حميدرضا مرادي

نوع اصطلاح :
عنوان :
حميدرضا مرادي
شهيد «حميدرضا مرادي» در 17سالگي محافظ امام جمعه كرمانشاه بود.
شهيد دانش‌آموز «حميد‌رضا مرادي نظر‌آبادي» در سال 1343 در شهر كرمانشاه ديده به جهان گشود؛ او دوران كودكي خود را در آغوش گرم و پرمهر خانواده‌اي مؤمن و مذهبي گذرانده و دوران تحصيلي را تا چهارم دبيرستان ادامه داد.
حميدرضا پس از اخذ ديپلم به عضويت سپاه پاسداران درآمده و با پشت سر گذاشتن دوره‌هاي مختلف آموزشي ـ نظامي، داوطلبانه عازم جبهه‌هاي حق عليه باطل شد.
وي در جبهه، رشادت‌هاي فراواني از خود نشان داد تا اينكه در تاريخ 30 بهمن 1362 در عمليات «والفجر 5 » در منطقه چنگوله هنگام نبرد با مزدوران بعثي عراقي بر اثر گرفتن موج انفجار به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
پيكر پاك اين شهيد پاسدار 19ساله به كرمانشاه منتقل شد و در گلزار شهداي باغ فردوس شهر كرمانشاه به خاك سپرده شده است.
اين شهيد دانش‌آموز بر خواندن سوره واقعه مداومت مي‌كرد تا از قيامت غافل نشود؛ همچنين علاقه خاصي به خواندن كتاب‌هاي استاد مطهري داشت.

مادر شهيد دانش‌آموز: حميدرضا طالب شهادت و جهاد بود
مادر شهيد دانش‌آموز «حميد‌رضا مرادي» گفت: حميدرضا براي شهادت گريه مي‌‌كرد و مي‌گفت «اگر جنگ تحميلي تمام شود، جهاد در راه خدا تمام نخواهد شد» او آرزو داشت بعد از جنگ تحميلي، براي دفاع از اسلام به لبنان برود.

«مهرانگيز به‌رقم» مادر شهيد دانش‌آموز «حميد‌رضا مرادي» با بيان خاطراتي از وي گفت: زماني كه حميدرضا 5 ساله بود، كار و بازي‌اش اين بود كه يك قوطي كبريت ‌به كوچه مي‌برد و مورچه‌ها را داخل قوطي مي‌انداخت.
وي ادامه داد: زماني كه به او مي‌گفتم «مورچه‌ها گناه دارند، اذيتشان نكن» مي‌گفت «نمي‌خواهم آنها را اذيت كنم؛ مردم در كوچه تردد كرده و مورچه‌ها زير پايشان مي‌ميرند؛ آنها را توي باغچه حياط مي‌گذارم كه كسي پا روي آنها نگذارد».
مادر شهيد 17 ساله بيان كرد: بعضي اوقات حميدرضاي 6 ساله بچه‌هاي هم سن و سالش را جمع كرده و يك چادر مشكي روي دوشش مي‌انداخت و يك عمامه روي سرش مي‌گذاشت، سپس روضه امام حسين (ع) را مي‌خواند.
حميدرضا روضه مي‌خواند و گريه مي‌كرد؛ وي به بقيه بچه‌ها مي‌گفت «اگر گريه‌تان نمي‌آيد، لااقل اداي گريه‌كن‌ها را در بياوريد؛ آن طوري هم ثواب دارد».
به‌رقم خاطرنشان كرد: وقتي كه مهمان به خانه‌مان مي‌آمد، وي همه بچه‌ها را جمع ‌كرده و كتاب داستان راستان شهيد مرتضي مطهري را برايشان مي‌خواند و توضيح مي‌داد؛ او عاشق كتاب‌هاي استاد مطهري بود و در اوقات فراغت آن كتاب‌ها را مي‌خواند.
سال سوم دبيرستان از طرف بسيج مدرسه، او براي آموزش نظامي رفت؛ همانجا اعلام كردند كه به قصر‌شيرين حمله شده و احتياج به نيرو داريم؛ حميدرضا ثبت‌نام كرده و به جبهه قصر‌شيرين رفت؛ او به اين مسير علاقه‌مند شده و در 17 سالگي كارمند رسمي سپاه شد.
مادر شهيد دانش‌آموز «حميد‌رضا مرادي» تصريح كرد: در دوران مرخصي حميدرضا اگر مهمان داشتيم و من چند نوع غذا درست مي‌كردم، مي‌گفت «مادر اين اسراف است؛ بچه‌هاي رزمنده بعضي روزها غذا ندارند كه بخورند، نان خشك مي‌خوردند و شما پشت جبهه با خيال راحت چند نوع غذا درست كرده و خوشحال و خندان مي‌خوريد و اضافه آن را دور مي‌ريزيد».
به او گفتم «حميد ‌جان، آرام باش؛ مهمان‌ها مي‌شنوند و ناراحت مي‌شوند» او ‌گفت «حرف بدي نزده‌ام كه ناراحت شوند؛ اگر شما يك نوع غذا درست كنيد، براي آنها الگو مي‌شويد و آنها هم يك نوع غذا درست مي‌كنند»
به‌رقم گفت: يك روز كه حميدرضا به مرخصي آمده بود، خيلي ناراحت بود؛ رفت ساك لباسهايش را گذاشت توي حمام و سفارش كرد كه «مادر به ساكم دست نزن و لباس‌ها را نشوي» نزديك غروب برگشت؛ به من گفت «مادر لباسهايم را كه نشستي» گفتم «نه مادر، خودت گفتي كه نشويم» بالاخره باهم رفتيم تا لبا‌س‌ها را بشوييم؛ حميدرضا برق را خاموش كرد؛ گفتم «حميد اين چه كاريه» گفت «مادر اگر ببيني ناراحت مي‌شوي» گفتم «ناراحت نمي‌شوم برق را روشن كن» وقتي برق را روشن شد ديدم تمام لباس‌ها خوني است و در داخل پوتينش خون خشك شده است.
مادر شهيد دانش‌آموز گفت: با نگراني به وي گفتم «حميد طوري شده» گفت «نه مادر من سالمم ولي دوستانم «مسعود شهبازي» و «وحيد رضايي» شهيد شدند؛ مين خنثي مي‌كرديم كه معبر باز كنيم ولي آنها شهيد شدند و من هر 2 را به دوش كشيده و به عقب آوردم».
حميد‌رضا با شدت گريه كرده و مي‌گفت «مادر موقع شهادت مي‌گفتند چه بوي خوبي مي‌آيد و سلام مي‌دادند؛ خوش به حالشان من لياقت شهادت نداشتم» آن شب حميدرضا حال خوبي نداشت تا صبح نماز خواند و گريه كرد؛ صبح زود هم به منطقه رفت.
سر نماز كه بودم مي‌آمد و مي‌گفت «مادر دعا كن شهيد شوم»؛ مي‌گفتم «پسرم خدا نكنه تو بايد به مملكت اسلامي خدمت كني» مي‌گفت «نه، شهادت چيز ديگري‌ است؛ گيرم كه ماندم و يك گوني آرد، بيشتر خوردم؛ اگر جنگ تمام شود؛ جهاد كه تمام نمي‌شود» حميدرضا هميشه آرزو داشت؛ جنگ زود تمام شود تا به لبنان بود.
وي افزود: همسايه‌ها تا موقع شهادت حميدرضا نمي‌دانستند او سپاهي است و هيچ وقت دوست نداشت كه ديگران از سمتش مطلع شوند؛ پسرم دوست داشت گمنام بماند.
مادر شهيد دانش‌آموز بيان داشت: حميدرضا صورت زيبايي داشت؛ وقتي قرآن كريم را تلاوت مي‌كرد، امكان نداشت فردي محو او نشود؛ صدايش آنقدر زيبا بود كه همه گريه مي‌كردند و مي‌گفت «قرآن خواندن روح انسان را حيات تازه مي‌دهد؛ چرا گريه مي‌كنيد»؛ او هميشه سوره واقعه را زمزمه مي‌كرد تا از قيامت غافل نشود.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir