا المدنی، و ما قد فعل بنفسه؟ فقلت فی نفسی: لو کان هذا اماما ما فعل هذا.
فلما خرج الناس الی الصحراء لم یلبثوا [الا] أن ارتفعت سحابة عظیمة هطلت، فلم یبق أحد الا ابتل حتی غرق بالمطر، وعاد علیه‏السلام و هو سالم من جمیعه، فقلت فی نفسی: یوشک أن یکون هو الامام، ثم قلت: أرید أن أسأله عن الجنب اذا عرق فی الثوب، فقلت فی نفسی: ان کشف وجهه فهو الامام، فلما قرب منی کشف وجهه، ثم قال: ان کان عرق الجنب فی الثوب و جنابته من حرام لا یجوز الصلاة فیه، و ان کانت جنابته من حلال فلا بأس، فلم یبق فی نفسی بعد ذلک شبهة [5] .

پی نوشت ها:
[1] هود: 81.
[2] بحارالأنوار 50: 187 ح 65، و 90 : 142 ، مدینة المعاجز 7: 496 ح 69. قال المجلسی بیان: الغلالة بالکسر شعار تحت الثوب، و القصب محرکة: ثیاب ناعمة من کتان، و التجفاف بالکسر آلة للحرب یلبسه الفرس و الانسان، لیقیه فی الحرب، و المراد هنا ما یلقی علی السرج وقایة من المطر، و الظاهر أن المراد بالسر ما أضمر من حکم عرق الجنب، و یحتمل أن یکون المراد به نزول المطر.
[3] الثاقب فی المناقب: 540 ح 5، مدینة المعاجز 7: 499 ح 71.
[4] بحارالأنوار 50: 207 ح 22، الامام الهادی علیه‏السلام من المهد الی اللحد: 438.
[5] المناقب 4: 413، بحارالأنوار 50: 173 ح 53، و 80: 117 ح 5، مدینة المعاجز 7: 498 ح 70.

منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir