امشب ، مسجد كوفه


امشب، مسجد كوفه

آنك مرد
ابر مرد
دستاري از حرير تماشا بر سر،
ردايي از ابريشم يقين بر دوش
و عصايي از آبنوس اعتماد بر دست،
از كوچه هاي مه آلود كوفه مي گذرد.
شب هنوز در خاموشي خاطرات خويش، غوطه مي خورد و گل سرخ، آن راز آلودترين عطر سرزمين
مكاشفه، به سمت سرنوشت سرخ خويش مي شكوفد.
پنجره اي بُگشا اي جهان خسته از باد، دلْ شكسته از خاك، چشمْ بسته بر مه؛ پنجره اي بُگشا به سمت گامهاي آن ترانه خوان ازلي ديدار، كه از كنار سنگريزه هاي سوگوار، به مهرباني مي گذرد و باغ روشن ستاره ها را به مرثيه پايْ افزارِ پينه بسته خويش مي خواند.
آي مرغابيان بركه تقدير آوازتان در روضه خواني فرشتگان مسافر گم است.
مرد، رهاتر از رقص برگي در نسيم، جاري تر از طراوت باران در كوير، و بشْكوه تر از نيايش فرشته اي در شب، به سوي ابدي ترين سجده قدّوسي خويش، مي كوچد.
اين علي است كه در جبرئيلي ترين شب كائنات پا به روشناي مرز جاودانگي مي نهد و خون پيشاني خويش را به ملاقات تجلّيِ سبحانيِ دوست، هديه مي برد.

آنك مرد
ابر مرد
از كوچه هاي مه آلود كوچه مي گذرد.
امشب مگر كدام غزل از گلوي نوري جبرئيل مي تراود، كه علي شتابناكِ كوچ پسينگاهي خويش است؟
آيا كدام سرود نخستين، آيا كدام ترانه فرجامين را، فرشتگان به آواز اثيري، سر داده اند كه علي اين سان در سماع حضوري خويش، دست افشان به سوي باغ سرخ زخم مي شتابد؟
شب غرق كدام كلمات است؟
اي سايه هاي منتظر، اي هياكل روحاني ايستاده به تماشا بگوييد شب در كدامين كلمات غرقه است؟
اين چه آهنگي است كه علي، خورشيد طلوع كرده از افق كعبه، چنين به بازخواني آن ورد ازلي، مهر مي ورزد؟
علي، مرد اسب و ذوالفقار، مرد روزهاي سخت، مرد شبهاي گريه، امشب به افقْ گشايي لاهوت لبخند مي زند و در مينايي ترين محراب جهان، قامت به نماز زخم مي بندد.
و ملائك، صف به صف، سياهپوش و سر به زير، به اقتداي آن نمازگزار ميانه قامتِ فروتن ايستاده اند كه بي گمان در رؤيايي ترين لحظه ممكن شهود، شال سبز مكاشفه بر كمر بسته و دست تعلّق جسماني از غبار ممكنات هر دو جهان شسته، به سوي حضرت ربوبي سفر مي كند.
مسجدكوفه امشب در شط زلال نيايشي ديگرگون غوطه ور است.
امشب، علي نماز خويش را به ناشناخته ترين لحن جهانِ بود و هست، مي خواند.
امشب، علي، خيره به تماشاي بهشت ذوالفقاريِ ملكوت است.
امشب، علي، مبهوت كُنه مكنون بارقه است.
امشب، علي جاودانه شونده در شكوه روحِ ربّاني خويش، حيران سلوك در باغ هاي تعالي است.
امشب، علي، در تاريكاي زاويه كوچك مسجد كوفه، در ابدي ترين مراقبه زمين، چشم به آفاق زيبايي مينوي مي گشايد و پيشاني شوكت خويش را بر آستانه مقدس صداي خداوند مي سايد.
نماز علي امشب، چونان هر شب ممكن ديگر، آيينه تجلّي اشتياق زمين به موعود آسمان است.
اين جلوه ها كه در آينه سانيِ نماز او طراوت مي گيرد، موج مي شكند و تا ناكجاي مرزهاي ديدار مي گسترد، اشراق آن عهد ازلي نخستين است؛ آن تماشايي ترين لحظه جهان آغازين...
و علي، امام نماز صبح فرشتگان، تكبير مي گويد و سر به سجود مي برد.
برقي مي درخشد و خون بر سنگفرش ساده مسجد مي پاشد: رستگار شدم، به خداوند كعبه قسم.
ملايك، جامه دران و مرثيه خوان، خرقه هاي نوراني خويش را چاك مي زنند و آواز لا حول در كائنات مي افكنند.
علي پلك مي بندد و به ملاقات روشن فردا روز مي انديشد؛ به گيسوان هميشه معطر رسول و به آن جان مهربان كه به انتظار علي، آغوش گشوده است.
يا علي نسيم به بدرقه عَماري خاموش تو مي وزد و درخت از سوگواري غربت تو، سبزينه از كف مي دهد.
نخلستان، بي تو كويري مرده است و چاه بي تو، سر در گريبان خويش فرو برده، مويه مي كند.
سوگواران تواند فرشتگان كه كوچه به كوچه ايستاده اند و نام تو را به غمگنانه ترين آواز اثيري، مرثيه مي گويند.

21ramezan.jpg

يا علي بمان،
بمان كه بي تو سفالينْ كاسه شير در دست يتيمكان كوفه مي لرزد.
بمان كه بي تو آفتاب به عصمت زلال چهره كودكان، لبخند نمي زند.
بمان كه نخل ها بي تو تاب نمي آورند و اطلسي ها، بي تو نمي شكفند.
بمان كه بي تو بوي بهشت، كوچه هاي كاهگلي كوفه را پر نمي كند و بي آفتاب نگاه تو، قنديل مسجد خاموش، روشني نمي گيرد.
يا علي بي تو عدالت يتيمكي دلشكسته است و مهرباني، مرغكي پر و بال بسته.
پس از تو نان خشكيده جو سهم سفره كيست؟
پس ازتوكيست كه شعله نارواي شمع بيت المال رابه دوانگشت عدالت فروكُشد؟
پس از تو، مهتاب، كدام نمازگزار شب هاي ديرپاي كوفه را تماشا كند و آفتاب به اقتداي كدامين روشني از افق بر آيد؟
پس از تو كيست كه غيرت بورزد، دوست بدارد، مهربان باشد، نماز بخواند، نخل بكارد و صبوري كند؟
يا علي به سوي دوردست روشن سپيده و نور، كوچ مي كني و به سمت چشمه هاي زلال زمان مي شتابي؛ قلندرانه و در درياي عشق فرو رفته.
سبزترين شال عبوديت را بر كمر بسته اي و سرخ ترين بالاپوش غيرت و حميّت را بر دوش افكنده اي، با شور عصياني قدّوسي در سر.
يا علي
آفاق را مي نگري با چشماني از جنس سبز ملكوت، و عرفان تنها قطره اي عرق است كه از پيشاني زخمي ات فرو مي چكد.
عشق، بوته خار سرگشته اي است كه در پيش پاي تو مي دود؛ آفتاب از برابر چشمانت به شرم مي گريزد و كبوتران چاهي نخلستان هاي كوفه، خويشتن را در پسِ شانه هاي مهربان تو، به شرمناكي، پنهان مي كنند.
يا علي
اي حقيقت روشن همه روزها و شب ها
اي مهربان ترين نگاه
مي روي و كاروان كوچك دانايي و يكي دو چند پرستوي عاشق، ردّ گام هاي تو را مي بوسند و خاك آلوده در پي ات مي آيند.
مي روي و عَماري غريب تو زمانه را در عطر پاك حضور و چشمه اهورايي شهود، تطهير مي كند.
يا علي
اي مرد
اي ابر مرد هر دو جهان
كوچ مي كني و مي روي تا روز روشن ديدار.
نام تو سرفرازي انسان است و بوي خوش شكوهمندي روح.
ما حضور جاودانه آسمان را در گام هاي تو آزموده ايم و اعجاز پر صلابت ايمان را از دست هاي تو آموخته ايم.
شن هاي داغ بيابان، تو را مي شناسند؛
ريگ هاي سوخته، نخل هاي سربريده و كجاوه هاي شكسته با مهرباني ايمان و لبخند تو آشنايند.
تو در خاموشي مرگبار ندانستن و نتوانستن، چراغي همواره روشن افروخته اي و رساتر از قامت حقيقت و سبزتر از تبسم هرچه طراوت، در جهانِ مرده سكوت، برخاسته اي و لب به معجزه گشوده اي.
يا علي
دريا دريا مهرباني بود هر آنچه مي گفتي.
گفتي كه: خداوند بندگان و پرستندگاني دارد كه بيم و خشيتِ او دل هاشان را شكسته، زبان آوران و خردمندان اند، اما آن بيم، زبانشان را بسته. با كردار پاك به سوي خداوند شتاب مي گيرند؛ كردار بسيار خويش را در راه او بيش نمي شمرند و براي خويش به كردار اندك رضا نمي دهندو خرسند نمي شوند .
آري، چنين گفتي و خود، برترين نمونه و نمايه سخن خويش بودي.
يا علي
اي خداوندگار رستگاري و ايمان
ما هزار هزار مرتبه نام پاك تو را فرياد كرده ايم؛
هزار هزار مرتبه نام تو را گريسته ايم؛
اما تو آن كهكشان بي نهايت فيضي كه به انتها نمي رسد و پايان نمي گيرد.
ما به نام تو زنده ايم و با نام تو مانده ايم.
ما در غم سرخ تو، در غربت كوفي تو ريشه كرده ايم.
يا علي
در عصر نو، ستاره نو، طرح نو كجاست؟ انسان نو كجاست؟
هرجا كه رفته ايم، صداي سكوت سرد، زمين را گرفته است.
شادي دوست داشتن تو و اندوه غريبي تو، چراغ تابنده لحظه هاي تاريك ماست.
عروج تو گام هاي شوريدگي انسان به سوي افلاك است.
تو فرياد تفتيده شعور در كوچه هاي روزْ مرده جهالتي.
تو طنين بيداري و پويايي در گوش هاي بسته جهاني.
يا علي
شهادت، ميراث جاودانه توست؛ اكسير نابي كه جان هاي مرده و دل هاي مردابي را زنده مي كند و ماندگاريِ راز آسمان را فرياد مي زند.
تو تاريخ بلوغ و رستگاري انساني و مرگ را چه شكوهمندانه معنا كرده اي.
يا علي ما عاشقان اندوهناك توايم.
سر به درياي اندوه تو فرو مي بريم،
مرثيه مي خوانيم
و جان خويش به عطر طهوري نام تو تطهير مي كنيم.
 
 

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
علیرضا احمدآبادی
+2 #1 علیرضا احمدآبادی 1392-05-13 15:09
اجرکم عندالله
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir