چند خاطره از شهید همت

كنار نكش حاجي (خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت) بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن . حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد. هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟   نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو

پزشك مسيحي

چند خاطره از شهید صنیع خانی وقتي كه پزشك مسيحي هم گريه مي كند وقتي سيد محمد براي معالجة زخم هاي شيميايي در لندن به سر مي برد ، شب ها در گوشه اي از بيمارستان به مناجات و توسل و دعا مشغول مي شد . يك بار پزشكش به طور تصادفي متوجه حالات او شد و سخت تحت تأثير نيايش هاي او قرار گرفت . با اين كه

اشك و بوسه (شهید چمران)

اشك و بوسه (خاطره ای از شهید چمران) مادرم از دست مصطفي خيلي عصباني بود . يك روز عصر كه مصطفي آمده بود تا مرا به خانه ببرد ، مامان گفت: كجا ؟ گفتم : خانة شوهرم . به همين سادگي . فرياد زد سر مصطفي و گفت : تو دخترم را جادو كرده اي ! همين الان طلاقش بده . انتظار چنين حالتي را از مادرم نداشتيم . اصلاً آرام

اولين ديدار با او (شهید باکری )

خاطره ای از شهید مهدی باکری اولين ديدار با او بعد از خواستگاري رسمي ، يك روز جمعه در خانة آقاي نادري با آقا مهدي صحبت كردم . مسائلي مطرح شد . مثل نحوة ازدواج ، زندگي ، مسائل جنگ و ... . راستش را بخواهيد متأسفانه آن روز ، من آقا مهدي را نديدم . ايشان هم اصلاً مرا نديد . هر دو ، سر به زير نشسته بوديم . لباس آقا

شير مي آورد (شهید چمران)

تخت را مرتب مي كرد و شير مي آورد (خاطره ای از شهید چمران) روزي كه به خواستگاريم آمد ، مامان به او گفت : مي دانيد اين دختر كه مي خواهيد با او ازدواج كنيد ، چه طور دختري است ؟ اين ، صبح ها كه از خواب بيدار مي شود ، هنوز نرفته كه صورتش را بشويد ، كساني تختش را مرتب كرده اند ، ليوان شيرش را جلوي در

کجاست آقاي شهردار (شهید باکری)

چند خاطره از شهید باکری  كجاست اين آقاي شهردار تا ببيند ؟ وقتي آقا مهدي ، شهردار اروميه بود ، يك شب باران شديدي باريد . به طوري كه سيل جاري شد . ايشان همان شب ترتيب اعزام گروه هاي امداد را به منطقه سيل زده داد و خودش هم با آخرين گروه عازم منطقه شد . پا به پاي ديگران در ميان گل و لاي كوچه ها كه تا زير زانو

مردي مثل مصطفي (شهید چمران)

دنبال مردي مثل مصطفي مي گشتم ! به من گفتند : « تو ديوانه شده اي ! اين مرد ، بيست سال از تو بزرگ تر است ، ايراني است ، همه اش توي جنگ است ، پول ندارد ، هم رنگ ما نيست ، حتي شناسنامه ندارد! » اين ها حرف هاي اطرافيان خانم « غاده جابر بود تا او را از ازدواج با دكتر چمران منصرف نمايند ، اما او مي

لباس بسيجي ( شهید باکری )

خاطره ای از شهید مهدی باکری يك دست لباس بسيجي آدم ، در همان برخورد اول ، مجذوب چهرة معصومش مي شد . موجي در چشمان نافذش بود كه هر كس را اسير مي كرد . با وجود اندوه دائمش ، خندان و بشاش بود . هميشه آماده به خدمت و پرتوان بود ؛ هر چند چشمانش حكايت از بي خوابي هاي طولاني داشت . او يك فرمانده عارف و

زندگینامه شهید مصطفي چمران

زندگینامه شهید دكتر مصطفي چمران دكتر مصطفي چمران تولد : 18 اسفند 1311 قم تحصيلات : دكتراي الكترونيك و فيزيك پلاسما مسؤوليت : وزير دفاع شهادت : 31 خرداد 1360 دهلاويه مزار : تهران ، بهشت زهرا ( س) در مسير زندگي تك سوار وادي خلوص در سال 1311 در شهر مقدس قم به دنيا آمد . دوران كودكي و تحصيلات ابتدايي را در تهران گذراند و به

شهید مهدی باکری که بود ؟

شهید مهدی باکری که بود ؟ مهندس مهدي باكري تولد : 30 فروردين 1333 مياندوآب تحصيلات : مهندس مكانيك مسؤوليت : فرماندة لشكر 31 عاشورا شهادت : 25 اسفند 1363 رودخانة دجله مزار : بي نشان در مسير زندگي يتيمي كه شهردار شد مهدي باكري در سال 1333 در شهرستان مياندوآب به دنيا آمد . در همان كودكي ، مادرش را از دست داد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را

ملاقات در عرفات (شهید بابايي)

او را در عرفات ديديم ،زمانی که شهید شده بود ! (خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي) سال 1366 كه به مكه مشرف شدم . عضو كارواني بودم كه قرار بود شهيد بابايي هم با آن كاروان به حج اعزام شود ؛ ولي ايشان نيامدند و شنيدم كه به همسرشان گفته بودند : بودن من در جبهه ، ثوابش ازحج بيشتر است . در صحراي عرفات وقتي روحاني

آخرين درس پدر(شهید صیاد شیرازی)

آخرين درس پدر ! (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی) آخرين خاطره اي كه از ايشان دارم ، مربوط به شب شهادتش مي شود . آن شب ، حال عجيبي داشت ؛ چون از مسافرت آمده بود ؛ زيارت حرم مطهر امام رضا (ع) و عيادت مادر گران قدرش در مشهد ، زيارت مشهد شهيدان شلمچه همه و همه روحيه اي تازه به او بخشيده بود . گويا براي شهادت

آخرین پرواز (شهید بابايي)

آخرین پرواز ، پرواز به سوی خدا  (خاطره ای از سردار شهید حاج خداكرم) جمعه ، 15 مرداد ماه سال 1366 ، تبريز ؛ پايگاه دوم شكاري ، ساعت هشت و سي دقيقه صبح عيد قربان ؛ تيمسار ، طرح عمليات را روي نقشه ، تشريح كرد ؛ نقطة نشانه ها ، مواضع پدافندي ، تأسيسات و نيروهاي رزمي دشمن را روي آن برايم مشخص كرد . پس از تبادل نظر

بايد خدمت كرد (شهید صیاد شیرازی)

فرقي نمي كند ، بايد خدمت كرد (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی) در خصوص آخرين ملاقاتم ، طبق روال و سنت هميشگي ( به عنوان داماد آن خانه ) به اتفاق خانواده در روز عيد غدير خدمت ايشان رسيديم . با حاج آقا و حاج خانم ديدار كرديم . صبح آنروز حاج آقا جهت ديدار با مقام معظم رهبري خدمت ايشان رفته بود . پس از بازگشت از بيت آقا

تو ، عشق دوم مني ! (شهید بابايي)

تو ، عشق دوم مني ! (خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي) شب رفتن به سفر حج ، در خانه كوچكمان ، آدم هاي زيادي براي خداحافظي و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفري مي شدند . عباس ، صدايم كرد كه برويم آن طرف . از خانة سابقمان تا خانة جديدمان كه قبل از اين كه خانة ما بشود ، موتورخانة پايگاه بود راه زيادي نبود

طعم آسمان ( شهید صیاد شیرازی)

طعم آسمان (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی) آخرين ديدار ما ، سفر شلمچه بود كه به اتفاق خانواده براي بازديد از مناطق عملياتي جنوب رفته بوديم . در آنجا بود كه ايشان خيلي از شهادت حرف مي زد . بسيجيان مثل پروانه دور پدرم ، حلقه زده بودند و عكس مي انداختند . با او صحبت مي كردند و خاطرات ايام جنگ را با هم مرور مي كردند .

آدم ديگري شدم (شهید بابايي)

آدم ديگري شدم (خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي) از وقتي كه به ياد دارم ، شخصي مغرور و بي بند و بار بودم . از ابتداي ورودم به خدمت نيروي هوايي ، سرپيچي كردن از دستورات ، بخشي از وجودم شده بود . بگونه اي كه پس از بيست سال خدمت ، فقط يك بار ترفيع درجه گرفته بودم . خلاصه به هيچ صراطي مستقيم نبودم . زماني كه «

او ، مردمي بود (شهید صیاد شیرازی)

او ، مردمي بود (خاطره ای از شهید صیاد شیرازی) همسر من ، تنها يك نظامي صرف نبود ؛ مردي در ابعاد گوناگون ، شخصيتي بود كه هر گروه او را ازخود مي دانست . بسيج ، ارتش ، سپاه و اقشار مختلف به قدري با او صميمي و مأنوس بودند كه او را به راستي از خود مي دانستند . شهيد صياد ، شخصيتي بسيار مردمي داشتند . دوست داشتند

دوره خلباني (شهید بابايي)

در پايان دورة خلباني : (از زبان خود شهيد عباس بابايي) خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود . دورة خلباني ما در آمريكا تمام شده بود ؛ ولي به خاطر گزارش هايي كه در پروندة خدمتي ام درج شده بود ، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند . سرانجام روزي به دفتر مسئول دانشكده كه يك ژنرال امريكايي بود ، احضار شدم . ژنرال ، آخرين كسي

تربيت (شهید صیاد شیرازی)

خاطره ای از شهید صیاد شیرازی چگونه تربيت كنيم ؟  هيچ وقت يادم نمي رود ، يك روز كفش هاي خودشان را كه واكس مي زدند ، كفش هاي مهدي ( پسر ارشدمان ) را هم واكس زدند. گفتم : چرا اين كار را كرديد؟ گفتند: من نمي توانم مستقيم به پسرم بگويم كه اين كار را انجام بده ؛ چون جوان است و امكان دارد به او بربخورد

دانشجوي گوشه گير(شهید بابايي)

دانشجوي گوشه گيري است ! (خاطره ای از سرلشكر خلبان عباس بابايي) براي گذراندن دورة خلباني در آمريكا طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دو ماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق مي شد . ظاهراً هدف ، تسريع در يادگيري زبان انگليسي بود ؛ ولي همنشيني با جوان آمريكايي پرشور و شر، آن هم با بي بند و باري هاي اخلاقي و غربي ، براي

سپهبد علي صياد شيرازي که بود ؟

زندگینامه سپهبد علي صياد شيرازي تولد : 4 خرداد 1323 - درگز تحصيلات : ليسانس علوم نظامي مسئوليت : جانشين رييس ستاد كل نيروهاي مسلح شهادت : 21 فروردين 1378 تهران بهانه پرواز : ترور به وسيله منافقين كوردل مزار : تهران بهشت زهرا (س) در مسير زندگي « از زبان شهيد » هدف ؛ انقلابي در داخل ارتش بود در هنگام پيروزي انقلاب اسلامي ، من در بازداشت

آن روزهاي آخر (شهید حاج خداكرم)

آن روزهاي آخر خاطره ای از سردار شهید حاج خداکرم اين آخري ها ، چهل و پنج شبانه روز با سردار بوديم . داشتيم خودمان را براي سرماي زمستان آماده مي كرديم . سردار گفته بود كه بايد فكري به حال نگهبان هاي دشت بكنيم . كانال ها را احداث كرده بوديم . آن كله قندي هاي زرد ، محل عبور و مرور اشرار بود . مرتب گزارش مي رسيد كه از

خاطراتی از شهید صنیع خانی

خاطراتی از شهید صنیع خانی بي قرار بود بارها و بارها بچه ها ديده بودند كه سيد محمد زير حجم عظيمي از بمب هاي شيميايي و غيرشيميايي ، سر و صورتش را چفيه مي بست و در مديريت و تخلية امكانات لُجستيكي كار مي كرد . اصلاً برايش خستگي ، معني نمي داد . شب و روز نداشت . واقعاً او از جمله كساني بود كه در هر كجاي جبهه

دير جنبيديم ! (شهید حاج خداكرم)

دير جنبيديم ! خاطره ای از سردار شهید حاج خداکرم يكي از همكارانمان كه درجة بالاي نظامي هم نداشت ، سخت مريض شده بود . به سردار گفتم : فلاني وضعيت مناسبي ندارد و آنگونه كه از قرائن پيداست ، احتمالاً ماندني نيست . سردار، در خود فرو رفت و گفت : مدتي است كه مي خواهم براي خانواده هاي نيرو فكري بكنم ؛ ولي مشكلات ، امانم نمي

خاطرات شهید صنیع خانی

  (خاطراتی از شهید صنیع خانی) كار براي خدا ، عوض ندارد آن روزها كه سيد محمد ، مسؤول مبارزه با مواد مخدر بود ، يك بار موفق شد كه 120 كيلوگرم هروئين را كشف كرده و عوامل آن را هم دستگير كند . وقتي خبر به حضرت امام رسيد ، فرمودند : به نحوي شايسته از ايشان قدرداني شود . يكي از مسؤولان ، صدهزار تومان براي سيد محمد فرستاد .

فرياد سردار ! (شهید حاج خداكرم)

فرياد سردار ! (خاطره ای از سردار شهید حاج خداكرم) دو سال فرمانده ناحيه انتظامي قم بود . يك روز زني آمد توي ستاد . گريان و نالان ؛ درمانده بود ، بي شوهر ، با چند بچه قد و نيم قد . خودش نان آورخانه بود . توي محله هاي كوچك قم مستأجر بود . خودش را رساند به سردار . قيافه غمگين آدم كافي بود تا سردار را زير و رو

رقص مرگ! (لحظاتی قبل از شهادت)

آخرین نوشته دکتر چمران لحظاتی قبل از شهادت رقص مرگ ! متن زير ، آخرين نوشتة دكتر چمران مي باشد كه چند دقيقه قبل از شهادت آن را نگاشته است . « اي حيات ! با تو وداع مي كنم ، با همة مظاهر و جبروتت . اي پاهاي من ! مي دانم كه فداكاريد ، و به فرمان من مشتاقانه به سوي شهادت صاعقه وار به حركت در

لحظه شهادت (شهید حاج خداکرم)

چند خاطره از عظمت سردار شهید حاج خداکرم شايد ماه ديگر نباشم سردار ، هر ماه ده هزار تومان به شخصي كه عليل بود و روي ويلچر مي نشست مي داد . در ماه آخر كه به سراغش رفته بود ، بيست هزار تومان به او داده وگفته بود : شايد ماه ديگر نباشم . اين قضيه را بعد از شهادتش شنيدم و آن مرد براي هر كس تعريف مي كرد

وصيت نامه شهید صنيع خاني

فرازهايي از وصيت نامه شهید سيد محمد صنيع خاني دوست داشتم در كشور امام زمان دار فاني را وداع كنم ... با تأييد دكترها و دستور فرمانده ي محترم و مسؤولين عزيز ، پس از مشورت با خداوند متعال و استخارة حضرت آية الله العظمي خامنه اي رهبر معظم انقلاب ، مجبور به ترك ديار شدم و جهت ادامة درمان به لندن آمدم كه پس از تشخيص ، قرار شد به

بايد بروم (سردار شهید حاج خداكرم)

بايد بروم ... (خاطره ای از سردار شهید حاج خداكرم) يكروز بعد از تشييع جنازه برادرش ابراهيم به من گفت : فخرالسادات ، مي خواهم برگردم جبهه . دومين بچه را باردار بودم . گفتم : دو تا ابراهيم تنها گذاشته و دو تا هم تو مي گذاري . چرا مي خواهي اين كار را بكني ؟ تو مريضي . مدتي رفتي . بگذار يه مدت هم ديگران بروند . گفت :

زندگینامه سردار صنيع خاني

سيدمحمد صنيع خاني تولد : 15 دي 1332 قم تحصيلات : ليسانس علوم نظامي مسئوليت : قائم مقام بنياد تعاون سپاه شهادت : 14 شهريور 1374 تهران بهانة پرواز : عوارض حاصل از بمب هاي شيميايي مزار : تهران در جوار حرم مطهر امام خميني ( ره ) در مسير زندگي از تولد تا پيروزي « سيد محمد صنيع خاني » در سال 1332 در شهرستان قم در خانواده اي روحاني به دنيا آمد

زندگینامه سرلشكر خلبان شهید بابايي

سرلشكر خلبان عباس بابايي تولد : 14 آذر 1329 قزوين تحصيلات : فارغ التحصيل دانشكده خلباني از آمريكا مسئوليت : فرماندهي معاونت عمليات نيروي هوايي ارتش شهادت : 15 مرداد 1366 مطابق با عيد قربا ن 1407 هـ . ق - آسمان منطقة عملياتي سردشت گلزار : قزوين امام زاده حسين (ع) در مسير زندگي پزشكي يا پرواز عباس بابايي در سال 1329 در شهرستان قزوين به دنيا آمد .

حضور حاجي ( شهید همت)

حضور حاجي (خاطره ای از شهید محمد ابراهیم همت) بعد از شهادت حاجي هم حضور او را به روشني در زندگي حس مي كنم . يادم مي آيد يك بار يكي از فرزندان حاجي ، پس از گذشت روز سختي در اوج تب مي سوخت . نيمه شب بود . همه توصيه مي كردندكه بچه را به دكتر برسانيم ؛ اما من به دلايلي موافق اين كار نبودم . نزديك نماز صبح

زندگینامه سردار شهید حاج خداكرم

سردار جواد حاج خداكرم تولد : 11 آذر 1334 تهرا ن تحصيلات : ليسانس علوم نظامي مسئوليت : فرماندة ناحيه انتظامي سيستان و بلوچستان شهادت : 25 آبان ماه 1376 زابل بهانة پرواز : درگيري با اشرار و قاچاقچيان مواد مخدر مزار : تهران بهشت زهرا (س) در مسير زندگي از كوچه هاي جنوب شهر تا ميدان مبارزه جواد حاج خداكرم در يازدهم آذرماه سال 1334 در يكي از محله هاي جنوب تهران در

زندگینامه سردار حاج ابراهيم همت

زندگینامه سردار حاج محمد ابراهيم همت تولد : 12 فروردين 1334 شهرضا تحصيلات : فوق ديپلم مسؤليت : فرماندة لشكر 27 محمدرسول الله( ص ) شهادت : 17 اسفند 1362 جزيرة مجنون مزار: اصفهان شهرضا در مسير زندگي مجالي براي فكر كردن محمد ابراهيم همت در دوازدهم فروردين سال 1334 در شهرضا به دنیا آمد . در همان شهر ، كودكي و نوجوانيش را با تحصيل گذراند و در سال

كسي وارد نشود!( شهید باکری )

خاطراتی از شهید مهدی باکری كسي وارد قرارگاه نشود ! در عمليات والفجر يك ، دستور داده بود كه هيچ كس وارد قرارگاه نشود. دژبان قرارگاه كه خود ، يك بسيجي بود بنا به همين دستور، خود آقا مهدي را چون نمي شناخت راه نداده و برگردانده بود . آقامهدي ، از اين عمل او خوشش آمد و تشويقش كرد . او يك بسيجي بود خودش را هميشه يك بسيجي قلمداد
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir