اقبال لاهوري

نوع اصطلاح :
عنوان :
اقبال لاهوري
محمد اقبال لاهوري شاعر متفکر پاکستاني، آخرين شاعر بزرگ فارسي گوي شبه قاره‏ي هندوستان است و بر همه‏ي استادان مقدم بر خود در آن سامان سبقت گرفته. تحصيلات وي در انگلستان و آلمان انجام گرفت و بعد سرمايه‏ي اسلامي خود را نيز به ميزان بسيار به آن افزود. او از پيشروان و اصلاح طلبان بزرگ مسلمان هند و از بانيان کشور پاکستان شمرده مي‏شود. به سال 1357 ه. ق در سيالکوت پاکستان غربي وفات يافت. آثار او در مجموعه‏هايي به نام «پيام مشرق»، «زبور عجم»، «اسرار و رموز»، «ارمغان حجاز»، «جاويد نامه» و غيره مکرر به طبع رسيده است.
از جمله کساني که درباره‏ي عاشورا قرائت عرفاني به دست داده‏اند اقبال لاهوري است که فلسفه‏ي عاشورا را در حريت بخشي معنوي مي‏داند. از ديدگاه اقبال، امام حسين عليه‏السلام و يارانش براي کسب آزادي و گريز از بندگي طاغوت و غير خدا و اثبات بندگي نسبت به خدا و برخوردار کردن ديگران از آزادي در سايه‏ي تعبد الهي قيام کردند. لذا بهترين درسي که از قيام حسين بن علي عليه‏السلام مي‏توان آموخت همين حريت خواهي معنوي اوست.

اي امام عاشقان، پور بتول
سرو آزادي ز بستان رسول

الله الله باي بسم الله، پدر
معني ذبح عظيم آمد پسر

سرخ رو عشق غيور از خون او
سرخي اين مصرع از مضمون او

در ميان امت کيوان جناب
همچو حرف قل هو الله در کتاب

زنده حق از قوت شبيري است
باطل آخر داغ حسرت ميري است

چون خلافت رشته از قرآن گسيخت
حريت را زهر اندر کام ريخت

خاست آن سر جلوه‏ي خير الامم
چون سحاب قبله، باران در قدم

بر زمين کربلا باريد و رفت
لاله در ويرانه‏ها کاريد و رفت

تا قيامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ايجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلتيده است
پس بناي لا اله گرديده است

راز ابراهيم و اسماعيل بود
يعني آن اجمال را تفصيل بود

عزم او چون کوهساران استوار
پايدار و تند سير و کامکار

خون او تفسير اين اسرار کرد
ملت خوابيده را بيدار کرد

تيغ لا چون از ميان بيرون کشيد
از رگ ارباب باطل خون کشيد

نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت

رمز قرآن از حسين آموختيم
ز آتش او شعله‏ها افروختيم

شوکت شام و فر بغداد رفت
سطوت غرناطه هم از ياد رفت

تار ما از زخمه‏اش لرزان هنوز
تازه از تکبير او ايمان هنوز

اي صبا اي پيک دور افتادگان
اشک ما بر خاک پاک او رسان






اکبر دخيلي
آبي براي رفع عطش در گلو نريخت
جان داد تشنه کام و به خاک آبرو نريخت

دستش ز دست رفت و به دندان گرفت مشک
کاخ بلند همت خود را فرو نريخت

چون مهر خفت در دل خون شفق وليک
اشکي به پيش دشمن خفاش خو نريخت

غيرت نگر که آب به کف کرد و همتش
اما به جام کام، مي از اين سبو نريخت

چون رشته‏ي اميد بريدش ز آب گفت
خاکي چو من کسي به سر آرزو نريخت

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir