مقام پدر

نوع اصطلاح :
عنوان :
مقام پدر
آن روز برای کاری به در خانه‏ی دوستم رفته بودم. پسرش در را باز کرد و از همان جا با صدای بلند فریاد زد: آهای، نعمان بیا با تو کار دارند.
قبلا از دوستانم شنیده بودم که پدرش را با نام کوچکش صدا می‏کند، اما نمی‏دانستم این‏قدر بی‏ادبانه و گستاخانه. نعمان به کنار در رسید و با هم سلام و علیک کردیم. گفت: بفرما منزل.
- نه، کار دارم.و باید بروم، آمده‏ام آن امانت را پس بگیرم.
- صبر کن الآن می‏آورم.
- راستی اگر وقت داری لباس بپوش و تو همراه من بیا.
- حتما، چه بهتر از این، اتفاقا حوصله‏ام سر رفته بود، صبر کن تا چند لحظه‏ی ذیگر حاضر می‏شوم. با هم به راه افتادیم. پس از طی مسافت کمی به او گفتم: نعمان، اگر تو را یک نصیحت کوچکی کنم نارحت نمی‏شوی؟
- نه، بگو.
- ببین تو دوست صمیمی من هستی و دوست باید آینه‏ی دوست باشد و عیب‏هایش را بی‏کم وکاست به او نشان دهد.
- می‏دانم، حال عیب من چیست.
- تو که نه، ولی پسرت را می‏گویم، نباید به او اجازه بدهی که به تو نعمان بگوید.
- پس چه بگوید.
- بگوید پدر، بابا... چه می‏دانم، چیزی بگوید که نشانه‏ی احترام به پدر باشد. - اتفاقا من فکر می‏کنم در این صورت بین پدر و پسر رفاقت و صمیمیت ایجاد می‏شود، تازه من نیز اعتراضی ندارم، بگذار هر چه دوست دارد صدایم کند.
- یعنی فکر می‏کنی این طور بهتر است؟
- بهتر که نه، امام فرقی هم نمی‏کند. مشغول صحبت بودیم که جلو خانه‏ی امام به ایشان برخوردیم. امام کاظم علیه‏السلام احوال ما را پرسید و ما را به منزلش دعوت کرد. با این کار داشتیم ولی دعوت او را پذیرفتیم. هر بار که به حضورش رسیده بودم حرفی، مطلبی یاد گرفته بودم، سخنانش باری از علم و معرفت داشت. هر کسی که به حضورش می‏رسید این دریای پهناور مرواریدی را تقدیم او می‏کرد و بر معلومات او می‏افزود. در آن عصر گرم تابستان ترجیح دادیم در حیاط بنشینیم، چون داخل اتاق گرما بیداد می‏کرد. فرصت را غنیمت شمردم تا هم خودم چیزی یاد بگیرم و هم نعمان را آگاه کنم، گفتم: ای آقا، حق پدر بر فرزندش چیست.
نعمان سرش را به طرفم چرخاند چشم غره‏ای رفت، گویی خجالت می‏کشید امام کاظم علیه‏السلام جریان او را بفهمد.
حضرت موسی بن جعفر گفت: از پدرانم شنیده‏ام که مردی خدمت جدم - رسول‏خدا- رسیده و همین سؤال را پرسیده بود و پیامبر در جوابش فرموده بود «فرزند باید درباره‏ی پدرش چند چیز را مراعات کند؛ همانند دیگران او را به اسم نخواند، جلوتر از او راه نرود، قبل از نشستن او ننشیند و کاری انجام ندهد که مردم بگویند بر پدرت لعنت» [1] درباره‏ی آنها توضیحاتی داد.
برخاستیم و خداحافظی کردیم. نعمان متفکرانه به زمین نگاه می‏کرد و سکوت کرده بود. من نیز حرفی نمی‏زدم تا او مطالب را در ذهنش مرور کند، سرانجام رو به من کرد و گفت: رفیق، سؤال تو و توضیحات امام مرا آگاه کرد، الآن که فکر می‏کنم می‏بینم حق با تو است، هم من و هم پسرم در اشتباه بودیم.

پی نوشت ها:
[1] لا یسمه باسمه و لا یمشی بین یدیه و لا یجلس قبله و لا یستسب له «اصول کافی، ج 2، ص 158».

منبع: حیات پاکان داستان‏هایی از زندگی امام موسی کاظم؛ مهدی محدثی؛ بوستان کتاب چاپ دوم 1385.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir