گروه تفحص

گروه تفحص سفر كرده‏ام تا بجويم سرت را و شايد در اين خاكها پيكرت را من اينجايم اى آشناى برادر همان جا كه دادى به من دفترت را همان جا كه با اشك و اندوه خواندى‏ برايم غزلواره‏ى آخرت را كجايى كه چندى است نشنيده‏ام من‏ دعاهاى پر سوز و درد آورت را همين تپه را بايد آيا بكاوم‏ كه پيدا كنم نيمه‏ى ديگرم را تفنگت، پلاكت همين جاست اما نديديم تسبيح و انگشترت را تو را زنده زنده مگر دفن كردند كه بستند دستان و پا و سرت

گنجشك بى‏پناه

گنجشك بى‏پناه براى شهيد چمران كه در غروبى سرخ به ديدار دوست شتافت مردى، اسير ماند در اين فصل زرد و سرخ شعرى غريب خواند، در اين فصل زرد و سرخ افسوس، با تمام تپش‏هاى عاطفه غم، ريشه‏ها دواند در اين فصل زرد و سرخ يك روز، شكوه كرد، به پا خاست ، زخم خورد از سينه خون فشاند در اين فصل زرد و سرخ گنجشك بى‏پناه دلش را تگرگ اشك از شاخه‏ها پراند در اين فصل زرد و سرخ آن مرد ، تا سكوت

سنگر افروز

سنگر افروز بسيج و پاسداران شب چراغ خلوت شب زنده‏دارانم چو شمع وز شباويزان و از اختر شمارانم چو شمع هر كه بختش يار ، پيش پاى خود بيند مرا اخترى در اختيار بختيارانم چو شمع هم چراغ محفل چادرنشينانم ، چو ماه هم نشان منزل محمل سوارانم چو شمع مرهم زخم و گزند خارزارانم چو گل محرم راز درون رازدارانم چو شمع گوهر اشكم به دامن ، چون عروس بى‏جهيز با فقيران هر شب از گوهر نثارانم چو شمع آرزوها سوخته ، پروانه وارم پيش

پرنده‏ترين

پرنده‏ترين گفتى بيا كه سينه به مردى سپر كنيم با نام دوست ، از دل توفان گذر كنيم در جبهه‏اى به وسعت هفت آسمان عشق تفسير ديگرى به زبان خطر كنيم با انتخاب سرخ در اين راه عاشقى مردان آسمان وفا را خبر كنيم دستى ز آستين شجاعت برآوريم با چشم معرفت به شهيدان نظر كنيم همراه با پرنده‏ترين سينه سرخ‏ها تا كوى وصل تكيه به بال هنر كنيم از دوردست حادثه تا آسمان عشق پروازى از مدار زمين بيشتر كنيم رفتى تو و توان پريدن مرا نبود بايد

سفر بهتر

سفر بهتر به سوگ لاله، گر اين مايه داغ خواهم ديد به عمر كوته گل ، مرگ باغ خواهم ديد كم از دو هفته ، نه من ديدم عاشقان ديدند كه رهروان تفرج ، هزار گل چيدند زناى تار ، به يك زخمه ناله مى‏رويد زدشت خشك ، به يك داغ لاله مى‏رويد تو را به صحبت يك گل هزار دل بند است هزار گل ، تو چه دانى هزار گل چند است هزار مرغ در اين عرصه زار مى‏خوانند از اين هزار، يكى را

يك ترانه در گلو...

يك ترانه در گلو... من عطش آلوده‏ام آبم دهيد جرعه‏اى از باده‏ى نابم دهيد   لب ز اسرار شهيدان دوختم‏ سينه‏ام آتش گرفت و سوختم‏   گوى توفيق از ميان برداشتند يكه و تنها مرا بگذاشتند   يك غزل در حنجرم خشكيده است‏ شعرهاى دفترم خشكيده است‏   دوستان رفتند و من جا مانده‏ام‏ در قفس تنهاى تنها مانده‏ام‏   قمريان در بوستان خنياگرند بلبلان در گلستانى ديگرند   ما فقط دم از تكامل ميزديم‏ دل به درياى تساهل ميزديم‏   ما جعلنا خوانده و سالم شديم‏ مايل اين رخوت دائم شديم‏   ما سلامت را سعادت خوانده‏ايم‏ در كجا درس

سفر

سفر رفته بودم سفرى، سمت ديار شهدا كه طوافى بكنم گرد مزار شهدا به اميدى كه دل خسته هوايى بخورد متبرك شود از گرد و غبار شهدا هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه‏ى چشم‏ شرمگينم كه نشد اشك، نثار شهدا خشكى چشم عطش خورده، از آنجاست كه من‏ آبيارى نشدم، فصل بهار شهدا چون نشد شمع كه سوزد دل سنگم شب عشق‏ كاش مى‏شد كه شود سنگ مزار شهدا آخرين خط وصاياى دل من اين است‏ كه به خاكم بسپاريد كنار شهدا  

هيچ نگفت

هيچ نگفت كودكى سوخت در آتش ، به فغان هيچ نگفت مادرى ساخت به اندوه نهان ، هيچ نگفت پدر پير شهيدى كه به عشق ايمان داشت سوخت از داغ پسرهاى جوان ، هيچ نگفت دختر كوچك همسايه‏ى ما پر زد و رفت دل آيينه شكست و پس از آن ، هيچ نگفت وقتى از شش جهت آوار و تبر مى‏باريد مردى از حنجر نامرد جهان ، هيچ نگفت وطنم زخمى شمشير دوصد حادثه گشت باز با اين همه چون شير ژيان ، هيچ نگفت آن

سرود جانبازان

سرود جانبازان تا ببينم جمال خدا را هديه كردم بر او دست و پا را دست و پا دادم اما گرفتم‏ بال معراجى كبريا را گرچه بى‏دستم اما من از دل‏ اعتصامم به حبل‏المتين است‏ پاى رفتن ندارم وليكن‏ منزلم كوى عين‏اليقين است‏ دست و پايم اگر ارزشى يافت‏ اين بها را به من آسمان داد تا پذيرفت اين هديه‏ام را عشق را، عاشقى را نشان داد تا كه او حاكم عرش و فرش است‏ در رهش جان و سر دادن از ماست‏ سر كه در راه جانان نباشد در فرا

يادگارى ماند و من

يادگارى ماند و من عاشقان رفتند و چشم اشكبارى ماند و من‏ از غم بى‏حاصلى‏ها، كوله‏بارى ماند و من‏ واى من ياراى رفتن داشت روزى پاى من‏ كاروان در كاروان رفتند و بارى ماند و من‏ بى‏نهايت بال‏هاى شوق، بالايى شدند قامتى گمگشته در حجم غبارى ماند و من‏ يك بيابان تشنه لب روييد از هرم شهيد شرح داغ آفتاب بى‏مزارى ماند و من‏ در هياهوى اناالحق صد گلو ياهوى سرخ‏ با سر شوريده در معراج دارى ماند و من‏ نبض شوراى شقايق‏ها همه عشق است

ساحت سرخ

  ساحت سرخ دوش، ياران خبر سوختنش آوردند صبح، خاكستر خونين تنش آوردند يا رب! اين كشته‏ى عريان كدامين عرصه است؟ كه ز بازار تجرد كفنش آوردند اين گلى بود كه از خلوت خوشبوى بهار بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند ساحت سرخ اجابت زشفا خانه‏ى وصل‏ مرهم تازه‏ى داغ كهنش آوردند آنكه چون سرو سهى بدرقه شد با گل اشك‏ اينك از معركه چون نسترنش آوردند صحنه‏ى حادثه سرشار شد از بوى عروج‏ وقتى از مصر بلا پيرهنش آوردند به سراپرده‏ى نورانى قربش بردند آنكه چون شمع در اين

همسفر با بوى گل‏ها

همسفر با بوى گل‏ها اى سمند نقره‏يال ماه زيرپايتان‏ وى نگارين مشعل خورشيد چهرآرايتان‏ در پگاه آتش و خون زير گلباران نور در سپيده دم درخشد برق خنجرهايتان‏ در خلوص خلوت ناب نيايشگاه عشق‏ در تجلى طور نور از طلعت سينايتان‏ چون نماز لاله بر سجاده‏ى سبز نسيم‏ جذبه‏ى نور خدا در جلوه از سيمايتان‏ نبضتان با نبض آهنگ شقايق‏ها شكفت‏ شوق يورش شعله زد از بستر رگهايتان‏ مشعل سبز ولايت طلعت آراى شماست‏ خلعت سرخ شهادت زينت بالايتان‏ همسفر با بوى گل‏ها، همره بال نسيم‏ مينوردد دشت را

زخميترين ستاره

زخميترين ستاره براى آنان كه سرخ رفتند و سبز ماندند... نوشيد جام آتش و خاكسترى نداشت زخميترين ستاره كه همسنگرى نداشت ميرفت سمت آبى سجاده‏هاى سرخ تنهاترين پرنده كه بال و پرى نداشت مردى كه دست فاصله‏ها را به هم رساند جز چشم ناشكيب جنون ، ساغرى نداشت غير از نگاه تشنه‏ى ديدار آخرين با زخم‏هاى خود سخن ديگرى نداشت انگار يادگار سحرزاد لحظه‏ها در قاب خاطرات زمان ، پيكرى نداشت  

نام گمنامى

نام گمنامى اين پلاك و استخوان از من به صف جا مانده است نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است من خودم از شوق مى‏رفتم تنم افتاده بود در مقام وصل فهميدم كه سرجا مانده است بى نشانى را خود من خواستم باور كنيد نام گمنامى اگر ديديد تنها مانده است من رفيقى داشتم همسنگرم جانباز شد دست‏هايش يادگارى پيش مولا مانده است آن بسيجى هم كه معبر را برايم باز كرد ديدمش آن روز در تشييع بى‏پا مانده است يادتان باشد سلاح و كوله و

رزمندگان ايران، به پيش!

رزمندگان ايران، به پيش! گرچه مى‏بافند بهر شيرها زنجيرها بگسلند آخر همه زنجيرها را شيرها اين دليران نكو با بد چه جنگى مى‏كنند همچو جنگ شيرها با تيرو و با شمشيرها تيرهاشان باد يارب، كارى و دشمن فكن‏ سينه‏هاشان ايمن از آسيب تيغ و تيرها چهره‏شان پيش از شهادت ديده‏ام، هم بعد از آن‏ بود خشم‏آلود و آنگه راحت آن تصويرها ديگر اكنون از جوانيمان خجالت مى‏كشيم‏ گرچه چندان بد نبودستيم ما هم، پيرها اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است‏ زيرها بس گر زبر گردد، زبرها

معراجيان

معراجيان آوازشان آواز بود آنان كه رفتند پروازشان، پرواز بود آنان كه رفتند چشمانشان مثل شقايق، مثل خورشيد در محضر گل، باز بود آنان كه رفتند نيريزشان در كوچه باغ آبى عشق‏ سبز و طنين‏انداز بود آنان كه رفتند پژواكى از ماهورشان در بيكران ريخت‏ تحريرشان همساز بود آنان كه رفتند موج نگاه آسمان افروزشان نيز روشن‏ترين اعجاز بود آنان كه رفتند ديگر نيازيشان به دنيا دوستان نيست‏ دنيايشان يك راز بود آنان كه رفتند معراجيان را مرگ، يعنى جشن ميلاد پايانشان آغاز بود آنان كه رفتند 

رمز عشق

رمز عشق بايد براى جنگ شعرى تر سرايم بايد زكان طبع خود گوهر سرايم وقتى كه خون گردد نيام تيغ و خنجر ديگر چرا از تيغ و از خنجر سرايم از شب گذشتم اينك از روزم سخن‏هاست از شك گذشتم اينك از باور سرايم فتح‏المبين ، بيت‏المقدس، خيل والفجر وصف طريق‏القدس يا خيبر سرايم رويم سيه در پيشگاه عشق اى دوست بايد به وصف عشق زين بهتر سرايم اى عشق يارى كن كه من با جوهر خون اين بيت زيرين را به لوح زر سرايم شمشيرها گر خون

مزامير سبز

مزامير سبز تقديم به جانبازان عزيز به ساحل زدى روح دريايى‏ات را به هامون فكندى توانايى‏ات را فراخوانده‏ام كوه و دريا و جنگل كه شايد كنم وصف زيبايى‏ات را صبورى چو كوه و وسيعى چو دريا و جنگل سروده است خضرايى‏ات را شب عشقبازى چه ديدى كه دادى به سوداى يك جلوه بينايى‏ات را ملائك به تو سجده كردند آن شب كه ديدند مستى و شيدايى‏ات را نهادى زمين ، دست و پاگير پا را ستاندى پر و بال پويايى‏ات را نهادى به جا دست و جاويد كردى به خمخانه

ديار يار

ديار يار گفتمش عزم ديار يار دارى؟ گفت: آرى‏ گفتمش با درد هجرش سازگارى؟ گفت: آرى گفتمش با يار چونى؟ گفت: با يادش بسازم‏ گفتمش بر وصل او اميدوارى ؟ گفت: آرى. گفتم از عهدى كه بستى آگه استى؟ گفت: هستم گفتمش بر عهدت اكنون استوارى ؟ گفت : آرى گفتمش سودت در اين سودا چه باشد؟ گفت: عشقش گفتم آگاهى ز سر عشق دارى؟ گفت : آرى گفتمش اين راه را پايان چه باشد؟ گفت : هستى گفتمش ره سوى هستى مى‏سپارى ! گفت

مردى از نسل سرخ عاشق‏ها

كاروان عشق   آن شب از كوچه‏ها كسى مى‏رفت‏ كوله بارش پر از شهادت بود   دست مادر ، دوباره يك قرآن‏ و نگاهش اسير غربت بود   آن شب از كوچه‏هاى بارانى‏ كاروان‏هاى عشق مى‏رفتند   باز هم غرق عود و آيينه‏ ميهمان‏هاى عشق مى‏رفتند   كاروان ، مرز عشق را طى كرد كوچه در بغض من غزل مى‏كاشت‏   آسمان از عبور ، خالى بود چه كسى آن شب ، شهاب برمى‏داشت ؟!   صبح فردا ، ميان هر تابوت‏ دشتى از ياس و لاله مى‏رويد   آه ! مادر هنوز منتظر است ! دشت را سينه

در غبار كوچه ذهن

در غبار كوچه ذهن من در اينجا و دلم در سنگرم جا مانده است‏ روح جان پرورده‏ام از پيكرم جا مانده است‏ نيست شوق پر كشيدن در وجودم يا كه نه‏ قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است‏ خالى دستم دليل ترس از بيگانه نيست‏ در گلوى شب پرستان، خنجرم جا مانده است‏ روى خاكستر، ميان كوچه‏هاى سوخته‏ رد پاى شعرهاى دفترم جا مانده است‏ با همين يك پاى زخمى جاده را طى مى‏كنم‏ مى‏روم آنجا كه پاى ديگرم جا مانده است‏ ناگهان چون

مردان شب ستيز

مردان شب ستيز مردان حق نگر به مى ناب رو كنند در هر قنوت ، لاله‏ى دستان سبو كنند   ياقوت اشك ديده بريزند تا سحر وقتى كه بر كرامت سجاده رو كنند   روزى به شام نايد اگر زان ميان دمى‏ با دشمنان ساحت آئينه خو كنند   زر باوران شب زده تا جان به در برند ويرانه‏ها براى گريز آرزو كنند   تا رنگ عشق جلوه دهد بر رخ شفق‏ گلبرگ جامه ، سرخ به خون گلو كنند   يكرنگ‏تر ز پاكى آئينه مى‏شوند وقتى كه دل به اشك سحر

در سوگ فرزند

در سوگ فرزند ما را دل از نسيم سحر وا نميشود اين غنچه‏ى فسرده، شكوفا نميشود ديرى است تا به سوك تو خون ميرود ز چشم‏ اين چشمه، جز به ياد تو جوشا نميشود سنگينى فراق تو پشت مرا شكست‏ اين داغ سينه‏سوز مداوا نميشود در آسمان خاطرم اى مهر صبح‏خيز سالى است ماه روى تو پيدا نميشود گفتند تا كه فكر تو از سر بدر كنم‏ ميخواهم اينچنين كنم، اما نميشود چشمى، بسان ديده‏ى شب زنده‏دار من‏ از موج اشك، غيرت دريا نميشود آتش بگير، تا كه

مردان تيغ

مردان تيغ باز امشب ياد لشكر كرده‏ام ياد سرداران بى‏سر كرده‏ام باز امشب ياد ياران شهيد پرده‏ى بغض گلويم را دريد ياد مردانى ز نسل بوتراب شرمگين از خونشان صد آفتاب ياد گمنامان تيپ ذوالفقار مى‏كند باز اين دلم را بى‏قرار ياد مردانى كه بى‏سر بوده‏اند با شقايق‏ها برادر بوده‏اند ياد غواصان گردان حبيب سينه سرخان صميمى و نجيب ياد سوسنگرد و تيپ نينوا ياد بهمنشير و شب‏هاى دعا ياد سرداران عاشورا ، خدا مى‏برد دل را به سمت كربلا مى‏برد آنجا كه

دايره نور

دايره نور رفت آن سان كه نجستم اثرش را حتى نشنيدم دگر از كس خبرش را حتى با طلوع فلق از دايره‏ى نور رسيد محو شد تا كه نبينم سحرش را حتى گونه‏اش سرخى گلبرگ شقايق را داشت چهره ننمود ببينم نظرش را حتى آمد از سويى و از سوى دگر رفت ، ولى رو به من نيز نگرداند ، سرش را حتى درد در سينه ، گل خنده به لب‏هايش داشت ننماياند به كس چشم پرش را حتى كرد پرواز بدان‏گونه سبكبال، كه باد در ره

مجالى براى شهادت

مجالى براى شهادت پرنده! دعا كن كه طاقت ندارم‏ براى پريدن شهامت ندارم‏ چگونه نمانم كه حتى كمى هم‏ به چشمان پاكت شباهت ندارم‏ صدا مى‏زنى نام من را وليكن‏ زبانى براى اجابت ندارم‏ ببين از تو پنهان نباشد كه حتى‏ براى پريدن لياقت ندارم‏ دعا كن كه من ديگر آتش بگيرم‏ دعا كن پرنده! كه طاقت ندارم‏ چگونه بگويم برايت برادر مجالى براى شهادت ندارم‏  

داغ لاله

داغ لاله هنوز از نفسم آه و ناله مى‏جوشد ز دشت سينه من داغ لاله مى‏جوشد مگو كه لاله نرويد دگر زمستان است‏ ز فرط داغ، دل من شقايقستان است‏ كجاست همنفسى تا بگويم از سر درد كه داغ با دل خونينم اين دو روزه چه كرد كجاست همنفسى تا ز سوز جان گويم‏ ز آتشى كه مرا سوخت استخوان گويم‏ در اين ديار كه هم ناله‏اى نمى‏جويم‏ غمم به چاه گريبان خويش مى‏گويم‏ بيا تو اى دل من باز همنوايم باش‏ غريبه‏اند خلايق، تو آشنايم باش‏ قلم

مثنوى مردان جنگ

مثنوى مردان جنگ به نام خداوند مردان جنگ‏ كه كردند بر دشمنان عرصه تنگ‏ به نام خداوند ياران دين‏ زشك رسته مردان اهل يقين‏ به نام يلان محمد (ص) نژاد كه شد شورشان غبطه‏ى گردباد على صولتانى كه در خون شدند به يك نعره از خويش بيرون شدند به نام غيوران زهرا (س) نسب‏ زخود رستگان به حق منتسب‏ حسن (ع) مذهبان صبور آمده‏ مى زهر نوشان آن ميكده‏ خراباتيان حسين (ع) آشنا گرفته به كف رايت كربلا اگر دم فرو بندم از ذكرشان‏ رها نيستم يكدم از فكرشان‏ من و ياد

داغ شقايق

داغ شقايق باز امواج ملائك به تلاطم آمد استخوانهاى تو بر شانه‏ى مردم آمد از حضور تو تمام سحر آكنده شده است‏ بوى گل در همه باغ پراكنده شده است‏ آسمان بار دگر داغ شقايق دارد دشت در دشت زمين باغ شقايق دارد ديدم امروز شقايق بدنى سوخته داشت‏ و شهيدى كه به تن پيرهنى سوخته داشت‏ چه گذشته است گل من! خم ابروى تو را و كدامين تبر انداخته بازوى تو را اى كه در غيبت خورشيد دعا ميخواندي در فضا عطر تو پيچيد خدا ميخواندي تو

كوه ايمان

كوه ايمان من كوه ايمان مرد پيكار و جهادم‏ فرزند قرآن پاسدار حق نهادم‏ پرورده‏ى دامان پاك انقلابم‏ تابيده از شرق شرف چون آفتابم‏ غرنده شير عرصه‏گاه خشم و خونم‏ من شير روز و زاهد شب‏هاى تارم‏ در چشم بدخواهان ميهن همچو خارم‏ من پاسدارم پاسدار حق مدارم‏ جز عشق جانان آتشى در جان ندارم‏ هان اى عدوى خيره‏سر بشنو سرودم‏ زيرا كه آيد اين سرود از تار و پودم: من رهرو راه خدا يار حسينم‏ ياريگرم حق ياور پير خمينم‏  

خون شقايق

خون شقايق نفس صبح معطر نه تو دارى و نه من به گل و آينه باور نه تو دارى و نه من در فضا هلهله شد چلچله‏ها كوچيدند بال در بال كبوتر نه تو دارى و نه من پشت اين پنجره‏ها ، حنجره‏ها زخمى شد سينه‏اى زمزمه‏پرور نه تو دارى و نه من قدس ، زير قدم فاجعه لرزيد و هنوز شور اين حادثه بر سر نه تو دارى و نه من باغ سرسبز شد از خون شقايق ، اما شرمى از سرو

كعبه‏ى دل

كعبه‏ى دل كوله بارى پر زمهر انبيا دارد شهيد سينه‏اى چون صبح صادق، باصفا دارد شهيد اين نه خون است اى برادر بر لب خشكيده‏اش‏ بر لب خونرنگ خود، آب بقا دارد شهيد گرچه در گرداب خون، خوابيده آرام و خموش‏ با نواى بينوايى، بس نوا دارد شهيد كعبه‏ى دل را زيارت كرده با سعى و صفا در ضمير جان خود، گويى منا دارد شهيد دانى از بهر چه جانبازى كند در راه دوست‏ چون طواف كعبه را در كربلا دارد شهيد تا مس ناقابل خود

حمزه‏ى امام

حمزه‏ى امام براى سردار بى‏تكلف اسلام و عارف بى‏ادعا و باوقار: شهيد دكتر مصطفى چمران در سوگت اى شهيد، زمين و زمان گريست‏ چشم آشكار كرد، دل اندر نهان گريست‏ پرپر گل وجود تو چون گشت در بهار گل جامه چاك زد به تن و باغبان گريست‏ اندوهت اى عزيز، گران بود و ناگهان‏ آنسان گران كه امت ما بس گران گريست‏ اى حمزه‏ى امام - كه نامت بلند باد از هجر دردناك تو، پير و جوان گريست‏ بر تربت مطهرت اين امت بزرگ‏ بر سر

كاروان سپيده

كاروان سپيده اى شده سرو چمن، پست، ز بالاى شما جرعه‏نوشان ازل، مست ز صهباى شما به كدامين صفت امروز، به ميدان شده‏ايد كه قضا و قدر آمد، به تماشاى شما شعله در خصم نهاديد و ستايش شنويد راز موسى است مگر در يد بيضاى شما آنكه خوبان همه سر در قدمش مى‏بازند بوسه زد بوسه به بازوى تواناى شما وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم مى‏كشيد دست عنايت به سراپاى شما اين شجاعت ز كه داريد كه در مى‏شكند لشكر خصم ز تكبير دلاراى

حضور سبز

حضور سبز من حريم سبز دل را بى تو باور كرده‏ام‏ نغمه‏هاى درد را با اشك از بر كرده‏ام‏   در سكوت و انزواى درد نسيان ناگزير غربتت را زير لب هر دم مكرر كرده‏ام‏   بغض‏هايم زير پاى درد دل‏هايم شكست‏ در نفسگير خيالت نغمه‏اى سركرده‏ام‏   بر مزارت ياد ديروزت برايم زنده شد باز ياد آن سكوت داغ مادر كرده‏ام‏   حرمت سبز حضورت سبزتر از دشت‏هاست‏ اين حضور سبز را هر شب مصور كرده‏ام‏   اى برايم پاك‏تر از قلب صاف آينه‏ رفتى و اين رفتنت را نقش دفتر

غزل اندوه

غزل اندوه وقتى كه در كار جهان تقدير كردند با بوى يوسف عشق را زنجير كردند بر خاك آدم نقش‏هايى مى‏كشيدند اندوه را ، اندوه را ، تصوير كردند عمرى است با ما وعده‏ى ديدار بستند در وعده اما دير شد ، تأخير كردند روزى ما از گندم حزن و جدايى است از اين جدايى ، عشق را هم پير كردند عصيان از آدم بود ، اما جان ما را در سنگلاخ زندگى درگير كردند  

جانباز

جانباز ايثار تكيه داده به دوش عصايتان‏ ايمان، شكوفه‏اى به لب باصفايتان‏ گلدان - ولو شكسته - نشانى است از بهار پيچيده عطرى از شهدا در صدايتان‏ چيزى زياد نيست اگر آسمان عشق‏ هر شب گل شهاب بريزد به پايتان‏ اين لطف كوچكى است كه هر روز صبح زود خورشيد ان يكاد بخواند برايتان‏ روز قيامت است و ابوالفضل آمده‏ست‏ تا از شما سؤال كند ماجرايتان‏ جاى سؤال نيست كه او خود حضور داشت‏ درگير و دار حادثه كربلايتان‏ مى‏پرسد از شما، كه شما پاسخش دهيد تا بشنود شكوه

غريبانه

غريبانه ياران چه غريبانه، رفتند از اين خانه‏ هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه‏ بشكسته سبوهامان، خون است به دل‏هامان‏ فرياد و فغان دارد، درديكش ميخانه‏ هر سوى نظر كردم هر كوى گذر كردم‏ خاكستر و خون ديدم، ويرانه به ويرانه‏ افتاده سرى سويى، گلگون شده گيسويي ديگر نبود دستى، تا موى كند شانه‏ تا سر به بدن باشد، اين جامه كفن باشد فرياد اباذرها، ره بسته به بيگانه‏ لبخند سرورى كو، سر مستى و شورى كو هم كوزه نگون گشته، هم ريخته پيمانه‏ آتش شده در

تير مى‏خورد و...

تير مى‏خورد و... گرچه او نوجوان‏تر از من بود با دلش همزبان‏تر از من بود پله‏هاى نرفته را مى‏رفت عرش را نردبان‏تر از من بود گرچه ما هر دو يك غزل خوانديم واژه‏هايش روان‏تر از من بود سوخت در آتش و ، تبسم شد پيكرش جاودان‏تر از من بود تير مى‏خورد و غرق خون مى‏شد وقت رفتن، دوان‏تر از من بود گرچه صدها غزل از آينه گفت حيرتش بى‏زبان‏تر از من بود غم دلدار گرچه در دل داشت همه جا شادمان‏تر از من بود دوست در او چگونه مى‏گنجيد؟ بى‏گمان كهكشان‏تر

غربت پروانه

غربت پروانه همسايه بود با شهدا نوجوانى‏اش با جنگ رفته بود تمام جوانى‏اش با لاله‏ها رفاقت او امتداد داشت مردى كه جبهه بود هميشه نشانى‏اش درياترين دلى كه دلم مى‏شناخت بود پر بود از صفا سبد مهربانى‏اش پيشانى‏اش طليعه پرواز بود و صبح شب بى‏خبر نبود زسوز نهانى‏اش سوگند مى‏خورم كه نبود از خدا جدا يك لحظه در فشردگى زندگانى‏اش حسرت نصيب ماندن او بودم و شدم حيرت دميده از سفر ناگهانى‏اش آقا، دلم زغربت پروانه‏ها پرست چون ابر نوبهارم اگر مى‏تكانى‏اش  

تقديم به روح پاك سيد مرتضى آوينى

ميدان مين تقديم به روح پاك سيد مرتضى آوينى   در خيالم از خودم گاهى فراتر ميروم‏ ميروم تا روبه‏رو، آن سوى باور ميروم‏   ميچكد يك قطره سبزى بر خيال تند خاك‏ در خيالى سرخ از خود تا كبوتر ميروم‏   ميروم آنجا كه مين روى زمين خوابيده است‏ گرچه خونين چهره‏ام، با زخم خنجر ميروم‏   يك سر پر شور اينك روى خاك افتاده است‏ خاك ميگريد برايم تا كه بيسر ميروم‏   با خودم گفتم كه تنهايى غروب عاشقيست‏ گفت: تا ميدان مين يك بار ديگر ميروم‏ 

عرصه‏ى خطر

عرصه‏ى خطر در عرصه‏هاى خوف و خطر پا گذاشتيد رفتيد و عشق را به تماشا گذاشتيد همسنگران همسفرم از چه رو مرا با كوله‏بار خاطره تنها گذاشتيد؟ در طى اين طريق به سوى رها شدن‏ رسم وفا نبود مرا جا گذاشتيد با پيكرى تپيده به خون، لحظه عروج‏ سر را به روى دامن زهرا (س) گذاشتيد از هر چه داشتيد گذشتيد با اميد بر هر چه داشتيد به دل، پا گذاشتيد در اشتياق شعله اين شمع سوختيد رفتيد و عشق را به تماشا گذاشتيد  

تصوير فتح

تصوير فتح روشنان ، در چشمه‏ى جان تو، گوهر ديده‏اند در دل هر ذره خاكت، جوش كوثر ديده‏اند در شبستان خيالت ، نقش لبخند سحر در پگاه لعل فامت ، مهر خاور ديده‏اند سرخوشان كوى تو آيات مهرو، مردمى روشن از نور صفا، در لوح باور ديده‏اند نيست در ديباچه‏ى ياد تو، جز تصوير فتح آنچه در پيكار، شيران دلاور ديده‏اند نام خونين ترا در پهنه‏هاى شور عشق با نثار خون به جولانگاه خنجر ديده‏اند نخل‏هاى سر فرازت ، در شهيدستان زخم سروهايت را به خون آغشته

عزم و رزم

عزم و رزم عزمتان را نازم اى رزمنده مردان غيور اى به خون كرده وضو در چشمه‏سار صبح نور عزمتان را نازم اى رزمندگان راستين بى‏نشان - گمنام اى سنگر نشينان صبور نازم عزم رزمتان را - اى گشاده دستتان بسته بر اهريمنان روز و شبان راه عبور تا به هم نزديك‏تر جان‏ها شود - از صدق دل الصلاى فتح و پيروزى زده - در دشت دور نور سر زد از افق، ظلمت سراپا محو شد زد به هم هنگامه غم - گشت هنگام سرور شادى

تبليغ پرواز

تبليغ پرواز به ياد ياران مفقودالاثر مادرم هر بار برگ لاله‏اى بو مى‏كند كوچه‏هاى منتظر را آب و جارو مى‏كند باغ از بوى نجيب ياسمن پر مى‏شود يادگار سينه‏ى سرخش گل به گيسو مى‏كند شبنم شعر عطش، از برگ باور مى‏چكد تا فلق، تبليغ پرواز پرستو مى‏كند هر سحر از سمت خوبيها، نسيمى مى‏وزد گرد دل را مى‏تكاند، عشق را رو مى‏كند تا پدر يك لب تبسم، بين ما قسمت كند صبر را با خون دل، سنگ ترازو مى‏كند اين طرف از سينه‏ها هيهات جارو مى‏شود قاصد ابهام

شهيدى ميان ما بودى

آينه‏دار فطرت و ما كجا و تو اى باصفا ، كجا بودى تو از نخست ، شهيدى ميان ما بودى تو از نخست ، صدايت ز جنس خاك نبود نمى‏شنيد صدا را كسى كه پاك نبود صداى تو كه به رنگ دعا درآمده بود دعاى تو كه ز خود تا خدا برآمده بود صدا نبود كه گويى نماز مى‏خواندى شهود بود ، شهود ، آنچه باز مى‏خواندى در آن كلام كه طعم نماز را مى‏داد و عطر زنده‏ى شب‏هاى راز را مى‏داد در آن صدا كه

به هوش باش زمين بى خدا نمى‏ماند

به هوش باش زمين بى خدا نمى‏ماند سلام بر تو كه آلاله پرورى مادر گلوى فاجعه را خشم خنجرى مادر سلام بر تو كه خورشيد احترامت كرد بهشت گستره‏ى خويش را به نامت كرد سلام بر تو كه در راه دل پسر دادى براى پيشكشى پاره‏ى جگر دادى تو را قسم به گل پرپرت بگو با من چه آمده است بگو بر سرت بگو با من بگو كه عقده‏ى دل واشود ، جوان داده ! كوير آينه دريا شود ، جوان داده بگو چگونه زمين را

شكوه بى‏مانند

شكوه بى‏مانند تقديم به پدران شهيد داده بلند قامت صبر ، اى شكوه بى‏مانند به دست بوسى تو اهل عشق مى‏آيند به بى‏كرانگى‏ات رشك مى‏برد هامون به استقامت تو غبطه مى‏خورد الوند چو دست‏هاى دلت عشق در زمين مى‏كاشت ز عرش بر تو ملايك سجود آوردند به دست خويش سپردى به خاك ، قلبت را بزرگوار و سخى ، عاشقانه ، با لبخند مرا به ساحت خود اى بزرگ ، راهى ده چنين زبون و گرفتار و خاكى‏ام مپسند منم حقارت ماندن ، تويى حكايت رشد بده به

به شهيدان مفقودالاثر

به شهيدان مفقودالاثر به خون نشسته شفق از به خون نشستنتان پرنده در عجب از اين ز تن گسستنتان نداشت چينى‏تان لحظه‏اى سكون و قرار پيام خويش رسانديد با شكستنتان شما به قصد اقامت نرفته‏ايد به خاك چرا كه لاله دمد از دوباره رستنتان هزار نكته بفهميد از استوارى‏تان چو ديد صخره، بدين گونه عهد بستنتان به قاب ديده و دل : عكس جان و ياد شما اگر چه مانده به نيزار و خاك و خس تنتان چراغ قرمز ننگ و چراغ سبز جنون دو راه ماندن

شبى از خاك تا افلاك

شبى از خاك تا افلاك شبى از خاك تا افلاك رفتيد و با گل پيكرى صد چاك رفتيد شما پروانه‏ى افلاك بوديد جدا از تيره‏گى خاك بوديد لب تكبيرتان اعجاز ميكرد گره از دست و پاتان باز ميكرد اگر لبهايتان غرق دعا بود نگاه دستتان سوى خدا بود اگر با داغ تركش داغ گشتيد چو لاله نو عروس باغ گشتيد شما در بند جان و تن نبوديد كه خود را با شهادت آزموديد عليگونه از اينجا پر كشيديد و در آغوش حق خوش آرميديد  

بسيجى كوچك

بسيجى كوچك پسرم اين بسيجى كوچك، دوست دارد بزرگ‏تر باشد چفيه‏اى و پلاك و تسبيحى ! دوست دارد كه چون پدر باشد جنگ را او نديده است ، آرى ! ولى آن را چه خوب مى‏فهمد دوست دارد كمين كند جايى، آتشستان شور و شر باشد پشت پشتى پناه مى‏گيرد ، گاه هم ايست مى‏دهد ما را اسم شب كاروان خورشيد است ، بگذرد هر كه با خبر باشد شب كه خوابيد زير بالش خود، مى‏گذارد تفنگ بازى را يعنى اين مرد كوچك
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir