|
||||||||
صفحه 1 از 2 واحظ بن ناعم
يکي از ده نفري
بود که با اسب بر بدن مطهر سيدالشهداء عليه السلام تاختند. ابوعمرو زاهد مي گويد:
به اين ده نفر نگاه کرديم، همه زنازاده بودند. وادي عقيق وادي به معناي مسيل و سرزمين گود ميان دو کوه يا تپه است. «وادي عقيق »، نام يکي از منزلگاههايي است که امام حسين «ع » پس از خروج از مکه از آن گذشته و به سوي «ذات عرق » رفته است.در اين محل برخي براي حج محرم مي شدند و به مکه نزديکتر از ذو الحليفه بوده است. (1) . پاورقي (1) مقتل الحسين، مقرم، ص 204، به نقل از معجم البلدان. وارث ارث برنده، ميراث دار، کسي که مال،
خانه، زمين، صفات يا افتخاراتي را از پدر يا اجداد و گذشتگان به ارث مي برد.هم نام
زيارتنامه اي است معروف، که سيد الشهدا «ع » رابا آن زيارت مي کنند.مرحوم «ابن
قولويه » سند آن را به جابر جعفي از اصحاب امام صادق عليه السلام رسانده که وي آن
را از آن حضرت روايت کرده است و با جمله «السلام عليک يا وارث آدم صفوة الله...»
شروع مي شود. (1) و هم لقب سيد الشهدا «ع » است که در ادعيه وزيارات، از آن حضرت
به عنوان وارث آدم، وارث نوح، وارث ابراهيم، وارث موسي، وارث عيسي، وارث محمد،
وارث علي، و وارث حسن... ياد شده است. (2) . پاورقي (1) مفاتيح
الجنان و بحار الانوار، ج 101، ص 163. واضح تركي غلام الحرث المذحجي و از صالحان و پاکان و ترک نژاد و از شيعيان بنام و از شجاعان کوفه بود و جنگي نمايان کرد و در لحظات شهادت، ابي عبدالله را ندا کرد و امام بر بالين او آمد و سر او را بر دامن گرفت و وقت جان دادنش صورت او را مي بوسيد. واضح مي گفت: «کيست که همانند من باشد در حالي که فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مرا در آغوش دارد و گونه او بر گونه من است» در اين حال جان به جان آفرين تسليم کرد و شربت شهادت نوشيد گوارا باد بر او... واضح رومي برخي مورخين او را از شهداي روز عاشورا به حساب آورده اند. واعشي شاعري از طايفه
ي «حمدان» و از دشمنان اهل بيت عليهم السلام بود. پس از آنکه مختار دو تن از قتله
ي اباعبدالله عليه السلام با نامهاي «شهم بن عبدالرحمن» و «ابي اسماء بن بشير
قابضي» که قاتلان بني هاشم بودند به قتل رساند، اين شاعر در مرثيي اين دو چنين
سرود: واعظ موعظه کننده، سخنران، اندرزگو، کسي که در مجالس حسيني و در مناسبتهاي مختلف ديني به منبر رفته و به موعظه و صحبت مي پردازد و در پايان هم مصيبت مي خواند.منبري.اين لقب، همواره با احترام آميخته بوده است و خود واعظ، اهل تعهد و وارستگيهاي اخلاقي و تاثير گذاري در نفوس و دلهاي مستمعين بوده است. لقب واعظ، در آغاز نام تعدادي از خطباي گذشته به کار مي رفته است، مثل واعظ کاشفي، واعظ قزويني و... . واعظ قزويني ملا محمد رفيع
يا رفيع الدين، به سال 1207 ه.ق. در صفي آباد قزوين نام يکي از منازل مسير مکه به کوفه که تا کوفه سه روز راه بوده است.حسين بن علي «ع » در سفر کربلا از اين منزل هم عبور کرده است.به اين نام، جاهاي ديگري در راه مکه و در يمامه وجود دارد. (1) در آنجا مناره اي بوده است از شاخ شکارهاي صحرايي و سمهاي آنها که که ملکشاه سلجوقي آن را ساخته بود. (2) . پاورقي (1) لغت نامه،
دهخدا. واقعه حره واقعه حره، قيام مردم مدينه بر ضد
حکومت يزيد بود.پس از شهادت حسين بن علي «ع »، ظلم و فسق يزيد فراگيرتر و آشکارتر
شد و مردم فساد دستگاه حاکم و ظلم عمال او را ديدند و در مدينه، آگاهان از اوضاع،
مردم را به زشتکاريهاي حکام آگاه ساختند.والي مدينه در آن زمان، «عثمان بن محمد بن
ابي سفيان » بود.اهل مدينه عليه او شوريدند و او و مروان و ديگر امويان را از
مدينه بيرون کردند و با «عبدالله بن حنظله » بيعت کردند.خبر قيام مردم مدينه، با
گزارش مروان به گوش يزيد رسيد.وي سپاهي انبوه را تحت فرمان «مسلم به عقبه » (1) به
مدينه گسيل داشت. (2) مهاجمان در منطقه «حره واقم »فرود آمده، به مدينه تاختند و
سه روز به کشتار و غارت پرداخته و به نواميس مسلمانان تجاوز کردند.مردم به حرم
پيامبر «ص » پناه بردند.لشکريان يزيد، حرمت حرم را نگه نداشتند و با اسبها به داخل
حرم آمدند و مردم را قتل عام کردند.کشتگان اين واقعه هزاران نفر بودند.از جمله
«عبدالله بن جعفر نيز در اين حادثه شهيد شد.واقعه حره در 28 ذيحجه سال 63 هجري
اتفاق افتاد.يزيد، دو ماه نيم پس از اين حادثه مرد. (3) . پاورقي (1) مسرف بن
عقبه. واقعه حره يا قتل عام مدينه در تمام تواريخ معتبر اسلامي، مانند تاريخ طبري، يعقوبي، ابن اثير، مسعودي و... اين جنايات را ثبت کرده اند که به طور فشرده از «مروج الذهب» مسعودي به آن اشاره مي کنيم. مسعودي گويد: «چون دامنه ي ظلم و جنايت و فسق و فجور يزيد به همه جا کشيده شد، مردم به پا خاستند. در مدينه (مرکز وحي و پايگاه پيامبر) که هنوز تعداد کثيري از مهاجرين و انصار در قيد حيات بودند، بيشتر نسبت به جنايات يزيد حساسيت نشان مي دادند، خصوصا کشتن امام حسين عليه السلام فرزند دختر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم و يارانش، و فسق و فجور و شرابخواري و حکومت فرعوني يزيد و به خاطر آن، مردم سر به شورش زدند. آتش خشم و اعتراض در حجاز شعله ور شد. مردم شورش کردند و فرماندار يزيد به نام «عثمان بن محمد بن ابي سفيان» را از شهر بيرون کردند، و به رهبري تني چند از بزرگان مهاجر و انصار و تابعين، حکومت خودمختار تشکيل دادند. مدينه موضع سازش ناپذيري داشت و جز قيام عليه نظام اموي، راه ديگر نمي شناخت، و با تشکيل مجمعي در مسجد رسما از حکومت يزيد سرپيچي و او را از خلافت خلع کردند. بارزترين چهره ي رهبري اين حرکت چهره ي «عبدالله»، فرزند «حنظله غسيل الملائکه» است و مردم به طور موقت تا روشن شدن اوضاع با او بيعت کردند. آنان عناصر کاخ نشين اموي را که در منزل بزرگشان «مروان حکم» جمع شده بودند، از مدينه بيرون کردند، و بدين ترتيب پايتخت اوليه اسلام از نفوذ امويان خارج شد، به محض رسيدن اين خبر به مرکز، يزيد يکي از خطرناکترين و پست ترين يارانش يعني «مسلم بن عقبه» را با لشکري جرار (حدود پنج هزار نفر) براي سرکوبي مردم مدينه فرستاد، او و نيروهايش به مدينه رسيدند و در بياباني به نام «حره» اردو زدند. مردم مدينه، به سر کردگي «عبدالله بن حنظله» و «عبدالله بن مطيع» به دفاع پرداختند، اما مردم بي دفاع در مقابل يورش مغول وار لشکر يزيد، شکست خوردند و آنان وارد شهر شدند. و از کثرت خون ريزي، حمام خون به راه انداختند و مردم به شکل فجيعي قتل عام گرديدند و تعداد کثيري از بني هاشم و قريش و ساير مردم، مظلومانه به دست عمال يزيد کشته شدند. آمادگي مدينه براي رويارويي با سپاه نيرومند و سازمان يافته دشمن بسنده نبود، بدين جهت آرزوي استقلال طلبانه ي آنها با شکست در جنگ «حره» و هتک حرمت آنها خاتمه يافت. مورخين مي نويسند: آنان با اسب و سلاح و کفش، وارد حرم پيامبر شدند و مسجد پيامبر را آلوده کردند و بيش از هزار نفر از صحابه ي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم قتل عام شدند، بطوري که از «بدريون» کسي زنده نماند. و حدود 900 دختر باکره، توسط سربازان يزيد هتک حرمت شدند و يزيد به «مسلم بن عقبة» فرمانده ي نيروهايش دستور داده بود، که پس از پيروزي بر مدينه، سه روز جان و مال و ناموس مردم بر تو و سربازانت حلال است. و آنان هر آنچه مي خواستند کردند. در تاريخ فخري، گويد: پس از واقعه ي حره، مردم مدينه هنگامي که دختر خود را شوهر مي دادند، بکارت او را تضمين نمي کردند. بعضي گفته اند: در اين قتل عام بيش از چهار هزار نفر کشته شدند، و سپس عامل يزيد مردم را جمع کرد و گفت: بايد به عنوان «برده ي يزيد» بيعت کنيد و آنان را بردگان مي خواند. آري اين واقعه، در سال شصت و سوم ه.ق، به وقوع پيوست و از آنجايي که لشکر يزيد، در ريگزاري (اطراف مدينه) به نام «حره» اردو زدند و از آن پايگاه به شهر حمله ور شدند، در تاريخ، آن را به نام «واقعه حره» ثبت کردند. وحشي بافقي کمال الدين يا
شمس الدين محمد وحشي بافقي از شاعران بزرگ و نامدار قرن دهم هجري است. وي در آغاز
جواني زادگاه خود بافق را ترک کرد و مدتي در يزد و سپس در کاشان اقامت گزيد. پس از
آن به يزد بازگشت و تا آخر عمر، سال 991 ه.ق. در آنجا باقي ماند. او براي گذران
زندگي خود، فرمانرواي صاحب نفوذ و دادگر آن سامان و نيز برخي از بزرگان يزد و
کرمان را مدح مي کرد. وداع آخر بدرود گفتن، خدا حافظي کردن، نيايشي که در هنگام مسافرت و
مفارقت از يکديگر بر زبان مي آورند، به معناي «خدا نگهدار». (1) در حادثه نهضت
عاشورا، وداع در مواردي ديده مي شود. امام حسين «ع » هنگامي که پس از مرگ معاويه و
اصرار والي مدينه براي بيعت گرفتن از او، مي خواهد از مدينه خارج شود، به زيارت
قبر پيامبر رفته و با او خداحافظي مي کند و عازم مکه مي شود، وداعي آميخته با اشک
و اندوه فراق، که در همانجا به خواب مي رود و رسول خدا را در خواب مي بيند.با قبر
مادرش و برادرش هم وداع مي کند. (2) وداع ديگر در روز عاشورا و کربلاست.فرزندان
اهل بيت نيز در آخرين باري که از امام و خيمه گاه خداحافظي مي کنند، سلام آخر را
مي دهند.وداع واپسين، همراه با سلامي خاص است. پاورقي (1) لغت نامه،
دهخدا. وراد وراد يکي از
دوستان «عباد بن حصين»، از عمال مصعب بن زبير بود. «قباع» نماينده ي ابن زبير،
نيرويي به فرماندهي «عباد بن حصين» و «قيس بن هيثم» براي مقابله با سپاه «مثني بن
مخربة بن عبدي» که از هم پيمانان مختار و خونخواهان حسين بن علي عليه السلام بود
گسيل داشت. عمال ابن زبير از راه کوفه، حرکت کردند و از منطقه ي «شوره زار» گذشتند
و نزديک نيروهاي «مثني» مستقر شدند، مردم درهاي خانه ي خود را به روي آنان بستند و
هيچ کس به ياري «عباد» نيامد، و حتي کسي که از او سؤالي بکند در آن حوالي نبود،
عباد فرياد زد: کسي از بني تميم اينجا نيست؟! سپس «عباد» توسط شخصي به نام «حنيفة
الاعور» خانه ي «وراد» يکي از دوستان «عباد» را به او نشان داد. تا چشم «عباد» به
«وراد» افتاد، شروع کرد بر سر او داد و فرياد زدن و ناسزا گفتن که تو اينجايي و به
سراغ من نمي آيي؟! «وراد» گفت: نمي دانم منظور شما چيست؟ چه کاري بايد بکنم؟
«عباد» گفت: زود باش اسلحه ات را بردار و سوار شو بيا! «وراد»، سلاح خود را برداشت
و سوار شد و در کنار عباد و نيروهايش ايستاد و در همان محل، مستقر شدند تا مثني و
نيروهايش که عازم کوفه بودند سر رسيدند. عباد به وراد گفت: با نيروهاي «قيس»
همانجا باشيد تا من بروم و برگردم. عباد و نيروهايش، حرکت کردند و از مسير
«ذباحان» خود را به «کلاء» رساندند و از آن جا به «مدينة الرزق» آمدند. «مدينة
الرزق» (محل نگهداري بيت المال) چهار در داشت، دري به سمت بصره و دري به طرف بازار
«سرکه فروشان» و دري به طرف مسجد و دري به سوي بازار «سمساران»، که دري کوچک بود و
باز مي شد. عباد و تعدادي از نيروهايش آنجا توقف کردند و نردباني آوردند و عباد،
نردبان را کنار ديوار «مدينة الرزق» نهاد و به پشت بام رفت و |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |